X
تبلیغات
نظر شما در مورد لهجه های مختلف در ایران چیست؟ آیا در حفظ گویش محلی خود کوشا هستید؟

Up | Down | Top | Bottom خانم خبرنگار - اچ آی وی مثبت است!

خانم خبرنگار

                   

 

>
یکشنبه 9 مرداد1390 ساعت 9:2


برای هرکس ممکن است پیش بیاید که یک روز معمولی، یک آزمایش خون معمولی بدهد و ناگهان با حقیقت تکان دهنده دردناکی روبه رو شود: اچ آی وی مثبت!
متاسفانه نگرش ما به این بیماری هنوز منصفانه و یاری دهنده نیست. با جان و دل حاضریم روزها در خدمت هر بیمار دیگری باشیم و حتی اگر غریبه است، حداقل پای درددلش بنشینیم اما ایدز در نظرمان چیز متفاوتی است، غولی بی شاخ و دم و شرم آور که خودمان را فرسنگ ها از آن دور می بینیم، آن قدر که نمی توانیم حتی یک لحظه تصور کنیم به جای یکی از مبتلایان به آن قرار گرفته ایم. اما واقعیت این است که ایدز به تک تک ما خیلی نزدیک تر از چیزی است که فکر می کنیم و بسیار بی سرو صدا و خزنده می تواند پا به زندگی ما بگذارد.

اولین گروه بیماران اچ آی وی مثبت در ایران، یک دسته از بیماران مظلوم هموفیلی بودند که پس از استفاده از خون آلوده وارد شده از فرانسه، به ایدز مبتلا شدند. در اولین سال های بعد از آن، ایدز توسط معتادان تزریقی که از سرنگ مشترک آلوده استفاده می کردند، گسترش پیدا کرد و در سال های اخیر، با عملی شدن راهکارهای مناسبی مانند پخش سرنگ رایگان در میان معتادان، میزان شیوع آن توسط روش فوق کمتر، و الگوی شیوع ایدز به سمت سرایت از راه جنسی و در سنین پایین تر متمایل شده است.

«باشگاه یاران مثبت»، ساختمان کوچکی است در بیمارستان خمینی، یکی از معدود جاهایی که اچ آی وی مثبت ها می توانند در آنجا از بیماریشان حرف بزنند و رانده نشوند. این باشگاه که امکانات محدودی مانند میز پینگ پنگ و کلاس معرق کاری و جلسات مشاوره را به رایگان در اختیار مشترکانش قرار می دهد، نقطه کوچک امیدی است برای هر فرد اچ آی وی مثبتی که می خواهد مثبت فکر کند و انگیزه ای برای ادامه زندگی داشته باشد.

طی مدتی که منتظر ملاقات با مسوول باشگاه هستیم، زن خدمتکاری که روی پله های راهروی پشتی نشسته و در لحظات استراحتش، سیگار می کشد، سرصحبت را با ما باز می کند: دنیا با ما نساخت. 16 سالم بود که خانواده ام را در زلزله رودبار از دست دادم. الان هم یک شوهر مریض روی دستم افتاده. سال هاست حسرت به دل مانده ام که لااقل با این مانتو و شلوار کهنه سرکار نیایم.
همان طور که گوشه مانتوی نیمدارش را در دست می گیرد و با حرص و حسرت، آن را روی پایش می کوبد، اشک از چشمانش سرازیر می شود: ما را ایدز نمی کشد. رفتارهای این و آن می کشد.

یک لحظه از دریافت این نکته که آن خانم هم بیمار است، جا می خوریم اما او توجهی نمی کند و به درددلش ادامه می دهد: چرا شبکه 3 قول داد تصویر من را پخش نکند و بعد پخش کرد؟ همه من را شناختند. یک میلیون تومان بیشتر نداشتم برای پول پیش. تازه به زحمت جایی را گیر آورده بودم. اگر صاحبخانه عذرم را بخواهد چه خاکی به سرم بریزم؟

وسط حرف هایش، به ما خبر می دهند می توانیم برای دیدن مسوول باشگاه به اتاقشان برویم. آن خانم اشک هایش را پاک می کند و می گوید: ببخشید مادر، نمی خواستم شما را ناراحت کنم. بفرمایید...


