تبليغاتX
نظر شما در مورد لهجه های مختلف در ایران چیست؟ آیا در حفظ گویش محلی خود کوشا هستید؟

Up | Down | Top | Bottom یادداشت های یک دختر خبرنگار

یادداشت های یک دختر خبرنگار

                   

 

>
دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 9:51


راننده، كنار نگهباني مجموعه ارم ترمز كرد و به مردي كه آنجا ايستاده بود گفت: «دو تا خبرنگار آورده‌ام براي باغ وحش!»، جوري كه انگار دوگونه جديد جانوري آورده تا به مجموعه جانوران باغ وحش اضافه شوند!
شايد فرق چنداني هم نداشته باشد؛ مي‌گويند انسان، حيوان ناطق است و ما به عنوان دو نماينده از اين گروه، آمده بوديم تا گروه حيوانات بي‌زبان را ببينيم و به رازهاي آفرينش بينديشيم!

آقاي «الهامي»، مدير باغ‌وحش ارم تهران، مهندس علوم دامي است و با 34 سال سن و سابقة ده سال كار در اينجا، بسيار جوان به نظر مي‌رسد. ايشان دو سال به عنوان سرپرست حفاظت محيط زيست باغ وحش، دو سال به عنوان كارشناس تغذيه و بهداشت حيوانات و از شش سال پيش به عنوان مديريت باغ وحش ارم كار كرده است.

همان‌طور كه ما را به دفترش راهنمايي مي‌كند، از خودم مي‌پرسم آيا ايشان اين مسافت را به استقبال ما آمده يا از قضا در آن حوالي مشغول قدم‌زدن بوده؟! ديدن توله ببر چهار ماهه زيبايي كه مثل يك بچه گربه در محوطه اين طرف و آن طرف مي‌رود، شوك دوم را وارد مي‌كند و مرا كه عاشق گربه سانان هستم به سمت خود مي‌كشد. «ببري» را از تايلند آورده‌اند و قرار است همبازي و جفت آينده‌اش هم تا دو هفته ديگر به اينجا بيايد.

بي‌ترديد دو عامل اصلي موفقيت هر مجموعه كاري، تخصص و علاقه عوامل آن است، چيزي كه در صحبت‌هاي آقاي الهامي به وضوح حس مي‌شود: «من از بچگي به حيوانات علاقه‌مند بودم و با اين كه در تهران زندگي مي‌كرديم، يك دستگاه جوجه‌كشي در خانه داشتيم. تخم پرنده‌ها را تهيه و توسط دستگاه، جوجه‌كشي مي‌كردم. تعدادي پرنده تزييني از قبيل قرقاول و كبك داشتم و به مارها علاقه‌مند بودم. رشته‌هاي انتخابي من براي تحصيل، جانورشناسي، زيست‌شناسي و دامپزشكي بودند و بعد از قبولي در دانشگاه هم به فكر انجام كار مرتبط با علاقه‌ام بودم.»

ـ «و به اينجا آمديد.»

ـ «بله، ارم، تنها باغ وحش تهران است و از سال 1371 از خيابان وليعصر (روبه‌روي پارك ملت) به اينجا منتقل شده. 105 گونه جانوري در چهار گروه پستانداران، پرندگان، خزندگان و آبزيان در اينجا نگهداري مي‌شوند، از جمله پلنگ ايراني و آفريقايي، شير، توله ببر، شامپانزه، خرس قهوه‌اي، گوزن زرد ايراني (از گروه پستانداران)، درناي تاجدار، بالابان، فلامينگو، كركس، قرقاول و طاووس (از گروه پرندگان)، تمساح پوزه كوتاه ايراني، مارپيتون و بزمجه (از گروه خزندگان) و چند گونه لاك‌پشت آبي از گروه آبزيان.»

ـ «فكر مي‌كنم نسل گوزن زرد ايراني مدتي پيش در خطر انقراض قرار داشت. درست است؟»

ـ «دو سال قبل تعدادي گوزن زرد ايراني در دشت ناز ساري و اروميه وجود داشتند و تعدادي هم توسط سازمان محيط زيست به حوالي كرخه برده شده بودند. ما با سازمان محيط زيست مكاتبه كرديم. مهندس جوادي و مديركل دفتر حيات وحش، مهندس محمدي، بعد از بررسي و بازديد باغ وحش، مكان مناسبي را در اينجا پيشنهاد دادند و پس از طي مراحل كارشناسي، مجوز لازم از سوي دكتر نجفي صادر شد و ما دو رأس گوزن زرد ايراني از پارك طبيعت پرديسان به باغ وحش آورديم، يك نر سه ساله و يك ماده دو ساله.»

ـ «نگهداري كدام حيوان از لحاظ تغذيه پرهزينه‌تر است؟»

ـ «شيرها. شير در هر وعده غذايي بين 15 تا 17 كيلو گوشت مصرف مي‌كند.»

ـ «گوشت را چگونه تهيه مي‌كنيد؟»

ـ «گوشتخواران باغ وحش، از گوشت الاغ تغذيه مي‌شوند. هر هفته براي تغذيه شير، عقاب، شغال، گربه وحشي، سياهگوش و... 12 رأس الاغ در كشتارگاه ذبح و جيره‌بندي مي‌كنيم. مسوولان هر قسمت، سهم غذاي حيوانات آن قسمت را مطابق برنامه تحويل مي‌گيرند، به عنوان مثال شيرها يك روز در ميان غذا مي‌خورند و در طبيعت هم همين طور است.»

ـ «ديگر چه كارهايي لازم است براي حيوانات انجام داده شود؟»

ـ «هر روز صبح جايگاه حيوانات سركشي مي‌شود و اگر حيوان از لحاظ ظاهر و سلامتي مشكلي نداشت، مرحله بعدي، نظافت كف قفس است كه اگر سيماني باشد شستشو و ضدعفوني مي‌شود و اگر خاك باشد، جارو و سمپاشي هفتگي. سپس مسوول قسمت، براساس جيره غذايي، سهم گوشت، ميوه، ماهي و... را به حيوان داده و غذاخوردنش را كنترل مي‌كند، مثلاً اگر از ده حيوان، يكي از آنها براي خوردن غذا جلو نيامد بايد معاينه شود تا زخم دهان، دل درد يا مسأله ديگري نداشته باشد. مسوول قسمت همچنين بايد مراقب رفتار حيوانات و بازديدكننده‌ها باشد، چرا كه حيوانات ممكن است با هم درگير شوند ـ مثل گوزن‌ها در فصل جفتگيري ـ و بازديدكننده‌ها نيز ممكن است فرضا دستشان را توي قفس ببرند كه خطرناك است.»

ـ «تا به حال اتفاقي هم براي بازديدكننده‌اي افتاده؟»

ـ «در اينجا خير، البته براي خودم چرا. يك روز كه براي تزريق دارو وارد قفس بزهاي كوهي شده بودم، يكي از بزها هول شد، خواست جست بزند اما با وزن حدود 70 كيلو به من برخورد كرد، به طوري كه بي‌هوش شدم...»

حتي وقتي اين خاطره را تعريف مي‌كند، لحن شاكي ندارد و كاملاً مي‌تواني حس كني كه ذره‌اي از علاقه‌اش به حيوانات كم نشده. خانم تيموري كه او هم به حيوانات بسيار علاقه دارد و همين علاقه، مبناي تهيه اين گزارش شده، دوست دارد درباره همه چيز بداند: «شير سلطان جنگل است، آيا در قفس افسرده نمي‌شود؟»

ـ «ما آنها را يك روز در ميان به يك حياط 1500 متري مي‌بريم تا آزادتر باشند البته همه را با هم نمي‌شود برد، اگر همه شيرهاي نر را با هم ببريم، رييسشان مي‌زند شيرهاي كوچكتر را ناكار مي‌كند! رييس و ملكه را با هم مي‌بريم، بچه‌ها را جدا و ماده‌ها را جدا...»

من كه بيشتر به سختي كار و هزينه‌ها فكر مي‌كنم، با شنيدن اين جمله و تشابه آن با شعري كه مهران مديري در نقش شاعر «مرد هزار چهره» سروده بود، لبخند مي‌زنم: شير و پلنگ و خرس... گوشت و ميوه و ماهي... تميز كردن قفس جدا! مي‌پرسم: «قفس حيواناتي مثل شير و پلنگ چگونه تميز مي‌شوند؟ خودشان چطور؟!»

ـ «البته گربه سانان با ليسيدن، خودشان را تميز مي‌كنند اما ما به خاطر تميزي ظاهر آنها، با اسپري آب، به كمكشان مي‌رويم. در قفس آنها ديوار كاذبي وجود دارد كه وقتي حيوان براي تغذيه به قسمت پشتي هدايت مي‌شود، مسوول آن، در قسمت ديگر به تميزكردن قفس مي‌پردازد.»

ـ «آيا تا به حال جانور ناقص‌الخلقه‌اي در باغ وحش به دنيا آمده؟»

ـ «حيوانات ناقص معمولاً مي‌ميرند اما مواردي داشتيم مثل گوزن لب شكري كه شيرخوردن برايش سخت بود و چون سوراخ‌هاي بيني‌اش از بين رفته بود نمي‌توانست تنفس كند... يا حيواني كه به صورت مادرزاد، يك چشمش نابينا بوده.»

ـ «حيواناتي را كه مي‌ميرند چه مي‌كنيد؟»

ـ «آنها بايد كالبدشكافي شوند تا اگر تشخيص داده شد كه دچار بيماري مسري بوده‌اند اقدامات لازم براي جلوگيري از انتقال بيماري به ديگران انجام شود. به همين دليل امكان تاكسيدرمي كردنشان وجود ندارد و اجساد بعد از قرار گرفتن در كيسه و چاه مخصوص، آهك پاشي مي‌شوند تا هر چه زودتر تجزيه شوند.»

ـ «نظر شما در مورد نگهداري حيوانات در خانه چيست؟»

ـ «خوب ما بهتر نياز حيوان را درك مي‌كنيم، مثلاً شما حيواني در خانه داريد و شنيده‌ايد كه گوشت مي‌خورد، همان را بدون توجه به ساير شرايط حيوان به ‌آن مي‌دهيد، آن هم مجبور است بخورد!»

خانم تيموري كه در خانه، لاك‌پشتي را نگهداري مي‌كند، دوباره مي‌پرسد: «آيا مردم مي‌توانند حيوانشان را به باغ وحش بسپارند؟»

ـ «بله، بعد هم مي‌توانند به رايگان آمده و آن را ببينند، ما هم در مورد سلامتي‌اش به آنها تعهد مي‌دهيم.

گاهي پيش آمده مردم حيواني را كه در جاده با ماشين تصادف كرده، پيش دامپزشك مي‌برند و بعد چون بازگشت آن حيوان به طبيعت، برايش سخت است، به باغ وحش تحويلش مي‌دهند.»

ـ «عجيب‌ترين حيواني كه مردم اهدا كرده‌اند چه بوده؟»

ـ «گرگ و عقاب هم آورده‌اند، اما معمولاً طوطي، سنجاب، مرغ عشق، آهو و قوچ است. البته گربه هم مي‌آورند اما ما نمي‌پذيريم. خودمان سه گربه پرشين داريم كه كافي است.»

ـ «فروش هم داريد؟»

ـ «بله اگر كسي مجوز محيط زيست را بگيرد مي‌توانيم حيوان موردنظرش را به او بدهيم، فرضاً حيواناتي را به باغ وحش‌هاي شهرهاي ديگر فروخته‌ايم. البته مواردي مثل مرغ عشق، فنچ، مرغ و خروس و خرگوش نيازي به اخذ مجوز ندارند و به صورت روزمره به فروش مي‌رسند.»

ـ «زاد و ولد زياد جانوراني مثل خرگوش در اينجا چگونه كنترل مي‌شود؟ آيا از عقيم‌سازي استفاده مي‌كنيد؟»

ـ «لزومي ندارد، اغلب با جداكردن نر و ماده اين كار را انجام مي‌دهيم. حيواناتي مثل خرگوش هم براي تغذيه گوشتخواران و مارها استفاده مي‌شوند. گاهي مازاد حيوان‌ها را به باغ‌وحش‌هاي ديگر مي‌دهيم.»

ـ «كانگورو آدم را به ياد استراليا مي‌اندازد و گاو در هند، مقدس به شمار مي‌رود. ايران با كدام جانورانش شناخته مي‌شود؟»

ـ «پلنگ ايراني، گور ايراني، گوزن زرد و يوز ايراني. تمساح ايراني...»

ـ «كه به انسان كاري ندارد!»

ـ «بله، تمساح ايراني خجالتي است و تا تحت استرس و تحريك شديد قرار نگيرد، كاري به آدم ندارد."
ـ «اضافه كردن هرگونه جانوري به باغ وحش چقدر هزينه و دردسر دارد؟»

ـ «بعضي گونه‌ها را در اينجا نداريم، مثل فيل و زرافه. امسال قرار است «وزير ورزش و محيط زيست» سريلانكا، يك جفت فيل آسيايي به ما بدهد. بعضي گونه‌ها را اصولاً نمي‌توان با شرايط آب و هوايي تهران مطابقت داد، مثل خرس قطبي سفيد و پنگوئن و اسب آبي كه گرم كردن محل زندگي‌اش دشوار است. نگهداري از زرافه هم آسان نيست. به هر حال در مواردي كه امكان نگهداري وجود دارد، ما نهايت تلاشمان را مي‌كنيم، به عنوان مثال من، خودم تمساح‌ها را با هواپيما از چابهار به اينجا منتقل كردم. اينها صدسال عمر مي‌كنند و من آن موقع ديگر نخواهم بود اما خوشحالم كه مي‌توانم به پسرم بگويم من اين را آورده‌ام. اگر از گونه‌اي كم داشته باشيم ـ مثل پلنگ ايراني و سياهگوش كه هر كدام فقط يك قلاده‌اند ـ با سازمان‌هاي مربوطه جهت تامينش مكاتبه مي‌كنيم و در همين جا از آنها تقاضا مي‌كنم كماكان و همان طور كه قبلاً با ما همكاري كرده‌اند، به باغ وحش ارم كمك كنند تا گونه‌هايمان تكميل شود. اينجا خصوصي نيست و به بنياد مستضعفان تعلق دارد. گمرك فرودگاه مي‌تواند وقتي حيواني را از متخلفي مي‌گيرد، صورت جلسه نموده و به جاي معدوم كردن، آن را به باغ وحش هديه كند. من باغ‌هاي وحش كشورهاي خارجي را ديده‌ام، ممكن است شيكتر از مال ما باشند اما قيمت بليتشان هم 20 دلار است، يعني تقريباً بيست برابر بليت هزار توماني اينجا. آنها براي ورود دوربين و عكس انداختن با حيوانات هم پول جداگانه‌اي دريافت مي‌كنند و ما تنها باغ وحش در دنياييم كه براي اين كار پول نمي‌گيريم. خوشبختانه در ميان مردم هم افرادي هستند كه به باغ وحش لطف دارند و كمك مي‌كنند، مثلاً مي‌آيند و مي‌گويند كه مي‌خواهند با هزينه شخصي براي حيوان‌ها جايگاه بسازند يا ما شماره حساب شركت را براي كمك در اختيارشان مي‌گذاريم.»

ـ «بازديدكننده‌هاي معمولي چه نكاتي را بايد هنگام بازديد از باغ وحش رعايت كنند؟»

ـ «متأسفانه بعضي‌ها كه بدون داشتن اطلاعات و مطالعه قبلي مي‌آيند، فكر مي‌كنند به حيوانات رسيدگي نمي‌شود، مثلاً مي‌گويند چرا شيرها خوابند و تحرك ندارند، در حالي كه شير در طبيعت هم 16 الي 17 ساعت در شبانه‌روز مي‌خوابد يا لم مي‌دهد و 8 ـ 7 ساعت، آن هم در سايه و خنكاي عصر و صبح زود به شكار، چرا و بازي مي پردازد، طبيعتش اين است كه در طول روز اغلب بخوابد... يا مثلاً مي‌گويند قفس گرگ‌ها بو مي‌دهد و خيال مي‌كنند تميز نمي‌شود در حالي كه ما هر روز قفس‌ها را تميز و ضدعفوني مي‌كنيم اما بعضي حيوانات از خودشان بو متصاعد مي‌كنند يا ادرار و مدفوعشان بوي خاصي دارد كه ممكن است بلافاصله بعد از تميزكردن جايگاهشان نيز، اين بو به مشام برسد.

گاهي به ظاهر حيوان گير مي‌دهند كه اين چرا اين شكلي است، در حالي كه حيوانات در طول سال ممكن است تغيير پوشش بدهند، به عنوان مثال موي بدن شتر در فصل زمستان بلند مي‌شود و بعد مي‌ريزد.

ما مي‌توانيم در يك مرحله با ماشين موهايش را بزنيم اما شتر آزرده مي‌شود چون دوست دارد خودش را به زمين و درخت بمالد تا اين كار به شكل طبيعي انجام شود. حالا يك نفر در طي اين مراحل مي‌آيد و مي‌گويند چرا شترگري گرفته است! گوزن‌هاي نر هم سالي يك بار شاخ‌اندازي دارند و شاخ‌هاي جديد و بلندتري درمي‌آورند كه از روي آنها مي‌توان سنشان را تعيين كرد. بد نيست افراد با مطالعه قبلي به اينجا بيايند. متأسفانه ما در كتب درسي دوران تحصيل بچه‌هايمان، درسي با عنوان باغ‌وحش يا نگهداري حيوانات نداريم و به ذكر چند نكته مختصر در كتاب علوم بسنده مي‌كنيم اما در بعضي كشورهاي خارجي دبيرستان‌هاي مخصوصي براي افراد علاقه‌مند وجود دارد كه كارشناساني در اين زمينه تربيت كند. مسوولان صدا و سيما هم مي‌توانند براي ترويج فرهنگ دوستي با حيوانات، سياست‌هايي اتخاذ كنند و به مردم آموزش بدهند. بعضي‌ها مي‌آيند و دوست دارند هر كاري مي‌كنند، كسي چيزي به آنها نگويند، بر فرض به سمت حيوان پفك يا سنگ پرت مي‌كنند تا تكان بخورد. من از اين عزيزان مي‌خواهم كه با رفتار طبيعي حيوان كاري نداشته باشند، مثلاً طاووس نر فقط در شرايط خاص و براي جفتيابي در فصل بهار پر باز مي‌كند و اگر بخواهيم او را با آزاردادن مجبور به اين كار كنيم كار درستي انجام نداده‌ايم.»

خانم تيموري مي‌گويد: «بله، من كساني را ديده‌ام كه به طاووس مي‌گويند «پاهات زشته، پاهات زشته» تا به آن بر بخورد و براي نشان دادن زيبايي‌اش، پر باز كند!»

آقاي الهامي ادامه مي‌دهد: «اگر هم بخواهيد به حيوانات غذايي بدهيد آن را در اختيار مسوول قفس بگذاريد چون اولاً براي بعضي حيوان‌ها پرخوري خوب نيست ثانياً ممكن است حيوانات سر همان غذا با همديگر درگير بشوند و يكيشان بيشتر بخورد و ديگري كمتر.»

 چه كسي مي‌تواند ببري را در آغوش بگيرد؟!

 

با توضيحات كامل و مفيد آقاي الهامي، به اين نتيجه مي‌رسيم كه حالا مي‌توانيم مثل دو بازديدكنندة متمدن (!) و فهميده به ملاقات حيوانات برويم!

در آغاز به جايگاه گربه سانان سر مي‌زنيم، جايي كه آقاي «صادقي» 26 سال است مسووليت آن را برعهده دارد. او همچنان كه با «ببري» بازي مي‌كند، پلنگ 9 ساله ايراني به نام «ريكا» و پلنگ 12 ساله آفريقايي به نام «لاسا» را نشانمان مي‌دهد. پلنگ ايراني خوش اندامتر و به يوز شبيه است، در حالي كه پلنگ آفريقايي شكم نسبتاً بزرگي دارد. در آغوش گرفتن «ببري» كه احتمالاً طي چندماه آينده، ديگر جرأت نزديك‌شدن به او را نخواهيم داشت، حس خوبي به ما مي‌دهد. اين توله ببر زيبا، هر 4 ساعت يك‌بار با گوشت مرغ و شير تغذيه مي‌شود.

نعره شيرها طنين عجيبي در فضا دارد، به طوري كه حتي از پشت ميله‌هاي قفس، آدم را مي‌ترساند. دو شير نر به خواب فرو رفته‌اند: «سلطان» كه 16 سال و 6 ماه سن دارد و «اسد» كه 17 ساله است.

از آقاي الهامي مي‌پرسم كه چه كسي و بر چه اساس براي آنها اسم انتخاب مي‌كند؟: «سعي مي‌كنيم باتوجه به نوع جانور، يك اسم شاد برايش انتخاب كنيم. اسم «ببري» و «شروين» (شامپانزه باهوش و دوست‌داشتني باغ وحش) را من گذاشته‌ام. براي شيرها از اسامي مثل قدرت، سلطان، تيزپنجه و ملكه استفاده كرده‌ايم.»

ـ «آيا حيوان خاصي هست كه خود شما او را بيشتر دوست داشته باشيد؟»

ـ «من هميشه به جوجه پرندگان و گربه سانان بيشتر علاقه داشتم. گاهي پيش مي‌آيد كه حيواني را دوست داري و به بچه آن هم علاقه‌مند مي‌شوي. به طور كلي پستانداران عاطفي‌ترند، به خصوص گربه‌سانان و پريماتاها (ميمون‌ها)، قوچ، آهو، اسب، سگ و گربه اما همه حيوانات محبت را مي‌فهمند. گاهي يك نفر براي ميموني موز يا آبميوه و بستني مي‌آورد و حيوان ديگر او را مي‌شناسد و برايش پشتك مي‌زند و جلو مي‌آيد و با او دست مي‌دهد! حتي شير كه ظاهري خشن دارد، وقتي مسوول قفسش كه با او آشناست، به نرده‌ها دست مي‌كشد، مي‌آيد و صورت خودش را به كف دست او مي‌مالد.»

ـ «از خاطرات تلخ و شيرينتان براي ما بگوييد.»

ـ «تلف شدن يك حيوان مي‌تواند خاطره بدي باشد اما بچه دار شدن آنها خوشحالمان مي‌كند.»

با تشكر از آقاي الهامي، از ايشان خداحافظي مي‌كنيم تا بقيه قسمت‌هاي باغ وحش را ببينيم. كاملاً واضح است كه نمي‌توان باغ وحش ارم را با باغ وحشي كه قبلاً در يكي از شهرستان‌ها ديده بودم مقايسه كرد. اينجا تميز و مرتب است و به نظر مي‌رسد حيوانات، غمي به جز دوري از ديار ندارند!

دنبال قفس ميمون‌ها مي‌گرديم، چون تعريفشان را زياد شنيده‌ايم. كمي مانده به مقصد، با كمال تأسف پسري را مي‌بينيم كه سيگار روشنش را از بين ميله‌ها به سمت سگ بيچاره‌اي گرفته اما با ديدن ما از شيطنت منصرف مي‌شود. مسوول بخش ميمون‌ها هم در توضيحاتش به حركات زشتي مشابه اين اشاره مي‌كند: «پيش آمده كه يك نفر روي پفك چسب ريخته و آن را به ميمون‌ها تعارف كرده تا دهان و انگشتان حيوان بيچاره به هم بچسبند يا لابه‌لاي ميوه تيغ مي‌گذارند و به ميمون بينوا مي‌دهند.»

آموزه‌هاي ديني و فرهنگ باستاني ما همه و همه مهرباني با حيوانات و گياهان را توصيه مي‌كنند. چگونه است كه اين قدر بي‌رحمانه به آنها بي‌توجهيم، به طوري كه حتي گاهي آدم شك مي‌كند باغ‌وحش، آن طرف ميله‌هاست يا اين طرفشان؟!

كنار قفس ميمون‌ها، درست همان صحنه‌اي را كه آقاي الهامي در موردش هشدار داده بود مي‌بينيم. يك نفر براي ميمون سياه كه دستش را به علامت خواستن خوراكي از لابه‌لاي ميله‌ها دراز كرده، نوشابه‌اي پرت مي‌كند و بقيه ميمون‌ها هم براي آن كه بي‌نصيب نمانند جلو آمده و  همگي با هم درگير مي‌شوند.

اميدوارم شما چيزهايي از اين گزارش ياد گرفته باشيد كه اگر به يكي از باغ‌وحش‌ها سرزديد، به درد ساكنان بي‌زبان آنجا بخورد!

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 8:21


ما موج اولي‌هاي نسل سوم، يادمان هست كه زماني، دست‌نوشته‌هايي بين بچه‌هاي مدرسه رد و بدل مي‌شد كه در آنها داستان زندگي آدمهايي نقل شده بود كه همين دست نوشته‌ به دستشان مي‌رسيد و يا طبق خواستة آن، چهل‌ كپي از نوشته را بين ديگران پخش كرده و عاقبت به خير مي‌شدند (!) و يا به اين موضوع بي‌اعتنايي، و سرنوشت خود را تباه مي‌كردند!

اين كپي، هرجايي ممكن بود به دستت برسد، يا آن را از لاي در خانه‌تان مي‌انداختند تو، يا توي كيف و جيبت پيدايش مي‌كردي. اگر به دلايلي كه خودت هم درست نمي‌دانستي چه چيزهايي هستند، به اين موضوع خرافي اعتقاد داشتي، كارت در مي‌آمد. بايد چهل فتوكپي از نوشته تهيه مي‌كردي. بعضي وقت‌ها طرف، كارت را سخت‌تر كرده و در نوشته‌اش هشدار داده بود كه خودت بايد تمامشان را بنويسي، اين امكان هم وجود داشت كه پول تهيه فتوكپي‌ها را نداشته باشي و مجبور شوي چهل نسخة دست‌نويس تهيه كني. اگر به كلي نسبت به اين جور مسائل بي‌توجه بودي، مي‌توانستي خيلي راحت كاغذ موردنظر را پاره كني و دور بريزي.

اما حالتي كه بيشترين امكان وقوع را داشت، حد وسط بود. يعني نه آن‌قدر دل و جرأت داشتي كه نوشته را ناديده بگيري و نه آن‌قدر احمق بودي كه واقعاً بخواهي كار موردنظر را انجام بدهي. بنابراين به توصية اطرافيانت، نوشته‌هاي مشكوكي را كه با يك نگاه مي‌شد فهميد حامل چه مطلبي هستند، اصلاً نمي‌خواندي تا با خواندنشان، احساس نكني وظيفه‌اي برايت تعيين شده كه روي دوشت سنگيني مي‌كند!

از «مريم»، 27 ساله، مي‌پرسم: «يادت هست يك زماني، نوشته‌هايي بين ملت پخش شده بود كه بايد چهل بار از رويشان مي‌نوشتي و تو هم به نوبة خودت پخش مي‌كردي؟»

پيش از آن كه جمله‌ام را تمام كنم، سرش را به نشانه تأييد تكان داده بود. مي‌گويم: «مضمونشان چه بود؟» هر دو به فكر فرو مي‌رويم اما يادمان نمي‌آيد. مي‌گويم: «اصلاً داستان خاصي نداشتند، فقط همين را مي‌خواست بگويد كه نسخه‌هايي از اين مطلب را بايد پخش كني، وگرنه بدبخت مي‌شوي!»

ـ «بله... از همان اول، تهديد و ارعاب بود!»

جملاتي از آن نوشته‌ها را به ياد مي‌آورم: «مردي اين نوشته را دور ريخت و بعد از چهل روز كور شد.»، «يك نفر كه به اين توصيه عمل كرده بود، بعد از چهل روز، پول كلاني به دست آورد.»، «دختري كه به اين كار بي‌اعتنايي كرده بود، در تصادف دلخراشي جان خود را از دست داد.»

حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم اين نوشته‌ها در زمان خودشان، به طرز عجيبي رواج داشتند اما اين كار به نفع چه كساني بود كه ترويجش كنند؟ اصلاً چه كساني مبدع قضيه بودند؟ اولين بار چه كسي و با چه هدفي، چنين چيزي را نوشته بود؟ آيا او يك دستگاه كپي داشت و مي‌خواست رونقي به كارش بدهد؟ آيا يك نظريه‌پرداز بود كه مي‌خواست رفتارهاي مردم را بررسي كند؟ آيا مي‌خواست مردم را به سخره بگيرد؟ آيا با او با سركار گذاشتن ديگران، احساس قدرت مي‌كرد؟ آيا واقعاً چنان اتفاقاتي افتاده بود و كسي قصد داشت به همه هشدار بدهد؟!!

با آمدن تلفن همراه به ايران، و پس از رواج sms بازي در ميان ملت، همه ما شاهد رواج يك مدل پيشرفته‌تر از همان بازي روزهاي كودكيمان شديم.

سوژه اين گزارش، سه روز پيش به ذهنم رسيد، وقتي sms دخترعمه‌ام را باز كردم:

«المجيد

الكريم

الوحيد

الاحد

الصمد

الغدي

المالك

الرحمن

الرحيم

خدا همه جا هست.

براي 9 نفر به جز من بفرست. فردا خبر خوبي به تو مي‌رسد. اگر كوتاهي كني تا 9 سال بدشانس مي‌شوي.»
اين يكي، حداقل پيامي براي ابلاغ داشت! درست است كه يادآوري نامهاي خدا كار پسنديده‌اي است و شايد در كشاكش زندگي ماشيني، براي لحظاتي بتواند آدم را هوايي كند، اما اين اتفاق، وقتي با سوءاستفاده از احساسات مذهبي مردم همراه شود، زيبايي خود را زير سؤال مي‌برد.

معمولاً در اين جور پيامها، از اعداد مقدس و با معني استفاده مي‌شود، هفت، چهل، پنج، دوازده... تا مردم را هرچه بيشتر تحت تأثير قرار دهد. در آنها آيه‌اي از قرآن يا ادعيه معروف مي‌گنجانند و قسمت مي‌دهند كه توهم به نوبه خودت، پيام را به گوش ديگران برساني.

روزهاي اول، خيلي‌ها از روي تفنن هم كه شده، به همين بهانه از دوستانشان يادي مي‌كردند و sms را براي آنها مي‌فرستادند اما كم‌كم جنبه‌هاي آزاردهنده قضيه رو شد و اين كار از رونق افتاد. به همين دليل كساني كه با سماجت مي‌خواستند چرخة ارسال sms را ادامه دهند، جملات تازه‌اي به پيامشان افزودند: «حقيقت دارد. ريسك نكن. اين يكي فرق مي‌كند. باور كن!»

از «پريسا.ن»، 22 ساله، نظرش را در مورد اين smsها جويا مي‌شوم. مي‌گويد: «راستش خود من هم گاهي اين كار را كرده‌ام، به خصوص وقتي چنين پيامي در اعياد مذهبي به دستم مي‌رسد. نه اين كه باور كرده باشم نفرستادن آن، آسيبي به من وارد مي‌كند اما اين طوري حس مي‌كنم كار خوبي انجام داده‌ام. شايد يك‌جورهايي مي‌خواهم خدا را توي رودربايستي قرار بدهم(!) كه به جاي كار خوب من، خواسته‌هايم را برآورده كند.»

ـ «خوبي اين كار از نظر تو چيست؟»

ـ «همين كه موضوعات مذهبي را در جامعه اشاعه مي‌دهد، مردم را به ياد خدا و قرآن مي‌اندازد.»

ـ «اما بعضي از اين پيامها، بار معنايي موردنظر تو را ندارند.»

ـ «آنها را به هيچ وجه قبول ندارم. به نظرم كار، كار خود مخابرات است! مي‌دانيد با پخش چنين اس‌ام‌اس‌هايي، چه سود كلاني به آنها مي‌رسد؟!»

ـ «ولي خود ما اين sms ها را پخش مي‌كنيم. تو چنين چيزي را از دوست و آشناي خودت دريافت مي‌كني، نه از يك شماره ناشناس.»

ـ «خوب، اين در مراحل بعدي است. بايد ديد اولين پيام را چه كسي فرستاده!»

ـ «مسلماً از طريق سود smsهاي ما، حقوق كارمندان مخابرات زياد نمي‌شود كه آنها بخواهند اين كار را انجام بدهند.»

ـ «نكند شما كارمند مخابرات هم هستيد؟!»

البته در ميان پيامهايي كه به نوعي با احساسات مذهبي مردم سروكار دارند، يك دسته از آنها منطقي‌تر به نظر مي‌رسند، آن هم آنهايي هستند كه از تو مي‌خواهند در يك كار پسنديده گروهي شركت كرده و با هدية پنج يا ده صلوات، و خواستن اين كار از پنج يا ده نفر ديگر، در فرستادن يك ميليون صلوات كه به عنوان مثال، به امام زمان(عج) تقديم مي‌شود، سهيم باشي ولي بي‌ترديد راه‌هايي بهتر نيز براي اشاعه خوبي در جامعه وجود دارد.

تكنولوژي به ظاهر پيشرفت مي‌كند اما ما حتي از آن هم براي مقاصد خرافي و قديمي خودمان بهره مي‌گيريم!

اگر اهل اينترنت و مسنجر و كامنت و آف گذاشتن باشيد، حتماً با دسته به ظاهر مترقي‌تر اين پيامها مواجه شده‌ايد:

«اگر اين پيام را براي همة اد ليستت نفرستي، ياهو، آي‌دي تو را حذف مي‌كند.»

«دوستت دارم. اين پيام را براي همه دوستانت بفرست. اگر بيشتر از ده نفر آنها همين پيام را به خودت برگرداندند، مي‌فهمي كه آدم محبوبي هستي!»

يك سري از كساني كه به واقع با اين داستان تفريح مي‌كردند، پيامها را روز به روز عجيب و غريب‌تر مي‌كردند و ارسال يا عدم ارسالشان را با چيزهايي نامربوط‌تر، مرتبط مي‌كردند اما همچنان كساني پيدا مي‌شدند كه باور كنند!

«اگر اين لينك را براي همة دوستانت نفرستي، ظرف 24 ساعت، آب و برق خانه‌تان قطع مي‌شود، چون اداره‌هاي آب و برق، مي‌خواهند از اين طريق مطمئن شوند كه مشتركشان هنوز زنده است!»

زودباوري مخاطبان، كار را به جايي كشاند كه مطالبي طنزآميز ساخته شد، بلكه آنها به تخيلي بودنشان پي ببرند: «اگر بي‌توجهي كني تمام زندگي‌ات تحت تاثير اين اشتباه قرار خواهد گرفت. وسايل الكتريكي خانه‌تان منفجر مي‌شوند و خودت هم يك روز عصر، در حالي كه با برادرت از پارك برمي‌گردي، با كاميوني تصادف مي‌كني و آش و لاش مي‌شوي. عمه‌ات به جاي شكر، در قهوه‌اش خاك اره مي‌ريزد و كارش به بيمارستان مي‌كشد. خواهرزاده‌ات از روي تاب مي‌افتد و ضربه مغزي مي‌شود...»!

عجيب است كه ايراني‌هاي باهوش، هنوز آن چنان كه بايد، از اين روش براي انجام تبليغات استفاده نكرده‌اند، شايد تنها بهره مفيدي كه گرفته‌اند، درخواست دعا براي يك بيمار لاعلاج باشد: «دختر هجده‌ساله‌اي در بستر مرگ افتاده و دكترها از او قطع اميد كرده‌اند. تو را به جان هر كس دوست داري(!) اين را براي همه بفرست تا برايش دعا كنند.»

«گل سه ساله‌اي توي كما رفته و دارد پرپر مي‌شود. مديوني اگر اين را براي همه نفرستي...!»

شايد بي‌توجهي به بعد تبليغاتي ماجرا از اين روست كه چنين جريان‌هايي عموماً توسط عوام بي‌كار و نوجوانان خام، هدايت مي‌شوند، كساني كه اگر مشغله فكري يا كار و بار درست و حسابي داشتند، وقتشان را صرف اين جور قضايا نمي‌كردند.

اما شما در اين ميان، تا چه حد بازيچة دست اين آدمهاي بي‌كار و بي‌عار قرار مي‌گيريد؟!

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت 
پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 10:41


این شعر در"همایش شاعران بهار" که در سال ۱۳۸۲از سوی انجمن شاعران ایران، به ریاست استاد مشفق کاشانی و به دبیری محمد رضا عبدالملکیان برگزار شده بود، در میان چهار هزار قطعه شعر، مقام سوم بخش شعرای جوان را کسب کرد. داوران همایش ( منوچهر آتشی، فاطمه راکعی، قیصر امین پور و...) دراین بخش، هیچ اثری را شایسته مقام اول تشخیص نداده بودند.

چون چمن آرا* رسید، سبز شود شاخ بید
می رسد از گل نوید، باز رسیده است عید
هرکه گل سرخ دید، سفره و آیینه چید
سنجد و سیر و سماق، سکه و سال جدید
غنچه بر آورد سر، گل شد و گل تا کمر
باد صبا در گذر، ناز به جان می خرید
غصه اندوه خیز** کرده ز دلها گریز
غصه و اندوه نیز پا به کناری کشید
برف سرافکنده است، نادم و شرمنده است
چون که زمین کنده است جامه و شال سپید
بی خبراز مهرگان، خسته ز باد خزان
منتظر اینجا بمان تا برسد پیک عید.

* فروردین ماه در زبان پارسی اصیل
** آذر ماه در زبان پارسی اصیل

                         
   ۱۵/۱۱/۷۴

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: شعر 
یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 10:26


اين اولين باري نبود كه اكيپشان را مي‌ديدم. ده‌ها پسر جوان بودند كه هر كدام از يك طرف تهران مي‌آمدند. وجه مشتركشان اين بود كه همگي موتور داشتند. دو سه بار كه ديدمشان، حساب دستم آمد كه عصرهاي جمعه دور هم جمع مي‌شوند. با نگاهي سرسري هم مي‌شد فهميد چه كار مي‌كنند. در آن جاده جنگلي، به هنرنمايي با موتورهايشان مي‌پرداختند. تا آن موقع تنها هنرنمايي با موتوري كه من مي‌شناختم «تك‌چرخ» بود. اين كار مرا به ياد پسربچه‌اي مي‌انداخت كه زماني همسايه‌مان بود، با دوچرخه‌اش تك چرخ مي‌زد و به آن مي‌گفت «قيف رفتن»! يعني اين كار را براي جلب توجه ديگران انجام مي‌داد... اما اين گردهمايي كمي جدي‌تر از اين حرف‌ها به نظر مي‌رسيد. همه‌شان «آدم بزرگ» بودند و به نظر مي‌رسيد كه با حركات خطرناك و پيچيده‌تري قيف مي‌روند!

  

عصر جمعه گذشته دوباره ديدمشان،‌ اين بار در حاشيه يك بزرگراه در شمال شرقي تهران. همه دو طرف خيابان جمع شده و به آكروبات و ژانگولربازي‌هاي دوستانشان نگاه مي‌كردند. بعضي‌ها كه شايد داغتر بودند و مي‌خواستند نهايت شجاعت و مهارت خود را نشان بدهند، همان حركات را وسط بزرگراه انجام مي‌دادند، ميان سيل توفنده و پرسرعت اتوبوس‌ها و كاميون‌ها و ماشين‌ها.


از بالاي پل هوايي شروع مي‌كنم به عكس انداختن از آنها، جمعيتي كه با اين كار خطرناك، هم جان خود را در معرض خطر مي‌اندازند و هم براي ماشين‌هاي عبوري دردسر ايجاد مي‌كنند. البته بعضي از همين ماشين‌هاي عبوري، زده‌اند كنار و با شگفتي به شوي هيجان‌انگيز موتورها نگاه مي‌كنند. مرا كه مي‌بينند توجهشان جلب مي‌شود. حق هم دارند، حضور يك دختر در چنين جمعي عجيب به نظر مي‌رسد. وقتي به آنها مي‌گويم خبرنگارم، جلوي دوربين ژست مي‌گيرند و مي‌پرسند: «كي پخش مي‌شود؟!»

«شهرام خاكپور»،‌23 ساله مي‌گويد: «درست حدس زديد. ما عصرهاي جمعه از حدود ساعت 4 ـ 5/3 تا وقتي هوا تاريك شود دور هم جمع مي‌شويم. من بچه همين محلم اما بقيه بيشتر از طرف‌هاي پيروزي، شاه‌عبدالعظيم، چهارراه استقلال، رسالت، لويزان و سيدخندان مي‌آيند...»

ـ «اين يك جور جلب توجه است؟»
ـ «جلب توجه هم هست، من براي سرگرمي مي‌آيم. بعضي‌ها مي‌آيند قمار مي‌كنند.»
ـ «قمار؟!»
ـ‌ «خوب بله، روي موتور موردنظرشان شرط‌بندي مي‌كنند كه مثلاً چند كيلومتر مي‌تواند در لاين يك طرفه برود يا مثلاً دو نفر با هم شرط‌بندي مي‌كنند، سر اين كه كدامشان بهتر حركت مي‌زند!»

در همين لحظه موتورسواري را نشانم مي‌دهد كه در بزرگراه، خلاف جهت همه مي‌راند. طرف از جانش سير شده انگار!

مي‌پرسم: «سرچه مبلغي شرط مي‌بندند معمولاً؟»
ـ «همه‌جوره هست، سر صد هزار تومان يا حتي سر موتور طرف!»
ـ «تو هم حركات آكروباتيك با موتور را بلدي؟»
ـ «من ديگر سوار موتور نمي‌شوم، از وقتي كه شستم شكست!»
ـ «سخت‌ترين حركتي كه مي‌شود با موتور انجام داد كدامشان است؟»
ـ «يك پا روي زين. سر همين حركت شست من شكست!»

در اين موقع، «محمد كريمي»‌ معروف به «ممد موتوري» 19 ساله، دستش را نشان مي‌دهد كه زخم بخيه‌ها روي آن خودنمايي مي‌كند: «توي دستم پلاتين گذاشته‌اند. مربوط مي‌شود به سانحه موتور سواري شمال. دوازده تا موتور با هم رفته بوديم. موتور من برگشت... تركيدم!!»
ـ «پس تو هم توبه كرده‌اي؟»
ـ «بله، توبه‌ كردم!»
ـ «اولين بار اين بساط را كي راه انداخته؟»
ـ «ممد موتوري، بچه لويزان، معروف به ممد تصادف!»
ـ «ممد موتوري كه خودت بودي!»

انگار كه با «حسين رضازاده» مقايسه‌اش كرده باشم، لبخندي از شرم مي‌زند: «نه بابا. آن ممد موتوري توي جاده شمال مُرد!»

ـ «چند وقت است كه اين موتوري‌ها دور هم جمع مي‌شوند؟»
ـ «چهار پنج سال. يكي ديگر از پيشكسوت‌هايش هم «خاتم دله» بود كه توي بزرگراه نيايش با موتور Zx تصادف كرد و مُرد. الان Zx دست ميثمشان است!»

ظاهراً اين نكته كه موتور Zx به چه كسي رسيده، برايش جالب‌تر است تا توجه به سرنوشت ممد موتوري و خاتم دله. كم‌كم دارم مطمئن مي‌شوم كه كم ارزش‌ترين چيز پيش اين آدمها، جانشان است!

ـ «به نظر تو سخت‌ترين حركتي كه با موتور مي‌شود انجام داد كدام است؟»
ـ «فلكه. اول ترمز مي‌گيري،‌ بعد گاز مي‌دهي...»
ـ « من كه نمي‌خواهم ياد بگيرم! به من بگو فلكه، كدام حركت است.»
ـ‌ «همان كه موتورسوار انگار روي زمين پاهايش را دراز كرده و همراه موتور، 360 درجه مي‌چرخد.»
 
   

وقتي اين حركت را به شكل عملي مي‌بينم نزديك است شاخ در بياورم! حتي نمي‌توانم از تحسين آن خودداري كنم. براي خودش يك هنر تمام عيار است! با خودم فكر مي‌كنم چرا دولت با ساخت پيست‌هاي موتورسواري در محلات مختلف تهران، گردهمايي اين قشر معمولاً كم‌درآمد از جوانان را در محيطي مطمئن و ايمن، سازمان‌دهي نمي‌كند؟

«ممد موتوري» به توضيحاتش در مورد حركات مختلف ادامه مي‌دهد: "حركت «پاالاغي» مال مبتدي‌هاست، طرف پايش را مي‌گذارد روي زمين و تك‌چرخ مي‌زند. حركت «يك پا روي كيلومتر» هم كه از اسمش پيداست، يك پايش را مي‌گذارد روي كيلومتر شمار. «يك پا روي زيد» يعني پاي چپش را مي‌گذارد روي كمر نفر پشتي!»

«سعيد عبدلي»، 28 ساله هم از آن موتورسوارهايي است كه خودش آرام مي‌راند اما به اينجا مي‌آيد، به خاطر هيجان تماشاي ديگراني كه كارشان چيزي در مايه‌هاي «قصد خودكشي» به نظر مي‌رسد. او با لحن جالبي مي‌گويد: «اين قمار زندگي است!»

ـ «اينجا به جز زندگي ديگر روي چه چيزي مي‌شود قمار كرد؟»
ـ «روي موتور! خودم سر موتور باختم. موتورم را دادم رفت!»

«سيد حسين موسوي» خيلي بدبين‌تر است: «به نظرم اينها كوك (كوكائين) مي‌زنند و از حالت عادي خارج مي‌شوند، وگرنه اين طوري با جانشان بازي نمي‌كردند!»

«رضا رستمي» كه خودش را ديپلمه معرفي مي‌كند، به بررسي احتمالات ديگر مي‌پردازد: «يكي آمده هيجانش را تخليه كند، آن يكي سارق است، آمده ضبط‌ها را نشان كند كه بعداً بزند!»
ـ «تو براي چه آمده‌اي؟!»
ـ «من موتور نشان مي‌كنم.»
ـ «كه بدزدي؟!»
ـ «نه، روي موتورهايي كه از آنها خوشم مي‌آيد شرط مي‌بندم... البته گاهي!... مي‌توانم خودم را كاملتر معرفي كنم؟!»
ـ «باشد.»
ـ «به نام خدا هستم از تهران! سال هزار و سيصد و هشتصد به دنيا آمدم...»
ـ‌«حتماً در رشته طلا مدال نقره آورده‌اي، چهار سال است كه پنج‌ساله‌اي...؟!»
رسماً كم مي‌آورد!

«اصغر محمدي» ازمن مي‌خواهد كه از او عكس بگيرم. مي‌گويم: «يكي از اين حركات بزن تا بگيرم!» مي‌گويد: «حركات من سنگين است، در حالت ثابت نمي‌توانم. عكس بگير!»

«عليرضا حاجيلو»، 21 ساله با لبخند روي موتورش ژست مي‌گيرد. توجه او و دوستش «عبدا... محمودي» به سؤالات من جلب شده. مي‌گويند: «سخت‌ترين حركت، «يك پا روي گلگير» است.»
ـ «چرا اينجا؟»
ـ «پس كجا؟ خوب يك جايي درست نمي‌كنند كه ما برويم آنجا!»
ـ «مگر مي‌شود تهران پيست موتورسواري نداشته باشد؟»
ـ «به ما نشان بدهيد! بله، هست اما توي آزادي... خيلي دور است.»
ـ «دورتر از اينجا تا شاه عبدالعظيم كه نيست! خيلي‌ها از جاهايي دورتر از اينها آمده‌اند.»
ـ «خوب بله... من هم قبلاً مي‌رفتم آزادي، اما الان ديگر حس و حالش نيست!»

«اصغر علي جوادي» درباره دوستش توضيح مي‌دهد: «الان زيدش قهر كرده، دپرس است!»
ـ «تو بچه كجايي؟»
- «خاك سفيد.»

تندتند اسمهايشان را رديف مي‌كنند. متوجه مي‌شوم كه بعضي‌ها خودشان را با اسم يك نفر ديگر معرفي مي‌كنند، لابد مي‌خواهند سر به سرش بگذارند: «مجيد سيادت... دوازده ساله از تهران!»
دوازده ساله!
ـ «آفرين كوچولو، دوست داري وقتي بزرگ شدي چه كاره بشوي؟»
ـ «دكتر!»

بعضي از موتورسوارها واقعاً 15 ـ 14 ساله و حتي كمتر به نظر مي‌رسند. به نگراني پدر و مادرهايشان فكر مي‌كنم، تا زماني كه آنها به خانه برنگشته باشند: «آيا پسرمان امشب هم سر سالم به زمين خواهد گذاشت؟»
ـ «راستي بين موتورسوارها دختر هم هست؟»
ـ «بله... پريسا، نيلوفر، غزال... ولي دخترها از 9 شب به بعد مي‌آيند و تا سحر حركت مي‌زنند. الان دارند پايين، پيكان جوادي مي‌فروشند!»آن يكي مي‌گويد: «مادر علي هم شب‌ها مي‌آيد تك‌چرخ مي‌زند.» همه‌شان مي‌خندند، حتي آن كه با اسم علي معرفي شده.

 

از «اصغرعلي جوادي» در مورد سخت‌ترين حركت مي‌پرسم: «دو دست روي اگزوز از همه سخت‌تر است، البته در واقع فقط يكي از دست‌ها روي اگزوز قرار مي‌گيرد اما دو تا حساب مي‌شود! حركت «عقب‌لرزه» هم هست، همان كه موتور را مي‌لرزانند.»

به حركات مارپيچي موتورسوارها در بزرگراه نگاه مي‌كنم. يكيشان تك‌چرخ زده و در عين حال دور خودش مي‌چرخد، يك نفر هم تركش نشسته كه با آسفالت مماس شده. بعضي‌ها كه احساس مي‌كنند من هم به اين كارها علاقه‌مندم و خودم را خبرنگار جا زده‌ام، پيشنهاد مي‌كنند امتحان كنم، اما در آن لحظه تمام آنچه مي‌ديدم به نظرم يك جور ديوانگي مطلق مي‌آمد، يا شايد مفري براي فراموش كردن كاستي‌هاي زندگي، يا شايد آخرين انگيزه‌هاي جواني كه تمام استعدادها و انرژي‌اش بي‌استفاده و مهجور باقي‌مانده. نه مي‌شد به كارشان مهر تأييد زد و نه مي‌شد به آنها خرده گرفت... اين هم يك جورش است.

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: خاطره 
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 19:5

چه می دانی تو از قدر شب قدر؟
سلام فیه حتی مطلع الفجر!
شبی بالاتر از صدها شب این است
"من الف شهر" بالاتر همین است
تمام لحظه های آن خدایی است
شب پرواز تا اوج رهایی است
شب تنزیل قرآن، لیله القدر
شب ایمان و عرفان، لیله القدر
زمان توبه گر خواهی تو حالاست
زمان اتصال ما و بالاست!
خدا جاریست در رگ های این شب
فقط باید صدایش کرد:"یارب"!
شبی دور از هیاهوی زمین است
شبی در آسمان هفتم این است
ملائک در زمین آید به پرواز
همه درهای رحمت می شود باز
ازاین نور و سرور خالص و ناب
نمی آید به چشم مومنان خواب
نماند بی اجابت، خواستگاهی
که سازد لطف ایزد، سرپناهی
ز انوار الهی می شوی مست
برای هر دعایی پاسخی هست
خدا بخشد به انسان رحمتش را
بگیرد هر ضعیفی حاجتش را
ببر دست نیازت را به سویش
که غمگین بر نمی گردی ز کویش
شب وحی است، قرآن را بخوانیم
شب قدر است، قدرش را بدانیم.

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: شعر 
 

 

 

© COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR