تبليغاتX
نظرشما در مورد مانتوهاي جديد و مدل هاي تابستاني لباسها چيست؟)

Up | Down | Top | Bottom یادداشت های یک دختر خبرنگار

یادداشت های یک دختر خبرنگار

                   

 

>
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 22:58

  
  

دیروزفیلم"علی سنتوری" داریوش مهرجویی را دیدم.آن قدرقشنگ بود که تصمیم گرفتم چند برابرپول بلیتش را به حساب داریوش مهرجویی که البته به امورخیریه اختصاص داده شده، واریزکنم.
در این فیلم، چهره مظلوم هنر وهنرمند ایرانی به قدری زیبا نمایش داده شده که جگر آدم از بیخ وبن می سوزد. زار زار گریه کردم، به طوری که اگر کسی می شنید خیال می کرد شوهرم مرا کتک زده و ترکم کرده!
 فیلم، البته فاکتورهای زیادی برای گیر دادن و مجوز نگرفتن دارد اما این فاکتورها تنها جذابیت های آن را تشکیل نمی دهند! داستان جذابِ رسیدن یک هنرمند از اوج به قهقرا، درام ِرسیدن از وصال به جدایی، بازی روان بهرام رادان که کم کم دارد به یک بازیگرحرفه ای تبدیل می شود،استفاده از گلشیفته فراهانی، سیامک خواهانی(به عنوان دومین عضو گروه آرین بعد از محمدرضا گلزار که وارد سینما شد)، زوج مسعود رایگان و رویا تیموریان، موسیقی که به طرزعجیبی با فضای فیلم همخوانی دارد و ترکیب آن با صدای پر طرفدار محسن چاوشی، طرح هنرمندانه انتقاداتی که بی تردید، دغدغه های قابل تامل یک کارگردان هنرمند است و پیچیده در زرورق جذاب داستان، بیان می شود و جزییات فراوان دیگری ازاین قبیل، فیلم را به یک اثر ارزشمند تبدیل کرده است.

مهرجویی در"علی سنتوری"نشان می دهد که چگونه بی توجهی به فعالیت های هنری یک هنرمند( مثلا مجوز ندادن به آثارش) می تواند آثار مخربی بر زندگی او داشته باشد، چرا که متاسفانه منبع درآمد بسیاری از هنرمندان ما همان هنرآنهاست، جالب این که این بلا فقط بر سر علی سنتوری نازل نمی شود، که گریبان خود مهرجویی را هم می گیرد و فیلم او در حالی که در جشنواره رسمی فیلم فجر اکران شده و این روزها همه جا خرید و فروش می شود، هنوز مجوزاکران عمومی نگرفته است!

تقارن و تشابه قابل توجه و تاسف دیگر، وضعیت محسن چاوشی به هنگام آهنگسازی برای این فیلم است که به گفته خودش" وقتی برای آهنگسازی برای علی سنتوری با من تماس گرفتند آدرسی دادند که تا منزل ما خیلی فاصله داشت، یعنی باید به یک مسافرت می رفتم.عزا گرفته بودم چطور این همه راه بروم، چون دربدترین شرایط مالی بودم. وقتی آقای مهرجویی با من صحبت کرد،همه اش به این فکر بودم که یک جورهایی این کار را رد کنم اما در رودربایستی ماندم. من در وضعیتی بودم که هیچ چیز نداشتم، حتی یک کیبورد ساده. عزا گرفته بودم که چه کار کنم؟ نه پولی داشتم که وسیله تهیه کنم و نه غرورم اجازه می داد به آقای مهرجویی بگویم اگر می شود هزینه های کار را پیشاپیش بپردازند تا من حداقل بتوانم کار را پیش ببرم. حتی برای ساخت آهنگ ها وسیله نداشتم، هزینه استودیو و... هم به کنار! دوستی داشتم که یک کیبورد داشت. کیبوردش را قرض گرفتم و یک شبه با کامپیوتر کار را بستم. علی سنتوری در شرایط بسیارسختی ساخته شد. صدایم را توی اتاقم در خانه ضبط کردم. یک میکرمن و یک میکرکوچک از یکی از دوستانم، رضا فوادیان، قرض گرفتم. مادرم پنجره های اتاق را با پتو پوشاند و من صبر کردم همه بخوابند تا صدای اضافه در خانه نباشد. خلاصه یک پتو هم کشیدم روی سرم و صدای اسپیکرها را بستم و خودم رکورد می کردم و خودم می خواندم. بعد که آهنگ ها تصویب شد، با آقای کامکار هماهنگ کردیم و برای ضبط، به استودیوی یکی از دوستانشان رفتیم..."* 
جالب این که این قطعات ساخته شده برای فیلم نیز لو رفت و به صورت غیرمجاز به بازار آمد!

این است حدیث مظلومیت هنرمند ایرانی که در شرایطی کار می کند که با شرایط همتایانش در کشورهای پیشرفته قابل مقایسه نیست، اما نجیبانه می ماند و از همه سو بی انصافی ها و فشارها را تحمل می کند و ادامه می دهد...  

همین حالا
اینجا به موسیقی فیلم برخوردم و دانلودش کردم. با گوش دادن به آن یک بار دیگر دلم گرفت، برای همه مظلومیت های هنرمندان کشورم که بدون امکانات آن چنانی دارند چند برابر توانشان کارمی کنند و خیلی وقت ها مورد کم لطفی ما قرار می گیرند.

"سنتور" به تنهایی در زندگی من یک نوستالوژی است.

* مجله فیلم و سینما، شماره ۱۸۱، اسفند۸۵
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 16:18

    دراستودیوسروش


 صبح زود یکی از روزهای تابستان ۸۴ درمیدان فشم با"مجید پورفردوس" و دوستان موتورسوارش آشنا شدم که قصد داشتند ازمسیر فشم، به زاگون و گرمابدر وازآنجا به دشت لار، کوه کبود، آبشار قو، گردنه مهتاب، بلده، کجور وسرانجام از داخل رودخانه و جنگل به سی سنگان بروند. شکل موتورهایشان که اصولا باید روی آنها می ایستادند، توجهم را جلب کرد و تصمیم گرفتم گزارشی در مورد شاخه ورزشی آنها در موتورسواری(تریال) تهیه کنم، جالب این که فهمیدم آقای پورفردوس دستی هم درهنر دارد و به تازگی آلبومی به نام"الهه" را روانه بازار کرده است. 
قرار مصاحبه را برای روزی که او می گفت با دوستان هنرمندش در استودیو سروش در خیابان ولیعصرخواهد بود گذاشتیم و وقتی به آنجا رفتم متوجه شدم که دست تقدیر، آن روز ساعت پنج و نیم صبح از میدان فشم مرا به میان جمع جالبی ازهنرمندان موسیقی کشورم کشانده است،  هنرمندانی که رقابت و حسادتی در کارشان به چشم نمی خورد و دکتر"محمدرضا چراغعلی" مسبب اصلی جمع شدن آنها دورهم بود.

" چنگیز حبیبیان" شوخ و خوش برخورد است و تکه های جالبی می اندارد،"بهروز مقدم" مجری قدیمی تلویزیون در هر فرصتی از فضای خاصی که بعضی از هنرمندان تازه از گرد راه رسیده در جامعه هنری ایجاد کرده اند انتقاد می کند، دکتر"علیرضا شهاب لواسانی" ظاهرا دل خوشی ازخبرنگارها ندارد!،" قاسم افشار" با تلفن صحبت می کند و "محمدرضا حسینیان"،  طبق پیش بینی دوستانش، درست سر ناهار( که ازخانه آقای پورفروس رسیده ولوبیا پلوی بسیارخوشمزه ای است به همراه ماست و سالاد شیرازی و اولویه) از راه می رسد!

وقتی ازدکترشهاب می پرسم چرا با وجود داشتن مدرک پزشکی در زمینه موسیقی فعالیت دارد، با خنده مرا متهم می کند که مثل بقیه خبرنگارها مدام قصد محکوم کردن دیگران را دارم و هروقت من نکات حاشیه ای گفتگوها را یاد داشت می کنم، روی کاغذهایم سرک می کشد تا ببیند که چه می نویسم!او می گوید:" موسیقی و تحصیلات من منافاتی با هم ندارند، آدمهایی که در زمینه موسیقی کار می کنند از ذکاوت بالایی برخوردارند و در کنکور هم رشته های بالا را انتخاب می کنند، آقای حبیبیان هم مهندس نساجی است."

