تبليغاتX
عجیب ترین کاری که یک پسر برای گرفتن معافیت از سربازی انجام داده و شما شاهدش بوده اید چه بوده؟

Up | Down | Top | Bottom یادداشت های یک دختر خبرنگار

یادداشت های یک دختر خبرنگار

                   

 

>
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:23
TinyPic image

اینجا"اتاق طنز" شبکه جوان رادیوست، جایی که برنامه سازان و طنزنویسان جوان رادیو آنجا می نشینند، می نویسند، چای می خورند، گپ می زنند،برنامه ضبط می کنند و به تلفن های شما جواب می دهند.
در اینجا به همه چیزاز دید طنز نگاه می شود، مثلا همان طور که در تصویربالا می بینید، وقتی قرار می شود نهضتی ضد سیگار شکل بگیرد، هرکس روایت خودش را دراین زمینه دارد...

TinyPic image


دراینجا حتی به گیاهان هم با زبان طنز، خوشامد گفته می شود!

TinyPic image

ظریفی روی دیوار بیرون پنجره نوشته است:"می گذرد..."
احتمالا او تصور کرده که ممکن است روزی یکی ازبچه ها به علل مختلف، قصد خودکشی توسط بیرون پریدن ازپنجره را داشته باشد و خواسته با این جمله درآن لحظه حیاتی(یا پایان حیاتی!) طرف را با یادآوری این که همه چیزاز جمله غم و غصه گذراست، منصرف کند!

TinyPic image

کنار در نوشته شده:"خروج با مسوولیت نامحدود" اماکنارپنجره نوشته اند:"خروج با مسوولیت محدود"!
خوب طبیعی است که اگر می خواهید ازپنجره خارج شوید مسوولیتش به عهده خودتان است!

TinyPic image

این هم عکس یکی از عوامل نفوذی برنامه ها!اگر گفتید کیست؟!

درآینده اگر خدا بخواهد، به معرفی دوستان دست اندرکار و سایرقضایا خواهیم پرداخت.

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 0:4


-  این شعر فقط برای افراد بالای ۱۸ سال است!

دوست دارم بار دیگر بوی تو پر شود در پیچ و خمهای شبم
مثل آن شب در میان کوچه باغ بوسه ای وحشی بگیری از لبم
دوست دارم تا در آغوشم کشی "ای خطوط پیکرت پیراهنم"*
تا میان بازوانت گم شوم خلسه ای سنگین نشیند بر تنم
من نفس های تو را بر گردنم، روی گوش و موی خود حس  می کنم
آن نگاه آتشین از شوق را تا ابد من روی خود حس می کنم
دست هایم بود لرزان از گناه ،  ناتوان افتاده بر دستان تو
دست هایت گرد من پیچیده سخت، من اسیر افتاده در دستان تو
حایلی بین تو و دیوار: من، بی گریز و ناگزیر از کار: من
یک سر آن بوسه کشدار:من، عاشق این رنج و این آزار: من
در هوای سرد آن شب یافتم من در آغوش تو جایی گرم و نرم
سایه هامان در میان سایه ها، بر زمین افتاده بی آزرم و شرم
 
می شود روزی مگر این صحنه را محو سازم یا فراموشش کنم؟
آتش یاد آوری اش را مگر می شود یک روز خاموشش کنم؟

* از فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: شعر 
 

 

 

© COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR