این شعر در"همایش شاعران بهار" که در سال ۱۳۸۲از سوی انجمن شاعران ایران، به ریاست استاد مشفق کاشانی و به دبیری محمد رضا عبدالملکیان برگزار شده بود، در میان چهار هزار قطعه شعر، مقام سوم بخش شعرای جوان را کسب کرد. داوران همایش ( منوچهر آتشی، فاطمه راکعی، قیصر امین پور و...) دراین بخش، هیچ اثری را شایسته مقام اول تشخیص نداده بودند.
چون چمن آرا* رسید، سبز شود شاخ بید
می رسد از گل نوید، باز رسیده است عید
هرکه گل سرخ دید، سفره و آیینه چید
سنجد و سیر و سماق، سکه و سال جدید
غنچه بر آورد سر، گل شد و گل تا کمر
باد صبا در گذر، ناز به جان می خرید
غصه اندوه خیز** کرده ز دلها گریز
غصه و اندوه نیز پا به کناری کشید
برف سرافکنده است، نادم و شرمنده است
چون که زمین کنده است جامه و شال سپید
بی خبراز مهرگان، خسته ز باد خزان
منتظر اینجا بمان تا برسد پیک عید.
* فروردین ماه در زبان پارسی اصیل
** آذر ماه در زبان پارسی اصیل
۱۵/۱۱/۷۴
چه می دانی تو از قدر شب قدر؟
سلام فیه حتی مطلع الفجر!
شبی بالاتر از صدها شب این است
"من الف شهر" بالاتر همین است
تمام لحظه های آن خدایی است
شب پرواز تا اوج رهایی است
شب تنزیل قرآن، لیله القدر
شب ایمان و عرفان، لیله القدر
زمان توبه گر خواهی تو حالاست
زمان اتصال ما و بالاست!
خدا جاریست در رگ های این شب
فقط باید صدایش کرد:"یارب"!
شبی دور از هیاهوی زمین است
شبی در آسمان هفتم این است
ملائک در زمین آید به پرواز
همه درهای رحمت می شود باز
ازاین نور و سرور خالص و ناب
نمی آید به چشم مومنان خواب
نماند بی اجابت، خواستگاهی
که سازد لطف ایزد، سرپناهی
ز انوار الهی می شوی مست
برای هر دعایی پاسخی هست
خدا بخشد به انسان رحمتش را
بگیرد هر ضعیفی حاجتش را
ببر دست نیازت را به سویش
که غمگین بر نمی گردی ز کویش
شب وحی است، قرآن را بخوانیم
شب قدر است، قدرش را بدانیم.
ـ ترجمه شعری ازheinrich neuman (شاعر آلمانی)

در آسمان هفتم، طفلی سرود با ژست:
"آه ای خدا به دنیا هرگز مرا تو نفرست!
من کودکی ضعیفم آنجا خطر زیاد است
جسم نحیفم آنجا چون شمع رو به باد است"
اما خدا به او گفت:"خواهی نبود تنها
زیرا فرشته ای نیز همراه توست آنجا"
کودک به زیر لب گفت:"آن زندگی بود سخت
بی شعر و خنده هرگز خواهم نبود خوشبخت"
گفتا خدا که :" آنجا همپایه با بهشت است
پر از صدای شاد آواز آن فرشته ست"
کودک دوباره غر زد:" اما خدای هشیار!
حتما زبان آنها بیگانه است و دشوار"
گفتا خدا:" فرشته دارد تو را بسی دوست
آموزش زبان نیز آنجا وظیفه اوست!"
کودک دوباره گفتا:" باید کنی مرا درک
مجبور می شوم من آنجا تو را کنم ترک"
گفتا خدا به لبخند، در پاسخش به کودک:
" دلواپسی ندارد این مشکلات کوچک
همراه آن فرشته تو سوی من می آیی
می گوید او چگونه باید کنی دعایی!"
کودک به خویش لرزید گفتا:" ولی ای ارباب!
می ترسم از بدی ها، از دوستان ناباب!"
گفتا خدا:" فرشته، حفظت کند از آنها
شادی و مهربانی می بخشد او به دنیا"
کودک به گریه گفتا:"از باغ خود نرانم!
من دوست دارم اینجا پهلوی تو بمانم!"
گفتا خدا:" عزیزم! آنجا ز من بکن یاد
با آن فرشته سر کن یک زندگانی شاد
نیکویی و صفا را با او نما تو پیشه
تا پیش من بیایی یک روز تا همیشه...
آماده باش زیرا وقت سفر رسیده"
کودک دوباره نالید:"رنگ از رخم پریده!
حالا که می روم من از پیش تو به آنجا
با من بگو اقلا نام فرشته ام را!"
گفتا خدا:" تو خیلی کردی سوال از ما
su nombre no importa,tu le diras mama!"*
* به زبان اسپانیولی یعنی:اسمش مهم نیست، تو به او خواهی گفت"مامان"!
عشق رسوایم را می کنم من پنهان
واقعیت این است، می گریزم ازآن
ازهمه بیزارم چون سخن چین هستند
به دوعاشق حتی همه بدبین هستند
درک مفهوم عشق به نظر آسان است
همه جا اما عشق، از نظر پنهان است
ازهمه می پوشم قلب شیدایم را
می کنم من پنهان عشق رسوایم را
گشته ام من با او این سو وآن سو را
دیگران می پرسند:"می شناسی او را؟"!
او به کامم جامی ازصفا می ریزد
دیبگران می پرسند:"او به توحرفی زد؟"!
بارها گشتم مست از نوازش هایش
دیگران می گویند:"آگهی ازجایش؟"!
از لبم چندین بار جام می نوشیده
دیگران می پرسند:"او تو را بوسیده؟"
می کنم من انکار، آشناییمان را
دوست دارم عشقی این چنین پنهان را
او به من لذت را می کند ارزانی
لذتش بی حد است بوسه پنهانی
در دلم غوغایی است، من ولی خاموشم
عشق رسوایم را ازهمه می پوشم.
۱۳۷۷/۱۱/۳۰ـ اصفهان، خوابگاه شهدا
- این شعر فقط برای افراد بالای ۱۸ سال است!
دوست دارم بار دیگر بوی تو پر شود در پیچ و خمهای شبم
مثل آن شب در میان کوچه باغ بوسه ای وحشی بگیری از لبم
دوست دارم تا در آغوشم کشی "ای خطوط پیکرت پیراهنم"*
تا میان بازوانت گم شوم خلسه ای سنگین نشیند بر تنم
من نفس های تو را بر گردنم، روی گوش و موی خود حس می کنم
آن نگاه آتشین از شوق را تا ابد من روی خود حس می کنم
دست هایم بود لرزان از گناه ، ناتوان افتاده بر دستان تو
دست هایت گرد من پیچیده سخت، من اسیر افتاده در دستان تو
حایلی بین تو و دیوار: من، بی گریز و ناگزیر از کار: من
یک سر آن بوسه کشدار:من، عاشق این رنج و این آزار: من
در هوای سرد آن شب یافتم من در آغوش تو جایی گرم و نرم
سایه هامان در میان سایه ها، بر زمین افتاده بی آزرم و شرم
می شود روزی مگر این صحنه را محو سازم یا فراموشش کنم؟
آتش یاد آوری اش را مگر می شود یک روز خاموشش کنم؟
* از فروغ فرخزاد