***

خانم « کردی»، مسوول باشگاه، زن خوش صحبت و گشاده رویی است که با صبر و حوصله حرف می زند: بعد از ورود ویروس ایدز به ایران، در حدود سال 1383 بدون اطلاع افراد در زندان ها از آنها تست گرفتند و آمار عجیب و غریبی از میزان ابتلا به این بیماری به دست آمد. در سال 1385 خانم دکتر راغبی درانجمن تنظیم خانواده و خانم دکتر محرز در مرکز تحقیقات ایدز برای اولین بار در ایران با ارائه طرحی مشترک، باشگاه مثبت را برقرار کردند که شعبه های آن در بعضی شهرستان ها نیز  احداث شده یا در دست ساخت است.

این باشگاه بیشتر کارهای فرهنگی انجام می دهد، کلاس های آموزشی، مدیتیشن و فرا درمانی می گذارد، مبتلایان را برای برگشتن به زندگی عادی مشاوره و توانمند می کند. ازآنجا که معرق کاری، تمرکز زیادی می طلبد، بیماران با شرکت در این کلاس از فکر و خیال بیرون می آیند... کلا محیطی را درست کرده اند که با توجه به « انگ و تبعیض» موجود در جامعه نسبت به اچ آی وی مثبت، این بیماران بتوانند حداقل در اینجا خانواده جدیدی پیدا کنند. حتی موارد ازدواج درون گروهی هم داشته ایم.

- کسانی که با این شرایط ازدواج می کنند برای بچه دار شدن باید چه تمهیداتی بیندیشند؟
- ببینید، ویروس اصلا در اسپرم و تخمک وجود ندارد و تنها در مخاط یافت می شود. بنابراین دو فرد اچ آی وی مثبت، نسبت به یک فرد مثبت و یک فرد منفی، خیلی راحت تر می توانند با هم ازدواج کنند. چون در حالت دوم، فرد منفی باید منفی بماند، برای بچه دار شدن، باید شستشوی اسپرم و لقاح مصنوعی انجام بشود تا خطر سرایت از طریق مخاط از بین برود. سه تا پنج درصد احتمال آلوده شدن نطفه وجود دارد و در دوران جنینی هم اصلا مشخص نمی شود که بچه مبتلا شده یا نه. از سه ماهگی که ارتباط مادر و جنین از طریق بندناف و خون مادر برقرار می شود داروهایی تجویز می شود، زایمان به شیوه سزارین انجام می گیرد و مادر به بچه شیر نمی دهد. تا شش ماه بعد از تولد هم به بچه دارو می دهند و آن وقت آزمایش می کنند تا ببینند مبتلاست یا نه. درحال حاضر تست HIV برای زنان باردار اجباری شده و به زن بارداری که مشخص شود اچ آی وی مثبت دارد، اجازه سقط می دهند.

- برای آزمایش قبل از ازدواج چطور؟
- در این مورد، تست HIV چندان نمی تواند معتبر باشد، چون ایدز تا شش ماه دوره نهفته دارد و خودش را نشان نمی دهد. ممکن است خواستگار شما همین دیروز رفتار پرخطری انجام داده باشد و وجود ویروس در آزمایش مشخص نشود.

- باشگاه چند عضو دارد؟
- 360نفر. البته کسانی هم هستند که دوست ندارند به شکل رسمی ثبت نام کنند ولی می آیند و از امکانات استفاده می کنند.

-آیا به خانواده های بیماران هم مشاوره می دهید؟
- بله اما اکثر اعضای ما ترجیح می دهند خانواده شان در جریان بیماری آنها قرار نگیرند. متاسفانه به دلیل این که اوایل، همه تبلیغات درباره ایدز منفی بود، ترس از ابتلا، باعث ایجاد انگ و تبعیض نسبت به بیماران می شد و خیلی ها بیماریشان را پنهان می کردند، مثل آتش زیر خاکستر.  اخیرا در یک برنامه رادیویی هم علیرغم خواسته مسوولان برنامه، این حرف ها را زدم که چرا طوری تبلیغ می شود انگار کلید حل بی بندوباری جنسی و روابط نامشروع، تنها خواندن صیغه است، درحالی که با توجه به بالا رفتن سن ازدواج و اهمیت بکارت در فرهنگ ما، متاسفانه جوان ها به خاطر نیاز جنسیشان تن به روابط متعدد  از راه غیرمعمول می دهند که ده برابر احتمال ریسک دارد. چرا در آگاهی دادن به جوان هایمان، صریح نیستیم؟ چرا هنوز به جای کاندوم می گوییم وسیله پیشگیری؟ چرا صورت  بیمار باید مثل دزد و قاچاقچی، شطرنجی بشود؟ اینها در حالی است که تغذیه و دارو و درمان بیمار در یک کفه و روحیه او در یک کفه دیگر ترازو قرار می گیرد و با این نوع نگاهی که به این بیماران وجود دارد ما شانس زندگی را ازآنها می گیریم، با این که یک بیمار اچ آی وی مثبت، در صورتی که بیماری خود را بپذیرد، می تواند مثل یک فرد عادی زندگی کند و حتی عمری طبیعی داشته باشد.

