در راستای شرمندگی از تاریخ آخرین آپ! ، فکر کردم فعلا یک شعر دیگر اینجا بگذارم تا بعد. اینجا قرار است بعدها خیلی چیزها بنویسم ، افسوس که در حال حاضر مشغله زیاد، اجازه نمی دهد.
به باران پاییزی عزیز هم باید بگویم وبلاگ طنز من هک شده بود اما دوست خوبمان مهدی رنجبر آن را از دشمن پس گرفت! بنا بر شنیده های غیر رسمی!او یکی از ده هکر برتر سال گذشته در دنیا بوده، توجه کنید: در دنیا!
بعد تو از بودن خود می کندم سیر
حسرت آن بوسه های داغ نفسگیر
کوچه و تاریکی و تنهایی و پرسه
یاد تو و آه من و ناله شبگیر
بوی تو را می دهد این کوچه دلتنگ
این دل تنگم شده با یاد تو درگیر
آه که در کوچه و پس کوچه این شهر
خاطره بودن تو می کندم پیر
خسته ام از قصه تکراری رفتن
خسته ام از بازی بی معنی تقدیر
کاش که اینها همه کابوس شبم بود
کاش نمی کرد مرا غصه، زمینگیر
آه! ولی آخر این قصه همین بود
نیست در افسانه این شب زده تغییر.
سوم اردیبهشت۷۸
خیلی ازبچه ها از من می پرسندآیا در کنار شعرهای طنز، شعر جدی هم می گویم یا نه؟
امروز شعری را برایتان می نویسم که درچهارمین کتاب دفتر شعر جوان ( تابستان ۱۳۸۰) به چاپ رسیده است.
یک درخت سیب ، ماه گرم تیر
رنگ سیبها : سبز ، سبز سیر
کودکی جسور، روی نردبان
پله پله رفت سوی آسمان
پله دهم، شاد و سرفراز...
دست کوچکی می شود دراز
دانه دانه سیب، می شود جدا
قتل عام سیب، روی شاخه ها
ناگهان هجوم، روی سیب کال
زخم اشتها، گاز بی خیال...
آه! طعم سیب، تلخ و بدمزه
سرد و سبز و خام، بدتر از خزه
تکه های سیب، غرق انزجار
روی خاک سرد، می شود هوار
سیب سبز کال، زخمی و نزار
پرت می شود آن ور حصار.