از"پیام طونی"، ویالونیست چیره دست، معنی نام خانوادگی اش را می پرسم. می گوید:" دوست و راهزن دلها". دکترشهاب می خواند:
" شد رهزن سلامت، زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد."
آقای طونی گوشی نوکیا ۷۱۰۰ جدیدش را به بقیه نشان می دهد و از قابلیت هایش می گوید. چنگیز حبیبیان به من اشاره می کند که:" گوشی دکتر، نوکیا۶۶۰۰ است."
- " ازهمان کتلت ها؟!"
-" مال قاسم افشار هم همان است، منتها به رنگ قرمز... زنانه اش است!"
 به گوشی ۷۶۱۰ آقای حبیبیان نگاه می کنم:" ازآنهاست که پشتشان آینه دارد؟ معلوم شد گوشی چه کسی زنانه است!"
او شروع به توضیح موارد کاربردی آینه فوق می کند و حسابی مارا می خنداند!

" وحید بقراط پور" که به همراه" مهدی گوهری"، صدابرداران استودیورا تشکیل می دهند، با حوصله تمام، تفاوت سیستم دیجیتالی را با سیستمهای قدیمی برای من توضیح می دهد.

چنگیز حبیبیان به من می گوید:" یک بار برای مداحی در یک مجلس ختم به فشم آمده ام. الان آنجا زمین متری چند است؟"
- "همسایه ما زمینش را متری یک میلیون و خرده ای برای فروش گذاشته. هزارمترش سر به میلیارد می زند!"
ـ" راستی؟ پس آدرستان را بدهید تا یک جوان خوب به شما معرفی کنم!!"
-" در این صورت من هم ازشما به عنوان یک هنرمند خیر در گزارشم یاد خواهم کرد!"
دکتر می گوید:" البته ایشان یک جوان زمین خوار معرفی می کندها!"

آن روز با اعضایی ازتیم فوتبال هنرمندان موسیقی آشنا شدم که هنر را به همین زیبایی با مرام ورزشکاری درهم آمیخته و ثابت کرده بودند که درهرحالی می توان دوستی و صمیمیت را جایگزین حسادت و کارشکنی کرد.
 
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: خاطره 
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 18:7


    فریدون مشیری و هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

عکس منحصر به فردی که مشاهده می کنید، دوشاعرمعروف معاصر را درکنار یکدیگر نشان می دهد. فکر کنید شب شعری که این اساتید درآن حضورداشته اند، چه شب شعر محشری بوده است!
اگر نتوانستید آنها را شناسایی کنید یا حافظه تان به یادآوری اسامیشان قد نداد، ماوس را روی عکس نگه دارید تا به ارزش این عکس پی ببرید.
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 5:58

شاعر"آینه های ناگهان" ناگهان به آینه ها پیوست.

                      

قیصر امین پور، در تاریخ دوم اردیبهشت ۱۳۳۸در گتوند دزفول به دنیا آمده بود.
او ازشاعران مطرح شعر انقلاب و دفاع مقدس به شمار می آمد که درکناراینها، اشعار فوق العاده زیبا و پر از ظرایف دیگرش هستند که استادی اش را در ادبیات معاصرما، تکمیل کرده و به رخ می کشند.
بعد از تصادف سال۱۳۷۷، ایشان هرگز دوباره سلامتی کامل را به دست نیاورد و در پشت لبخندش، همواره دردی عمیق پنهان بود که طرفدارانش را نگران می کرد، نگرانی که سرانجام در تاریخ هشتم آبان ماه ۱۳۸۶ در بیمارستان دی تهران به اندوه مطلق تبدیل شد و آنها را سوگوار کرد.
افسوس که در سینه قیصر قصر شعر ایران، هنوز هزاران شعر ناگفته باقی مانده بود که حالا آنها را برای فرشته ها زمزمه می کند.
روحش شاد.

"سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم..."

"نام من عشق است، آیا می شناسیدم؟
زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟"

و...
" ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 23:10

مصاحبه من و فرزاد حسنی، خردادماه سال ۱۳۸۴، ده روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری کشورمان، در دفترمجله جوانان امروز و پس ازصرف ناهارانجام شد. این مصاحبه را برای استفاده درویژه نامه طنزی تهیه کردم که آن روزها در تدارکش بودیم. با این حال فکرمی کنم  حاضرجوابی های فرزاد حسنی، باعث می شود هنوز برای خیلی ها خواندن قسمت هایی ازآن جذاب باشد.

  

ـ از تولدت بگو.
- همان طورکه می بینی من آدم متولد شده ای هستم! سال ۱۳۵۶ بیست و یکم شهریور.
- خصوصیات متولدین شهریور را می دانی؟
- مهربان، عاطفی، احساساتی... و هنرمند.
- اینها خصوصیات خودت است یا متولدین شهریور؟
- خصوصیات خودم که در شهریور متولد شدم!
- تکیه کلامت چیست؟
- "فکرکن!"
-  تاحالا چه کارهایی انجام داده ای؟
- ما کارهای بدی انجام نداده ایم!
- منظورم همان کارهای خوب است.
- کارخوب هم انجام نداده ایم.هرکاری کرده ایم مابین خوب و بد بوده اما اگرآنها را با اسم و سال تولد می خواهی باید بگویم اولین کارتلویزیونی من سریال"عید آن سال ها" به کارگردانی سعید ابراهیمی فر بود که سال ۷۷-۷۶ ازشبکه ۲ پخش شد، بعد سریال"کاشانه" و آغاز دوره همکاری ام با قاسم جعفری بود که با سریال های "مسافری ازهند"،"کمکم کن"و"خندان"( که در شبکه های داخلی پخش نشد) ادامه پیدا کرد..

- این طرف دوربین هم نقش بازی می کنی، یعنی در زندگی واقعی؟
- همه بازیگرند. شما هم داری نقش یک خبرنگاررا بازی می کنی.
- منظورم وقتی است که لازم می شود نقشی کاملا متفاوت با چیزی که هستیم بازی کنیم.
- تو آن را هم بازی می کنی.
- چه چیزی را؟
- خیلی چیزها، مثلا تا حالا نقش طنزپرداز را هم بازی کرده ای.
- آخرمن هم خبرنگارم هم طنزپرداز!
- فکرمی کنی!!!
- یعنی معتقدی همه می توانند بازیگر بشوند؟
- بله، به شرطی که هوشمندانه و صادقانه بازی کنند. این نکته را هم درنظربگیر که همه می توانند بازی کنند اما بازی همه برای همه جذاب نیست.

- اگردرجزیره ای تنها باشی وامکان ارسال تنها یک پیام با بطری را داشته باشی چه می نویسی؟
- می نویسم :بدون شما اینجا صفایی ندارد!
- اما نباید به آمدن کسی امید داشته باشی.
- چرا، می آیند... کسانی که اسم کوچک یا فامیلیشان"صفا"باشد، می آیند!

- حالا فرض کن قاضی دادگاه هستی. اگر مردی را بیاورند که با وجود داشتن چهارتا زن عقدی، زن پنجم راهم عقد کرده، دوست داری چه حکمی برایش صادرکنی؟
- محکومش می کنم که به امثال من یاد بدهد چه کار کرده!
- یعنی خودش هم جهت آموزش شما، به زن گرفتن ادامه بدهد؟!
- بله، آموزش همگانی!
ـ " تدریس" است دیگر؟!
- بله... البته به این می گویند" تحصیل"، چون یک حاصلی دارد!
- آرزوی سفربه کجا را داری؟
- ونیز... خیلی دوست دارم! تقصیر کارتون مارکوپولوست!
- هی... " تقصیر" را با "سین" نوشتم!
- عیبی ندارد، تحت" تقصیر" من بوده!( بلندمی خندد)

- دوست داری ازدیگران چه هدیه ای بگیری؟
- کتاب.
- لابد کتاب هم هدیه می دهی؟
- بله.
- به طرفت نگاه نمی کنی که آیا به کتاب علاقه دارد یا نه؟
- نه، به من مربوط نیست. می تواند کتاب را زیر سرش بگذارد و بخوابد!
ـ دراین صورت به کتاب توهین می شود.
- نه، فقط زیر سرش بلند می شود!

ـ چه کاری را بهتراز اجرا و بازیگری انجام می دهی؟
- لای جرز بایستم... ایستادن لای جرز! بپرس اگراین کاره نمی شدم چه کاره می شدم.
- اگر این کاره نمی شدی چه کاره می شدی؟!
- توی خیابان ولی عصر یک دکه مجله فروشی می زدم.
- جدی می گویی؟؟ من ازبچگی آرزوی این شغل را داشتم!
- بیا برویم باهم این دکه را بزنیم. مواقعی که من می روم سرکار و وقت ندارم تو بایست!
- قبول!... برگردیم به شغل فعلی ات. درچه صورت حاضری بازیگری را کنار بگذاری؟
- درصورتی که کنارمان بگذارند! تازه آن کنارهم کلی کار بلدیم انجام بدهیم!
-  مثلا چه کارهایی؟
- خوب دیگر، ازهمان ایستادن لای جرز شروع می شود.
-  و به خفه کردن پیرزن ختم؟!
- کشیدن آب حوض!

- درانتخاب همسر ملاکت چیست؟ می خواهم ببینم زیبایی درکجا قرارمی گیرد.
- زیبایی که معمولا در صورت قرار می گیرد!
- ملاک چندمت است؟
- هرکس حرفی به جز"یک" بگوید،اشتباه است چون تو اول قیافه طرف رامی بینی.البته سلیقه هرکس درمورد زیبایی متفاوت است. ملاک دوم من صحبت کردن عاقلانه است و سومی تحمل بالا، چون تحمل من کارسختی است!
- ولی شما که گفتی مهربان واحساساتی هستی!
- بله ولی هرچیزی زیادی اش افتضاح بالا می آورد!

- چرا جوان ها ازدواج نمی کنند؟
- این سوال را می خواهم خارج ازطنز جواب بدهم.
- که اصولا طنزهم نیست.
- چرا، اصولا خود مساله ازدواج، مساله طنزآمیزی است. اصلا هرچیزی را به باب"افتعال" ببری خنده دار می شود.
- حتی ممکن است"افتضاح"بشود!
- بله، یکی از دلایل سیر نزولی آمار ازدواج، این است که ما آدمها داریم به شکل وحشتناکی ازمعیارهایی که قابل قبول انسان است دورمی شویم.
- و به چه چیزی نزدیک می شویم؟
- به معیارهای غیرقابل قبول انسان!به چیزهایی که انسان باید ازآنها فرار کند. یکی ازچیزهایی که امروز در روابط دخترها و پسرهای ما پایمال شده، صداقت است.
- بعضی جوان ها فکرمی کنند ازدواج، آزادیشان را محدود می کند.
- نه، این، تبدیل به احسن است، یعنی شما آزادی های بی معنی خودت را تبدیل به آزادی هایی می کنی که برایت نافع است.
- شما که آن را محدودیت نمی دانی چرا ازدواج نکرده ای؟
- چون یک دست صدا ندارد.
- یعنی نیمه گمشده پیدا نشده؟
- به قول یکی از دوستان:نیمه گمشده من چه کسی می تونه باشه؟!

- ازچه میوه ای خوشت می آید؟ البته می دانی که اینها یک جور شخصیت شناسی است، مثلا علاقه ات به یک میوه خاص ممکن است شخصیتت را لو بدهد.
- بنویس نکتار شش میوه!!
- غذا چطور؟ لابد شش جور غذای عروسی ها؟
- نه... راستی من چی دوست دارم بخورم؟!
- لابد مثل اغلب مردها قورمه سبزی دیگر.
- نه، من تخم مرغ خرما دوست دارم!
- اجرای زنده؟
- موی آدم را سفید می کند.
- دوست داری؟
- چی را؟!
- اجرای زنده را.
- عاشقشم!
- چرا آدم باید کاری را که پیرش می کند، دوست داشته باشد؟
- دنیا دارد مارا پیر می کند، بگذار خودمان بکنیم!
- فشم؟
- اگه برم عاشقش می شم!
- آرزوی بزرگت در زمینه کاری؟
- تاسیس یک مدرسه بازیگری قوی درایران.
- خودت چه کاره آن مدرسه خواهی بود؟
- من مدیریت می کنم. نخبه ها را برای تدریس پیدا می کنم.
- فکرمی کنی چه سوالی باقی مانده که نپرسیده ام؟
- هیچ چیز، شما که زندگی مارا رو کردی! 

- چه چیزی حرصت را درمی آورد؟
- سوال های غیرهوشمندانه... و الان اصلا حرصم درنیامده.

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: خاطره 
 

 

 

© COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR