هر تصوري كه از محل زندگي يك هنرمند داشتم، در خانه بهروز بقايي به واقعيت درآمد. او علاوه بر آن كه ساختمان قديمي و جمع و جوري را در ميگون براي زندگي انتخاب كرده كه با توجه به كوچه باغ و درختان دور و برش، فضايي مناسب براي فكر كردن و نوشتن به نظر مي رسد، اين خانه را با وسايل ديدني و هنرمندانه اي انباشته است كه در وصف هركدامشان هم مي تواند شعري برايتان بخواند يا جمله قابل تامل بامزه اي بگويد.
سفر به كودكي هاي بهروز بقايي
- اولين سفرتان را يادتان مي آيد؟
- پدربزرگم در رودبار گيلان زندگي مي كرد. يادم هست كه من قاطري داشتم و با آن، پشت سر اسب پدربزرگم از رودبار بالا مي رفتيم و بعد از سه چهار روز از امامزاده هاشم پايين مي آمديم. ييلاقات بسيار زيبا و عجيب و غريبي مي ديديم كه الان سال هاست نتوانسته ام براي دوباره ديدنشان بروم.
- شما هم آنجا زندگي مي كرديد؟
- نه. من در تهران به دنيا آمدم. پدرم در پل چوبي، چوب فروشي داشت و در عشرتآباد زندگي مي كرديم. بعد پدرم ورشكست شد و به استخدام يك شركت فرانسوي به اسم«ساسِر» در آمد كه سد سفيدرود را مي ساخت. به خاطر همين مدتي در رودسر و رشت زندگي كرديم. من آنجا خيلي چيزها ياد گرفتم، بازي«گل» كه مخصوص فرانسوي هاست، تنيس، شناي حرفه اي... يك فوتبال دستي داشتند كه نظيرش را هنوز در ايران نديده ام. يكي از زيباترين مدرسه هاي دنيا هم در منطقه«هرزويل» بود.
- كي به تهران برگشتيد؟
- ديپلم كه گرفتم، يك سال تكنولوژي راه و ساختمان خواندم. بعد در دانشكده هنرهاي دراماتيك قبول شدم و برگشتم به تهران، شهر زادگاهم. اما به قول سهراب «تهران شهر من نيست...»
- به خاطر خاطرات دوران كودكي، امروز هم طبيعت را براي زندگي انتخاب كرده ايد؟
- خوب... ديگر تحمل مردمي را كه به قول فروغ «همچنان كه تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند» نداشتم.
- چطور مي شود يك هنرمند از مردم كه مخاطبان اصلي آثارش هستند دور بيفتد؟
- دور نيفتاده ام. من بيشترين ارتباط را با مردم دارم چون از وسايل نقليه عمومي استفاده مي كنم. هر آدمي يك دنياست و ما بايد آدم ها را بشناسيم، چون موضوع كارمان انسان است، انسان و خودش، انسان و اطرافيانش، انسان و طبيعت، انسان و محيط پيرامونش...
تو چه رنگي هستي؟!
با همين موضوع مي خواهم يك بازي به خوانندگان مجله شما ياد بدهم كه در انگليسي به آن category ( طبقه بندي) مي گويند، يك جور رسيدن از جزء به كل. فرض كنيد شما پنج خصلت از يكآدم مي شناسيد. براي شناخت كامل از او بايد هفت خصلتش را داشته باشيد. در اين بازي، شركت كننده از اتاق بيرون مي رود و بقيه يك نفر را كه هم خودشان بشناسند و هم او، انتخاب مي كنند. حالا شركت كننده به اتاق برمي گردد و با پرسيدن سوالاتي مثل« اگر آن آدم رنگ بود، چه رنگي مي شد؟» يا« اگر حيوان بود چه حيواني مي شد؟» حدس مي زند كه آدم كيست. مثلا مي تواند بپرسد اگر آن آدم يك وسيله روشنايي بود چه بود، كورسوي ماه، لامپ يا شمع؟
- چه ارتباطي بين اين جواب ها با آدم ها قائليد؟
- ببين، مثلا اين كه آن آدم چه حيواني مي توانست باشد، حركات فيزيكي او را نشان مي دهد كه مثلا آيا سريع راه مي رود يا كند.