- برای زنان خیابانی و دختران فراری چه فکری شده؟ آنها می توانند به سرعت این ویروس را در سطح جامعه پخش کنند.
- هرازگاهی که این زنان را جمع می کنند، در مرکز تحقیقات، آموزش هایی به آنان داده می شود و کتابچه های مخصوصی دراختیارشان می گذارند تا در این مورد آگاهی پیدا کنند.  اخیرا شاید بیشت راز سه مورد انتقال از راه اعتیاد نداشته ایم و اغلب خانمها در ازدواجشان مبتلا شده اند اما در مورد رفتارهای پرخطر جنسی واقعا آگاهی مردم و جوان ها کم است.

- یک بار در اینترنت به عکس هایی از بیماران ایدزی برخوردیم که زخمهای وحشتناکی بدنشان را پوشاندهب ود. این مرحله آخر بیماری است؟
- آن زخمها، اثار بیماری های پوستی است که اغلب در بیمارانی که به کراک و شیشه معتادند دیده می شود. درغیر این صورت مرحله آخر بیماری لزوما چنین نشانه ای ندارد و ایزوله کردن بیمار در این مرحله، به خاطر خود اوست که سیستم دفاعی بدنش به شدت تضعیف شده است.

- درباره مراحل بیماری توضیح بیشتری می دهید؟
- مرحله اول، نهفته (پنجره) است که از ده روز تا شش ماه یا یک سال طول می کشد. مرحله دوم، مرحله HIV+ است که در آن، بیمار انتقال دهنده ویروس است اما عارضه ای ندارد و ممکن است این مرحله تا آخر عمرش هم به طول بینجامد. مرحله آخر یا همان ایدز، مرحله ای است که در آن، CD4 یا شاخص گلبول های سفید بدن، بسیار پایین می آید. در این بین ممکن است فردی شکست درمان داشته باشد، یعنی به داروها پاسخ ندهد و توان تهیه داروی خارجی را هم نداشته باشد، یا فردی به خاطر ابتلا به هپاتیت  C، کبدش را از دست بدهد. در مرحله ایدز، بیمار که سیستم دفاعی خود را تقریبا از دست داده، در معرض انواع عفونت ها، سرطان ها و اسهال مزمن قرار دارد که در نهایت به مرگ او منجر می شوند. درواقع، ایدز به خودی خود کشنده نیست، فقط سیستم دفاعی بدن را تخریب می کند و فرد با ابتلا به هر بیماری دیگری در معرض خطر مرگ قرار می گیرد.

- آیا پزشکان و پرستاران با بیماران اچ آی وی مثبت همکاری لازم را دارند؟
- الان وضعیت نسبت به یک دهه قبل خیلی بهتر شده است. موردی داشتیم که آندوسکوپی بیمار را انجام نداده و جلوی همه گفته بودند دلیلش این است که شما ایدز دارید.

- در واقع اطرافیان بیمار در معرض چه خطراتی هستند؟
- ببینید، ویروس ایدز خیلی زود در مجاورت هوا از بین می رود و حتی در خون خشک شده هم وجود ندارد، مگر روی فلز و در هوای مرطوب. به همین دلیل ویروس در سرنگی که خون در مخزن آن باقی می ماند یا روی تیغ در محیط مرطوب حمام، مدت ها می تواند زنده و فعال بماند و باید مراقب این موارد بود. اهدای عضو هم می تواند خطرناک باشد. متاسفانه چند سال پیش فردی به جای برادر اچ ای وی مثبتش آزمایش خون داد و با استفاده از نتایج آن آزمایش، کلیه برادر بیمار را فروختند که منجر به ابتلای فردی که کلیه را دریافت کرده بود شد. ایشان خلبانی بود که کلیه با بدنش سازگار هم نبود و فوت کرد اما متاسفانه همسرش هم مبتلا شد.

به طور کلی ناآگاهی به کل جامعه لطمه می زند و توجیه پذیر نیست. خیلی ها هنوز کاندوم را فقط به عنوان وسیله ای برای پیشگیری از بارداری می شناسند و نمی دانند برای جلوگیری از سرایت بیماری های مقاربتی چقدر لازم است. حتی یک مورد مرد سی و اندی ساله می شناسم که اچ ای وی مثبت داشت و ازدواج کرده بود و از کاندوم هم استفاده نمی کرد.

- آیا این فرد به لحاظ قانونی جرمی مرتکب شده؟
- بله، انتقال به همسر یک جرم حقوقی است و دیه کامل دارد.

- خطر ابتلا از طریق خدمات پزشکی هم خیلی کم است، نه؟
- بله، فقط سه مورد ابتلا از طریق دندانپزشکی در کل دنیا داشتیم که آن هم به خاطر حس انتقام جویی خود دندانپزشک که اچ آی وی مثبت داشت، بوده. ما در اینجا سونوگرافی و رادیولوژی و MRI را به طور رایگان برای بیماران انجام می دهیم. برای آندوسکوپی هم یک ساعت خاص در یک مرکز خاص برای اعضای ما مشخص کرده اند. پزشک زنان هم داریم.

این ویروس از طریق نیش حشرات هم قابل انتقال نیست چون حشره خون را می  مکد و تزریق نمی کند. خون مکیده شده را هم صرف سوخت و ساز بدنش می کند.
آرایشگاه، استخر و امثال آن ها خطری ندارند البته  خود آرایشگر باید نکات بهداشتی را در مورد همه مشتریانش رعایت کند و اگر شما می بینید که فرضا از تیغ مشترک استفاده می کند باید تذکر بدهید.

***

 با هماهنگی خانم کردی قرار می شود با دو نفر از بیماران اچ آی وی مثبت، یک خانم و یک آقا، صحبت کنیم تا ببینیم دغدغه های آنها چیست.
اتاق کوچکی که هم سالن پینگ پنگ است و هم اتاق تلویزیون، محل ملاقات ماست. روی وایت بردی که به دیوار نصب شده، نوشته اند: « قرعه کشی جام به این شکل شروع و تمام شد: اکبر و سید اول و دوم شدن، یک جورایی باهم قهرمانی را قسمت کردند. سعید از آخر نفر اول شد! مدیریت جام»


«پریسا» زن جوان و زیبایی است که تا چند سال پیش مثل خیلی از ما خوب زندگی می کرد، همسر تحصیلکرده و مهربانی داشت و از او صاحب دو پسر شده بود که درحال حاضر 16 و 21 ساله اند. آنها حتی ندانستند کابوس ایدز از کجا وارد زندگیشان شد که مرد را با خود برد و زن را مبتلا باقی گذاشت و چون دیر فهمیده بودند، پسر کوچکشان هم با ویروس اچ آی وی مثبت به دنیا آمده بود. دردل های او از برخورد قهرآمیز اطرافیانش، آدم را یک جورهایی به یاد داستان سریال«ستایش» می اندازد: به همسرم گفتند بهتر است بروی استراحت کنی و ما حقوقت را می دهیم. خودش هم ترجیح داد دیگر سرکار نرود. لج کرده بود و به هرکس که برای احوالپرسی زنگ می زد می گفت من ایدز دارم. با این که فامیل نزدیک بودیم، همه طردمان کردند. خانواده شوهرم می خواستند پسر سالمم را بگیرند و می گفتند تو صلاحیت نگهداری از او را نداری. حتی می گفتند باید ارثیه را فقط به پسر بزرگترت بدهی. وقتی همسرم فوت کرد و من اعلامیه چهلم او را به مدرسه پسرم بردم، مسوولان دبستان، مرا به دفتر بردند و سوال پیچ کردند که علت فوت چه بوده و ما می دانیم شما هم مبتلایید و از مرکز به ما گفته اند و اینها. در نهایت هم سرزنشم کردند که چقدر خودخواهی و چطور اجازه دادی بچه ات بیاید اینجا. هرسال برای ثبت نامش دردسر داشتم. قبل از فوت شوهرم، آن قدر درگیر درمان او بودم که به بیماری خودم فکر نمی کردم اما بدترین روز زندگی ام، روزی بود که جواب آزمایش پسرم آمد. دنیا روی سرم خراب شد. با خدا قهر کردم. کارم شده بود گریه توی آشپزخانه. فکر می کردم وقتی پسرم بزرگ شد به او چه بگویم. تا این که رفتم پیش روانپزشک.

طی هفته اول بعد از مرگ شوهرم حال من هم به خاطر استرس زیاد، خیلی بد شد. دکتر آمد به من سرم وصل کرد و خواهرم دید که سرم را بعد از تزریق بردند آتش زدند. سال های اول در جلسات اولیا و مربیان مدرسه پسرهایم، از پشت سرم می شنیدم که بعضی ها به هم می گفتند اگر این طور باشد ما بچه مان را از این مدرسه می بریم.

- حتما خیلی ناراحت می شدید.
- من همه جا می گفتم که از مردم خرده نمی گیرم چون نمی دانند اما الان با توجه به عصر اینترنت دیگر از مردم هم توقع دارم که بدانند، نه به خاطر ما، به خاطر خودشان.

- شرایط روحی پسرکوچکتان چطور است؟
- الان نگاه نکنید که من روحیه ام را حفظ کردم. این چند وقت اخیر روزهای بسیار بدی را پشت سر گذاشتم. پسرم هیچ امیدی به آینده ندارد. در دو سال گذشته خیلی به خاطرش اذیت شدم. از مدرسه فرار می کند، هیچ دوستی ندارد.

- چه کمکی می شود کرد؟
- بیشتر خود بیمارها هستند که به خودشان انگ می زنند، انگ درونی. مثلا بیماری هست که می گوید من خواهرزاده ام را خیلی دوست دارم انا از وقتی فهمیدم مریضم دیگر به سمت او نمی روم. نقش اطرافیان هم البته پررنگ است. من سه سال پیش به خانه خاله ام رفتم. پسر او، نوه اش را بغل کرد و رفت آن اتاق. شاید اگر سرطان داشتم جور دیگری رفتار می کردند. ما در باگاه جلسه همدلان مثبت داریم که مثل NA( مراکز ترک اعتیاد) می نشینیم و گفتگو می کنیم. یک نفر در جلسات بود که حرف های روزهای اول من را می زد و می گفت با خدا قهر کرده. من به او گفتم اتفاقا داد بزن و هرچه می خواهی به خدا بگو چون او تنها کسی است که محبتش را در هیچ شرایطی از تو دریغ نمی کند. خود من همیشه می پرسیدم چرا من؟ ولی کم کم فهمیدم بنده های برگزیده خدا هستند که راه صحیح زندگی را از پیچ و خم مشکلات و بیماری ها پیدا می کنند. به آن دوستمان گفتم اگر تو بیمار نمی شدی هنوز معتاد بودی، یا من هنوز زن خانه داری بودم که یک فیش بانکی را هم نمی توانستم به تنهایی پر کنم. الان می توانم به همدردانم کمک کنم یا در فرهنگسراها به مردم توضیح بدهم که چگونه با این وضعیت مواجه شوند. این ها به من انگیزه زنده بودن می دهد. همیشه کوله بارم برای رفتن آماده است. از زندگی ام توقع آن چنانی ندارم. وقتی زن پیری را می بینم که برای پنجاه تومان اعصاب همه را خرد می کند خنده ام می گیرد. خواهم همه مبلمان خانه اش را عوض می کند ولی مسائل من خیلی بزرگ تر از اینهاست. به نظرم همین که همدردانم می گویند نمی خواهیم حتی یک نفر دیگر هم به هر دلیلی به این بیماری مبتلا بشود، یک جور پالایش روحی عظیم است.

- حرفی مانده که دلتان بخواهد بزنید؟
- ما فقط دوست داریم چیزی که می گوییم نوشته بشود صدا و سیما چیزی متفاوت با حرف های ما را نشان می دهد.

***

«داوود»، 43 ساله و مجرد است، قدبلند و خوش تیپ. تا سال سوم راهنمایی درس خوانده و قبلا شغل آزاد داشته، در حال حاضر بی کار است. او 19 سال معتاد بوده، از حشیش و تریاک و مشروبات الکلی بگیر تا هروئین و 11 سال تزریق. پنج سال پیش اراده کرد تا اعتیادش را ترک کند. به NA ( انجمن معتادان گمنام) مراجه کرد، موفق هم شد. او درباره آن روزها می گوید: در دوران خدمت و توی پادگان آلوده شدم. پدر و مادرم همان وقت ها متارکه کرده بودند. طی بیست سال بعدی یا در زندان بودم یا درگیر مواد. در زندان هم همه جور مواد در دسترس بود. اگر اینجا باید دو تا چهارراه بروی آن طرف تر تا جنس گیر بیاوری، آنجا کافی بوددستت را دراز کنی به طبقه بالا یا پایین تخت. معتادها با قطره چکان و لوله خودکار، پمپ درست می کردند برای تزریق.

- هوا نمی رفت تویش؟
می خندد: نه، حرفه ای بودند ولی صدنفر با همان یک پمپ تزریق می کردند. آن اواخر اوضاعم خیلی بی ریخت شده بود. یک بار ساعت 9 صبح توی حمام نمره تزریق کردم، دچار ایست کامل قلب شدم و تا ساعت یک بعدازظهر همان جا افتاده بودم. نصف شب توی بیمارستان به هوش آمدم. 17-16 ساعت در بی هوشی کامل بودم. یک پیرزن دراتاقمان مرده بود، یک جوان تصادفی تمام کرده بود... اما من هنوز زنده بودم.حتما دلیلی داشت.
چهارسال آخر کراک مصرف می کردم. خودم هم خسته شده بودم. تا این که اتفاقا قاچاق فروشم را یک ماه ندیدم. بعد از یک ماه او را دیم که سرحال بود. جریان را پرسیدم و من را با NA آشنا کرد. NA وجدان آدم را زنده می کند، فکر آدم را عوض می کند.من همه راه های ترک را امتحان کرده بودم و جواب نمی داد اما در آنجا موفق شدم.

داوود عکس راهنمایش را از جیب پیراهن در می آورد و همان طور که چشمهایش از دیدن او می درخشد، کلی تعریفش را می کند: سی سال هرویینی بوده، آخرش هفت شب توی پیکان خوابیده تا ترک کرده.

داوود با اراده قوی که برای ترک اعتیاد نشان دد، لیاقت برگشتن به زندگی سالم و خوشبختی را داشت اما متاسفانه با انجام آزمایشات بعد از پاکی، متوجه می شود که ویروس مرموز در لحظات بی خبری خماری و نشئگی به بدنش راه پیدا کرده است. او خاطره آن روز را به روشنی در ذهن دارد: یک ماه و نیم پاک بودیم. با دوستانم رفتیم جواب آزمایشمان را بگیریم. به من گفتند بمانم و بعد فهمیدم چه مشکلی پیش آمده. گفتند هپاتیت داری، ایدز هم داری. مثل آن بود که آب جوش ریخته باشند روی کمرم. گفتم خدایا همه پاک می شوند، صاحب زن و زندگی می شوند. حالا من چه کار کنم؟ 24 ساعت بعد رفتم پیش راهنمایم.

خانواده پنج نفره داوود از بیماری او بی خبرند، شاید به خاطر همین مادرش اصرار دارد که داوود زن بگیرد و آرزوی آنها را در مورد تک پسرشان برآورده کند: دوتا از خواهرهایم ازدواج کرده اند و آن یکی دانشجوست. در این اجتماع باید یا پشت داشته باشی یا مشت، و من همه امنیت اقتصادی و اجتماعی ام را از دست داده ام. با این شرایط مایل نیستم ازدواج کنم. سل و هپاتیت C هم دارم. بچه های HIV+ خیلی متواضعند و سختی ها را تحمل می کنند اما مسوولانمان آمار دقیق نمی دهند، وضعیت ما را قبول نمی کنند و روی آن سرپوش می گذارند. هیچ حمایتی نمی کنند. در ظاهر می خواهند امنیت اخلاقی برقرار باشد اما دقیقا برعکس عمل می کنند. الان من یک سری نیازها دارم. می خواهم ازدواج کنم و موارد خوبی هم سراغ دارم اما هیچ کس قدمی برنمی دارد و بستری فراهم نمی کند. من می توانم، اما خیلی ها شاید نتوانند خودشان را کنترل کنند. ما از صبح تا شب یک لبخند هم نمی بینیم.

- این که این روزها فراگیر شده. ما هم نمی بینیم.
- بله، همه استرس دارند اما حکایت ما با شما خیلی فرق دارد. بچه های ما خیلی باید قوی تر باشند. در آمریکا اگرCD4 شما پانصد باشد درمان  دارویی را شروع می کنند اما در ایران این مقدار باید دویست باشد تا به شما دارو بدهند. اینجا خانمی داریم که CD4 اش، 26 است و می آید کار خدماتی انجام می دهد. باور کنید فقط ارزش های درونی و شرافت است که باعث می شود آدم در این شرایط به خودکشی یا هزار کار بد دیگر فکر نکند و اینها اصلا دیده نمی شود. بیماران هموفیلی شماره حساب دارند برای کمک های مردمی ولی ما حتی جزو بیماری های خاص به حساب نمی آییم. البته داروهایمان رایگان است. مشکل اصلی موقعیت اجتماعی ماست. من در یک بنکداری در پاساژی کار می کردم که خیلی سرد بود و سرما برای ما سم است، آمدم بیرون. من تمام عمرم را یا در زندان بوده ام یا درگیر مواد، تخصصی یاد نگرفته ام. گاهی با موتورم کار می کنم.
فلان مسوول می گوید دخترو پسر نمی توانند به سفره خانه بروند، توی خیایبان گیر می دهند. نتیجه این است که جوان ها بیشتر به خانه ها کشیده می شوند و احتمال هرجور خطری بالاتر می رود. الان دیگر دوره ای نیست که دانشجوها را از هم جدا کنی و بگویی خوب با این کار امنیت اخلاقی را برقرار کردیم. یکی از اساسی ترین مشکلات جوان های حالا مشکل مالی است. به قول یکی از دوستانم فقر مثل جذام است. چرا شهرداری نمی آید یک غرفه میوه و تره بار درست کند بدهد دست امثال من تا کار کنیم و خرج خودمان را دربیاوریم؟ یک سری ارگان ها می توانند برای بچه ها کارهای ساده فراهم کنند.

- باشگاه یاران مثبت چقدر کمکت کرد؟
- چهارسال پیش اصلا نمی دانستم چنین جایی هست. آن موقع CD4 ام 1170 بود.  چهارسال نرفتم دنبال درمان. پارسال، ظرف یک هفته سه بار تب و لرز کردم. آزمایش دادم، CD4 ام به 700 رسیده بود. از عید تا حالا هم به خاطر استرس و مشکلات، دویست تا دیگر پایین آمده. یک دفتربه ما نمی دهند که یونیت دندانپزشکی را بگذاریم توی آن تا بچه ها دندان هایشان را درست کنند. الان من باید همه دندان هایم را بکشم ولی جایی قبولم نمی کنند. دکتری که سوگند پزشکی یاد کرده به من می گوید چرا خرج شما کنیم؟ خرج امور فرهنگی می کنیم! من به آرایشگاه که می روم با خودم دسته تیغ می برم. وقتی به آرایشگر یا دندانپزشک حق می دهم کا من را انجام ندهند، یک جورهایی احساس خوبی به من دست می دهد ولی وقتی بارها در طول ماه عذاب می کشم و درد دارم و حالم بد می شود باید چه کار کنم؟ اینها حال آدم را بد می کند. حسن اینجا این است که بچه ها دور هم جمع می شوند. در یک سال گذشته دو مورد ازدواج درهمین باشگاه داشتیم. دو ماه یک بار به مناسبت های مختلف  جشن می گیریم.

- در خانه چه سرگرمی هایی داری؟
- شطرنج را دوست دارم. ماهواره نگاه می کنم.

-  چه حرفی باقی مانده؟
- من فقط دوست دارم بستر ازدواج برای امثال من هم فراهم باشد.

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: گزارش 
 

 

 

© COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR