ـ گزارش مصور از «كاخ موزه سبز»، سعدآباد تهران
«خدمتكاري خبر آورد كه ملكه ثريا بعدازظهر به باغچه پشت خانهاي كه محل اقامت من در سعدآباد بود خواهد آمد. از پنجره بيرون را ميپاييدم و به محض اينكه زن برادرم را ديدم، به خارج رفتم و به سرعت پاكتي را كه با خود آورده بودم به او دادم...
در آن چند روز سعدآباد كه اساساً محل اقامت تابستاني خانواده سلطنتي بود، قلعه شخصي من شده بود. همين محل چند سال بعد خانه دائم من شد.
مجموعه كاخها كه در كوهپايه البرز به ارتفاع 5200متر از سطح دريا قرار دارد، محوطه وسيعي را شامل ميشود كه از ميان آن نهري ميگذرد و پلهاي كوچك زيبايي در فواصل معين بر روي آن نصب شدهاند. در بين درختان بلند و زمينهاي باغ، چند خانه آجري ساخته شده است كه محل اقامت اعضاي خانواده سلطنتي بود.»1
بيش از نيم قرن گذشته و من ميتوانم با خيره شدن به پنجرة كاخي كه اينك به موزه صنايع دستي تبديل شده است، اشرف پهلوي را پشت آن مجسم كنم، در روزهايي كه هرگز گمان نميبرد روزي خانهاش به مكاني براي بازديد عموم، تغيير كاربري دهد!
جادوي سعدآباد، كه آميختهاي است از لطافت هواي شمال تهران با عظمت كاخهايي پر از شاهكارهاي هنر ايراني، بخواهي يا نخواهي تو را به تحسين واميدارد، در اين مجموعه چهارده كاخ مختلف ساخته شدهاند كه در هر يك از آنها گوشههايي از تاريخ كشورمان رقم خورده است.
«حاج رضا رفيع گفته است: من سعدآباد را از ابوالفتح سردار اعظم، پسر بانوعظمي خواهر ظلالسلطان، به مبلغ چهارصد هزار تومان با مهر حاجآقا نورالله و كلباسي، براي رضاخان سردار سپه خريداري كردم. سعدآباد آن موقع به اين بزرگي نبود و وسعتش هشت هزار متر كنار رودخانه با عمارت حاليه ملكه مادر بود.
در زمان پهلوي اول، سراسر باغ سعدآباد از رودخانه دربند مشروب ميشد. رضاشاه آب رودخانه دربند را خريداري كرد و به آبياري اين باغ اختصاص داد ولي پهلوي دوم، دوازده ساعت از آب رودخانه را به رعايا بخشيد.»2
امروز ميخواهم شما را به بازديد يكي از كاخهاي بينظير اين مجموعه، يعني «كاخ موزه سبز» ببرم.

«از اولين قطعه زمينهايي كه رضاخان در آن زمان خريد، زمين عليخان والي بود. رضاخان پس از هفت سال (1307-1300) بناي ناتمام عليخان را تبديل به قصر سنگي (كاخ سبز امروزي) نمود. پس از بازسازي كاخ و مرمت زيرزمين در زمان محمدرضا پهلوي، اين كاخ به كاخ شهوند معروف شد.»3
مطابق اطلاعاتي كه در بروشور راهنما به ما ميدهند، كاخ موزه سبز كه يكي از زيباترين كاخهاي كشور ميباشد، در نقطهاي مرتفع در شمال غربي مجموعه سعدآباد قرار دارد و به دليل سنگهاي سبز معدني كمياب خمسه زنجان كه در نماي خارجي آن به كار رفته بود، به قصر سنگي معروف شد. در اصلي كاخ از سمت شمال غربي به سوي كوههاي مرتفع البرز باز ميشود. كاخ بر تپهاي بلند قرار گرفته و چشمانداز آن از سمت جنوب، شهر تهران است.
همانطور كه جاده باصفا را به سمت كاخ موزه سبز بالا ميرويم، فعاليت يك گروه دكورساز توجهمان را جلب ميكند. حتي قبل از اينكه پرسوجو كنيم، با دقت به در چوبي و نردههايي كه ساخته بودند، ممكن بود بتوانيم حدس بزنيم قرار است چه سريالي را با اين دكور فيلمبرداري كنند، زيرا عكس معروفي از امام خميني وجود دارد كه ايشان را در كنار چنين دري نشان ميدهد. اگر جوّ تاريخي فضا بيشتر ما را ميگرفت ميتوانستيم فضاي نوفللوشاتو، محل اقامت امام در پاريس و آن درخت سيب را هم در ذهنمان بازسازي كنيم. اينكه دكور سريالي در مورد زندگي امام خميني، در مجموعه سعدآباد ساخته شود، تضاد غريبي به فضا ميدهد. همانطور كه نردههاي چوبي و پنجرههاي سادهاي كه ساخته شده، در تضاد با كاخهاي باشكوه اينجاست، «پهلوي» و «خميني» هم دو نام آشنا هستند كه نقطة برخوردشان، انقلاب اسلامي را شكل ميدهد.
نسيم خنكي كه از لابهلاي درختان سر به فلك كشيده ميگذرد و خنكايش را به پوستمان ميرساند، ميتواند همان نسيمي باشد كه سالها پيش وقتي رضاخان روي اين سنگفرشها قدم ميزد، بر او ميوزيد. تصورش ساده است، وقتي تصويري از او با آن سبيل چخماقي و لباس نظامي در ذهن داشته باشي!
در اين مجموعه وسيع كه دنيايي است براي خودش، شكوه افسانهاي تاريخ با تراژدي واقعيت كه بهرهبرداري شخصي از خوشي و آسايش و رفاه براي خاندان پهلوي را نشان ميدهد، پيوند ميخورد. همانطور كه رضاخان را با آن هيبت، در حالي كه دستها را پشت كمر به هم قلاب كرده، مجسم ميكني كه در همين مسير قدم ميزده، از خودت ميپرسي كه چند نفر، توانايي داشتن خانهاي به اين وسعت و با اين همه باغ خرم و چشماندازهاي منحصربه فرد در كوهپايههاي جنوبي البرز را دارند؟!
نماي بيروني كاخ سبز، تجملي اشرافي به آن ميدهد و براي ورود به نماي دروني(!) بايد روفرشي يا بهتر است بگويم روكفشي(!)هاي پارچهاي را كه يك طرفش كش دوختهاند، روي كفشت بپوشي تا كاخ را كثيف نكني! هرچند كه دوستم ميگفت در روزهاي تعطيل مثل عيد نوروز كه اينجا شلوغ است، كنترلي در اين مورد وجود ندارد.
به محض بالا رفتن از يك رديف پله، دهانمان باز ميماند، زيرا به «تالار آيينه» ميرسيم كه از باشكوهترين بخشهاي كاخ است. آيينهكاري بينظير و كليد و پريزهايي از جنس طلا، آدم را انگشت به دهان ميكند. پالتوي آبيرنگ و چكمههاي معروف رضاخان كه همه ما او را با آنها به ياد ميآوريم، در ويتريني قرار گرفتهاند. اگر زمان به عقب برميگشت، اين لباسها ميتوانست دوباره به تن قزاق بداخلاقي برود كه از خشم و خشونتش داستانها شنيدهايم، اما در حال حاضر، لباسها، عصا، جعبه سيگار و ساير وسايل شخصي او، فقط آينههاي عبرتي هستند كه درسهاي مفيدي را به ما يادآوري ميكنند و هيچ ترسي ندارند!
ظاهراً عكس گرفتن قدغن است اما وقتي گروه توريستهاي ژاپني را ميبينيم كه اجازه عكسبرداري دارند و اعتراض ميكنيم، به ما هم گفته ميشود كه ميتوانيم به روي خودمان نياورده و يواشكي عكس بگيريم!

اوج هنر ايراني را در جايي ميتوان ديد كه نقش فرش، با آيينهكاري سقف متناظر و همسان است! فكرش را بكن! گويي استاد آيينهكار، با تار و پودي از آيينه، همان نقش تار و پود فرش را روي سقف بافته باشد! اتاق كاري كه تمام وسايل و متعلقات آن از ميز و صندلي گرفته تا سطل كاغذهاي باطله، از جنس خاتم است، با به رخ كشيدن هنر خاتمكاري استاد محمد صنيع (كه امضايشان روي گلدان به چشم ميخورد)، سر آدم را به دوران مياندازد از تركيب هنر و پول!
رضاخان عادت داشت روي زمين بخوابد، از اين رو تختخوابي كه در اتاق خوابش به چشم ميخورد، بعدها توسط محمدرضا به دكور آنجا افزوده شده است. با ديدن طبقه پايين كه به طرز جالبي دور تا دور ساختمان پيچ ميخورد و به جاي اول برميگردد، كمكم سليقه اين پدر و پسر دستمان ميآيد. به اين نتيجه ميرسم كه هرجا تجمل و اشرافيت و اصالت حرف اول را ميزند، كار، كار رضاخان است، و هرجا لوكس بودن، راحتي و مدرن بودن به چشم ميخورد، سليقه محمدرضا به كار رفته. ظاهراً رضاخان حتي نقش بالاي پردههاي اتاقها را كه بعضيهايشان تار و پودي از طلا و نقره دارند، شبيه تاج انتخاب كرده، انگار كه دوست داشته باشد پادشاهياش را به رخ همه بكشد، از اين رو به دكوراسيون اشرافي از نوع انگليسي روي آورده است، اما پسر كه خوشگذرانتر از پدر بوده، دكوراسيون شيك و مدرن آمريكايي را برگزيده تا امروزيتر زندگي كند، مثالش هم بازسازي اتاق غذاخوري طبقه پايين با بلندگوهاي پخش موسيقي روي سقف آن است. براي دقايقي با اين فرضيه سرگرم ميشوم و برايم جالب است كه سليقه پدر و پسر را با انتخاب روش زندگي و سياست و كشورداري آنان هم مربوط سازم!
ايوان پشتي با ستونهاي سنگي بلند، به حياط باصفايي ميرسد كه تهران را زير پاي خود گرفته است. ما به عنوان دو بازديدكننده از يك موزه، در اين رويا فرو ميرويم كه زندگي در چنين جايي چطور ميتوانست باشد!
متأسفانه سليقه و پول فراواني كه در طراحي كاخها به كار رفته، امروز با بيسليقگي و بيتوجهي در نگهداري از اين آثار تاريخي، در معرض خطر قرار دارد. در كوهپايههاي سبز و خرم البرز، با اين همه درخت و آباداني، چه نيازي به درخت نخل مصنوعي پلاستيكي نارنجي رنگ زشت و بدمنظره حس شده است؟! حوض قديمي كه به خوبي فضاي سالها پيش كاخ را تداعي ميكرد با سليقه چه كسي، مثل آبنماهاي مهدكودكها نقاشي و رنگآميزي شده است؟! چه بلايي به سر مجسمهاي كه وسط حوض قرار داشت آمده است؟ كاخ احمدشاه كه در مرتفعترين بخش مجموعه سعدآباد قرار گرفته و لابد به خاطر تعلق به دوران قاجار، قديميترين بناي اين مجموعه هم هست، به چه عنوان در اختيار بسيج خواهران قرار داده شده؟! ظاهراً كاخ مادرشاه نيز به مسافرخانه تبديل شده، آن هم فقط براي توريستهاي خارجي!
همانطور كه كاخهاي بينظير و كمنظير ديگري در سراسر ايران وجود دارند كه هريك تجملگرايي شاهان دورهاي خاص را به ما يادآور ميشوند، اينك مجموعه سعدآباد نيز يادآور دوران آخرين رژيم سلطنتي ايران است كه با قيام مردم و شكلگيري انقلاب اسلامي، طومارش درهم پيچيده شد. آيا اهمال در نگهداري از آن و يا بهرهبرداريهاي نابهجا كه اين آينه عبرت تاريخي را در معرض خطر نابودي قرار ميدهد توجيهي دارد؟
منابع:
1. خاطرات اشرف پهلوي، صفحه210
2. www.anobanini.ir
۳. www.hamsharionline.ir