- با اين اوصاف خودتان را به چه رنگي تشبيه مي كنيد؟
- البته كاري كه من گفتم، تشبيه نيست و بايد احساس واقعي خودت را نسبت به آدم ها بگويي اما من دوست داشتم سبز و آبي باشم كه نيستم.
- مثل اين كه داريد از خودتان انتقاد مي كنيد. خصوصيات بد شما از نظر خودتان چيست؟
- تنبلم. گاهي اوقات سهل انگار مي شوم. گاهي از سوراخ سوزن مي روم تو و گاهي از يك دروازه رد نمي شوم.
دوست دارم با بيژن بيرنگ به هيچ جا نروم!
- برگرديم به بحث اصليمان. زياد سفر مي كنيد؟
- بله، هم به خاطر كارم و هم به خاطر دل خودم. هروقت اوضاع سخت مي شود، كوله پشتي ام را پر مي كنم و مي روم.
- ازآن آدم هايي هستيد كه بايد مقصدشان از قبل كاملا معلوم باشد؟
- نه، مي روم گم مي شوم! الان كه در ميگون هستم گاهي به «هَمِلون» مي روم. «دره عروسك ها» خيلي قشنگ است.
- براي سفر، جاهاي تاريخي را ترجيح مي دهيد يا طبيعت يا جايي كه بازارهاي خوبي داشته باشد؟
- من جزو چندزيستانم! همه شان را دوست دارم.
- مقصد بيشتر برايتان مهم است يا مسير؟
- هرسه! يعني اين دوتا كه شما گفتيد به اضافه كاري كه مي خواهم انجام بدهم.
- دوست داريد به كجاها سفر كنيد؟
- همه جاي دنيا زيباست. مگر مي شود از كوير ايران چشم پوشيد؟ يا از جنگل هاي شمال؟ بيابان هاي سيستان و بلوچستان...
- فقط سفرهاي داخلي داشتيد؟
- نه، خارج از ايران هم رفته ام، امارات... تايلند را بگويم؟!
- چرا كه نه؟ كشور هزار معبد است.
- كشور گل و لبخند هم هست! دردوران دانشكده، شب آخر اجراي تئاتر، هيچ كس به خانه نمي رفت. حداقل سفرمان، رفتن به جاده چالوس بود.
- هم دوره اي هايتان چه كساني بودند؟
- بيژن بيرنگ، ايرج جنتي عطايي، مهوش افشار پناه، ژيلا سهرابي، محمد صالح علا...
- با كدامشان دوست داريد سفر كنيد؟ اصلا جاهاي خالي اين جمله را با كلمه هاي مناسب پر كنيد: دوست دارم با... به ... بروم.
- دوست دارم با خيام به شيراز بروم.
- چرا با حافظ نه؟!
- با خيام برويم مهمان حافظ بشويم ديگر! يا اين كه دوست دارم با فردوسي بروم به سيستان، جايي كه روزگاري انبار غله ايران بود.
- پس دوست داريد با شاعرها همسفر باشيد.
- نه، خيام رياضيدان هم بوده. ولي با عكاس ها دوست دارم سفر كنم.
- كه دائم ازتان عكس بگيرند؟
- نه، چون ديدگاه هاي خاصي دارند. نگاه خوبي دارند. البته عكس هاي سفرمان هم مجاني در مي آيد!
- خيام و فردوسي كه مال قرن ها پيش هستند. يك نفر را اسم ببريد كه در قيد حيات باشد.
- دوست دارم با بيژن بيرنگ... هيچ جا نروم!
خودش هم خنده اش مي گيرد: لابد مي دانيد كه شوخي مي كنم. دوستش دارم.
- باز هم هست؟
- دوست دارم با مادرم بروم به جاهايي كه پنيرك دارد. گياه پنيرك را مي گذاريم روي برنج، با روغن زيتون و پنير سياهمِزگي كه يك جور پنير خيلي شور، مال اطراف رودبار است، عالي مي شود. براي جهاز تنفسي خيلي خوب است... ديگر... دوست دارم با كوچك ترين خواهرزاده ام توي خانه باشيم. با هم خيلي به بچگي هايمان سفر مي كنيم.
- همسفر؟
- « تنها نرو... بذار تا من هم بيام!»
- وسيله سفر؟
- فرقي نمي كند. مهم نيت است!
- بهترين سفرتان كدام بوده؟
- سفر به خلقت.
- منظورتان جاهايي است كه شما را به فكر شكوه آفرينش بيندازد؟
- نه، سفر به خلقت... يعني وقتي از مادر زادم.
- سوغات هم مي آوريد؟
- بستگي به وضع مالي ام دارد! هرجا به ياد دوست و آشنايي بيفتم برايش سوغات مي گيرم، به خصوص اگر از قبل به من پول داده باشد!
- لزوم سوغاتآوردن، بعضي سفرها را دشوار مي كند مثلا اين كه وقتي به مكه مي روي بايد براي همه كساني كه بعد از برگشت به ديدنت مي آيند سوغات بياوري.
- اتفاقا اسمم از طرف تلويزيون درآمده بود براي مكه اما نتوانستم بروم.
- چرا؟
- به دلايل پولي!
ازدواج هنري
- آقاي بقايي، يكي از جنبه هاي زندگي شما كه شايد براي مخاطب عام جالب باشد، ازدواجتان است.
- ازدواج هايم! من سه بار ازدواج كردم.
- چه جالب! نمي دانستم. خوب... منظورم بيشتر ازدواجتان با خانم پرستو گلستاني است، به عنوان نمونه اي از ازدواج دو هنرمند كه شما مي توانيد فضايي واقعي از آن براي ما ترسيم كنيد. اين جور زوج ها كجا به مشكل برمي خورند؟
- البته من پيش از ايشان هم با دختر يك هنرمند ديگر ( آقاي مرتضي احمدي) ازدواج كرده بودم. ببينيد، هنرمندها هم مثل هر قشر ديگري ممكن است در كنار هم به مشكل بربخورند يا ممكن است خوشبخت بشوند. در مورد تجربه شخصي ام بهتر است حرف نزنم چون در اين صورت يا بايد از خودم مايه بگذارم يا از طرف و هيچ كدام را درست نمي دانم.
- اما چون تجربه سه ازدواج ناموفق را داشته ايد مي شود گفت تقصير از شما بوده؟
- معلوم است! پَ نه پَ!!
- خوب چرا خودتان را اصلاح نمي كنيد؟!
- من اصلاح ناپذيرم! در اينجا جا دارد حكايتي برايتان تعريف كنم. به خدا گفتند خدايا دنيا را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينشش افتخار مي كنم. پرسيدند خدايا آدم ها را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. پرسيدند جن و انس و حيوانات و گياهان و... را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. گفتند خدايا اين بهروز بقايي را هم توآفريدي؟ گفت شرمنده، اين يكي از دستم در رفت!
بارون مي آد تيريك تيريك!
- چندماه پيش در شب شعر شكرخند، به عنوان ميهمان ويژه حضور پيدا كرديد و شعرهاي قشنگي خوانديد. دوست دارم شعري كه راجع به باران گفته بوديد، حسن ختام گفتگويمان باشد.
- گفته بودم كه ما گيلاني ها و مازندراني ها به افكار عمومي و ادبياتمان اعتراض داريم. چرا؟ چون هميشه صداي باران را با«شَرشَر» يا«جَرجَر» توصيف مي كنند، درحالي كه ما اعتقاد داريم اين صدا، بسته به سقفي كه بالاي سر شماست و بسته به احساس شما در آن لحظه مي تواند متفاوت باشد. البته بيت اول را به همان افكارعمومي تقديم مي كنم!
بارون مي آد شرشر
از زير چتر پنچر
بارون مي آد شلپ شلپ
از كف كفش پاي چپ
بارون مي آد تيريك تيريك
پرشده آب، سر مي ره ديگ
بارون مي آد كَلون كَلون
از بوم سقف، از آسمون
بارون مي آد تلق تلق
از اين افق تا اون فلق
بارون مي آد نخود نخود
از درزاي آستريا، از جيب كت
بارون مي آد قِرقِر
با عطسه و با سرفه و با فِرفِر
بارون مي آد هوا هوا
با آمپول و قرص و دوا
بارون مي آد كپل كپل
جام تو كلاس، يه دسته گل
دسته گل پژمرده
خانوم از خواستگاريش آورده
صداي متفاوت بهروز بقايي را به ياد بياوريد و يك بار ديگر شعر باران را با آن صدا بخوانيد، با صداي كودك دوست داشتني درونش كه در اين شعر، به شكل پسربچه فقيري درآمده كه زير باران سرما مي خورد و در خانه نمناكشان مي ميرد و به جايش روي نيمكت مدرسه، دسته گلي مي گذارند. صداي «اديت پياف»(خواننده فرانسوي) رمانتيسم اين صحنه را كامل مي كند تا بتوانيد خودتان را روي صندلي ننويي خانه هنرمندي تصور كنيد كه با لحني معصومانه اين بيت ها را برايتان مي خواند.
«جاشوا بل يكي از چهرههاي شناخته شده موسيقي كلاسيك جهان است، هم برنده جايزه «گرمي» شده و هم جايزه ايووري فيشر ـ در موسيقي كلاسيك ـ را از آن خود كرده است. دو روز بعد از دريافت همين جايزه ايووري فيشر، روزنامه واشنگتن پست فاش كرد كه وقتي جاشوا بل بزرگ به صورت ناشناس در ايستگاه مترو نواخته، حتي نتوانسته توجه عده كوچكي را هم جلب كند.
بل در طول 43 دقيقه، با ويولن دست ساز 5/3 ميليونياش كه در 1713 توسط آنتونيو استراديواري ساخته شده، شش قطعه كلاسيك را اجرا كرد. در اين مدت، تنها 7 نفر ايستادند و به نواي ويولن او براي دقيقهاي گوش دادند. 1071 نفر اصلاً نگاه هم نكردند و گذشتند و فقط يك نفر او را شناخت!
بل كه سالي تقريبا 120 كنسرت برگزار ميكند و بليتهايش كمتر از 100 دلار نيست به خبرگزاري رويترز ميگويد: كمي عصبي بودم و ناديده گرفته شدن، تجربهاي عجيب بود. عادت كرده بودم كه مردم براي شنيدن كارهايم پول بدهند و برايم كف بزنند اما شديدا دردآور بود وقتي سعي ميكردم زيباترين موسيقيها را بنوازم و آنها بي خيال از كنارم رد ميشدند. بدون شك از اين به بعد وقتي از كنار يك نوازنده خياباني بگذرم بيشتر به او توجه خواهم كرد.»*
*مترجم: كاوه شجاعي
*
شما هم بهتر است اين بار وقتي در خيابان با يک نوازنده دوره گرد مواجه شديد، با دقت بيشتري به آنچه مينوازد توجه کنيد. به احتمال قريب به يقين در حد جاشوا بل نيست، اما ممکن است موسيقي را به شکل آکادميک و حرفهاي آموخته و قطعه زيبايي را براي نواختن انتخاب کرده باشد. واقعيت اين است که اخيرا نسل جديدي از نوازندگان سازهاي مختلف به کوچه و خيابان شهرهاي ما آمدهاند که با اسلافشان خيلي فرق دارند. در ميان آنها ميتوان جوانهايي خوش تيپ و تحصيلکرده را پيدا کرد که مهارتشان در نواختن ساز، دست کمي از موسيقيدانهاي درست و درمان ندارد. اگرچه سالهاست در بسياري از کشورهاي پيشرفته دنيا، موسيقي خياباني به شکل يک هنر پذيرفته شده و گروههاي حرفهاي متعددي در اين زمينه فعاليت ميکنند که در مقايسه با آنها بسياري از نوازندگان دوره گرد و غيرحرفهاي ما فقط بايد بروند جلو بوق بزنند، اما درعوض، خيلي از اهالي کار درست موسيقي در کشور ما به خاطر موانع و مشکلات آزاردهندهاي که سر راه کار و اجرا و برگزاري کنسرت با آنها مواجهند، به دنياهاي ديگري نظير موسيقي زيرزميني و موسيقي خياباني رو ميآورند که چيزي از ارزش هنري کارشان کم نميکند.
براي اين گزارش، بارها خيابانهاي تهران را گز كردم. ميدانستم يك «اميد سوتي» هست كه در مركز شهر ميچرخد و هرآهنگي را كه از او درخواست كنند، با سوت ميزند. خيلي پيگيري كردم اما پيدا نشد. خانمي هم بود كه ساز ميزد و از ترس آن كه شناسايي شود و نگذارند به كارش ادامه بدهد، راضي به گفتگو نشد اما به هرحال چند نفري را پيدا كردم، جواناني كه جزو نسل جديد نوازندگان خياباني به شمار ميروند و حرفهايشان خواندني است.
تو فكر يك سقفم!
كساني كه مسيرشان از تقاطع وليعصر ـ ميرداماد بگذرد، به احتمال زياد دختر و پسر جواني را كه در همان حوالي بساط دارند ديدهاند. پسر كمي آن طرفتر از دختر كه صنايع دستي كوچك ميفروشد، ساز ميزند. از او ميپرسم: «چقدر در نواختن ساز تسلط داري؟»
ـ حرفهاي هستم. از پنج سالگي زدهام و الان 25 سالهام. پنج جور ساز هم بلدم.
ـ بر چه اساس انتخاب ميكني كه هر روز چه سازي را بزني؟
ـ بستگي به حال و هوايم دارد.
ـ هيچ وقت راههاي ديگر را براي ارائه موسيقيات امتحان نكردي؟
ـ چرا. حتي به يك شهرت جزيي هم رسيدم. كنسرتهاي متعدد داشتم، در برنامه تلويزيوني شركت كردهام، اما اينها يك سقفي دارد.
ـ الان شغلت همين است؟
ـ بله، از نه و ده صبح تا هشت شب كار ميكنم.
ـ از درآمدت راضي هستي؟
ـ درآمدش گذراست، يعني با آن زندگي فقط ميگذرد! ببينيد... همه جوانها از بي كاري شاكياند. من خيلي كارها را تجربه كردهام، فروشندگي، رانندگي، دستفروشي، كارگري... اما اين كار را دوست داشتم. با روحياتم سازگار است.
ـ فكر ميكني چند درصد از نوازندههاي خياباني واقعا با سازي كه ميزنندآشنايي دارند؟
ـ ده درصد. البته ممكن است مردم آدم حرفهاي را بشناسند اما در نهايت بيشتر به خاطر زحمتي كه نوازنده ميكشد به او پول ميدهند، يعني چندان فرقي نميكند بلد باشي يا نه.
ـ مشكلي با اين كه آشنايانت تو را اينجا ببينند نداري؟
ـ نه، خوشحال هم ميشوم، كما اين كه تا حالايش هم ديدهاند.
رهبر اركستر در خيابان!
يك روز عصر، همان طور كه پله برقي ايستگاه متروي قيطريه را بالا ميآمدم، صداي روحنوازي به گوشم رسيد كه هرقدر بالاتر ميرفتم، بيشتر اوج ميگرفت. ملودي معروفي بود كه با ويولن نواخته ميشد. همان طور كه پلهها تمام ميشدند، با ديدن تصويري كه كم كم پيش رويم شكل ميگرفت، فهميدم منبع صدا كجاست. مرد جواني كه ناخوش احوال و رنگ پريده به نظر ميرسيد، سازش را مثل شي ء مقدسي در آغوش كشيده بود و آن آهنگ رويايي را مينواخت، آهنگي كه در آن عصر خستهكننده و كشدار تهران، به الحاني ميمانست كه از بهشت به گوش برسند.
«عبدالرضا بخشا» به گفته خودش از 26 شهريور سال 1382 كار با ويولن را شروع كرده است. او يك عالمه حرف براي زدن دارد: من متولد 9 آذر 1353هستم. مادرم بازپرس ويژه قتل عمد و پدرم نظامي بودند. اكثر همسنهاي من مثل «شادمهر» به هنرستان ميرفتند. من هم دلم براي هنرستان پر ميكشيد اما بعد از گرفتن ديپلم رياضي در دانشگاه آزاد لاهيجان، رياضي كاربردي خواندم. موسيقي را به عشق رهبري اركستر شروع كردم يك روز در خانه يكي از آشنايانمان كه مهندس معمار است و از پاريس آمده بود، ميهمان بوديم. پيانوي بزرگي داشت. بعد از شام پشت آن نشستم و شروع كردم به زدن. من هيچ وقت شاگرد كسي نبودم اما براي رفع اشكال پيش خيليها رفتم. كم كم فهميدم دنبال موسيقي كلاسيك و رياضيات نهفته در موسيقيام.
ـ يعني موسيقي را آكادميك ياد نگرفتي؟
ـ چرا. البته در ايران، ويولن را يك ساز غربي ميدانستند و در دانشگاه قبولش نداشتند. من هم به مسكو رفتم و تحصيلاتم را تا مقطع دكتري رهبري اركستر ادامه دادم. اما پايان نامهام مانده.
ـ به نظر ميرسد بيماري خاصي داشته باشيد.
مي گويد بله و توضيحاتي درباره بيمارياش ميدهد: تحمل سرماي نوامبر و دسامبر و ژانويه مسكو را نداشتم. چند وقت پيش به ايران آمدم تا مادرم را ببينم كه گير كردم. مادرم، فرشتهاي است كه بعد از فوت همسرش، شش تا پسر فاجعه(!) را بزرگ كرده.
ـ چه حسي دارد كه با وجود حرفهاي بودن، يك نوازنده ويولن خياباني هستي؟
ـ من يك ويولنيستم، نه يك نوازنده ويولن. نوازنده ويولن كسي است كه چند تا آهنگ آماده كرده تا در خيابان بنوازد اما ويولنيست ميتواند در اركسترها به عنوان نوازنده كاركند.
ـ مردم تفاوت اين دوتا را ميفهمند؟
ـ تازگيها مردم اول گوش ميدهند ببينند طرف دارد روي قاعده ميزند يا خالتور. انگار برايشان مهم شده.
پيوند روح انسان با موسيقي، پيوندي ناگسستني است، اول صبح، شنيدن صداي گنجشكها اين را به تو ثابت ميكند... شايد در ميان هياهوي صداهاي گوشخراش زندگي شهري، لحظهاي شنيدن موسيقي گوشنواز، نعمت بزرگي باشد براي روح.
دوئت خياباني
«س»، 22 ساله و «ر»، 20 ساله، صورتهايشان را با ماسك و عينك آفتابي پوشاندهاند و هيچ تمايلي براي گفتگو و عكس انداختن ندارند اما اصرار ميكنم. ميدانم كه يكي از سوژههاي گزارش من هستند و درست حدس زدهام، دانشجوي موسيقي اند!
حرفهايشان با هم يكي است و «س» به نمايندگي از دوستش رشته كلام را در دست ميگيرد: يازده سال است گيتار ميزنم. بدون استاد و با كتاب شروع كردم اما بعدها 24 جلسه رفتم پيش استاد... اسمش را ننويس، ميفهمند كي هستم!
بعد از سربازي، رشته موسيقي را انتخاب كردم و مشغول تحصيلم. موسيقي، كار مورد علاقه من است. وقتي براي مجوز استوديو و كنسرت و آلبوم، هيچ اميدي نيست، بالاجبار بايد توي خيابان بزنم. هنر، چيزي نيست كه كنارش بتوانم كار ديگري هم انجام بدهم. براي خودم اهدافي در اين زمينه دارم كه دنبالشان هستم، اين كه نوازنده خوبي بشوم، آلبوم بدهم... البته در خارج از كشور.
ـ چرا اين خيابان( واقع در شمال تهران) را انتخاب كرديد؟
ـ جاهاي مختلف را امتحان كرديم. يك جاهايي سطح فرهنگ پايين است. برخوردها خوب نيست. اما اينجا هم سطح فرهنگ بالاست هم جمعيت زياد.
ـ اما بعدازظهر است و خيلي گرم. از چه ساعتي اينجاييد؟
ـ ما از هر موقع بشود ميآييم تا هر موقع بشود!
ـ از سختيهاي ديگر كارتان بگوييد. به شما گير نميدهند؟
ـ چرا... پليس گير ميدهد («ر» اشاره ميكند كه ديشب را در كلانتري گذرانده!) تعهد هم گرفتهاند كه ديگر نياييم!
ـ نوبتي ميزنيد يا دونفري؟
ـ دوئت(دونوازي).
ـ پولها هم كه نصف نصف؟!
مي خندد: بله ديگر.
ـ برخورد مردم چطور است؟
ـ خوب. يك نفر به من گفت خيلي كار خوبي ميكنيد. تا ميتوانيد بجنگيد.
فكر ميكنم وقتي آمار افسردگي در جامعه آن قدر بالاست كه مسؤولين را رسما نگران كرده است، چرا از پيچيدن صداي دلنشين موسيقي در كوچه و خيابانهايمان ميترسيم؟
در اين گيرودار، پسرجواني رد ميشود و به شوخي گوشي موبايلش را به سمت جوان گيتاريست ميگيرد: آقا ميتواني اين آهنگ را بزني؟ اگر بزني خيلي مردي!
اينها كه گناهي نكردهاند!
مي پرسم: نوازندههاي مورد علاقه خودت چه كساني هستند؟
ـ پاكودلوسيا، فرانك گمبل.
ـ با اين ريش و موهاي بلند، فكر ميكنيد ماسك و عينك فايدهاي دارد تا شناخته نشويد؟
ـ به هرحال چون دانشجوييم مجبوريم. ما توي دانشگاه خيلي حرفهاي و در يك گروه درست و حسابي كار ميكنيم. دوست نداريم به عنوان نوازنده خياباني شناخته بشويم. حتي خانوادهام هم نميدانند من اين كار را ميكنم. گاهي آشنا ديدهايم، رويمان را كردهايم آن طرف!
«ر» ميگويد: از طرف برنامه «شوك»، يك ساعت و نيم با من مصاحبه كردند اما فقط پنج دقيقهاش را نشان دادند، آن هم هرجا كه ميگفتم بله، درست است! بيخود به آدم انگ ميزنند و به خاطر مدل مو و ريش ميگويند فلاني خود شيطان است. من به اين حرفها ميخندم.
ـ اما اين خود شماييد كه بايد ديد جامعه را نسبت به كارتان عوض كنيد. وقتي خودتان ميترسيد شناخته بشويد چه توقعي از بقيه داريد؟
ـ همين كه با وجود تعهد دادن باز آمدهايم اينجا، جنگيدن است.
براي گرفتن عكس از آنها مشكل دارم. مجبور ميشوم ايدههايي بدهم تا صورتشان با ساز پوشانده شود. در حين عكاسي، خانمي رد ميشود و نميدانم درباره من چه فكري ميكند كه ميگويد: چرا عكسشان را ميگيرد؟ مگر چه گناهي كردهاند بچههاي مردم؟ اين بدبختها كه كاري نكردهاند. بروند معتاد بشوند خوب است؟!
لابد از وقتي ماموران نيروي انتظامي هم از مردم عكس و فيلم تهيه ميكنند، ما خبرنگارها را با آنها اشتباه ميگيرند!
نزن گناه دارد!
«بسمالله داوودي»، 23 ساله و بچه سيستان را تمپو به دست در خيابانهاي تجريش ميبينم. او ميگويد: تازه سه چهار روز است به تهران آمدهام. پدربزرگم، قيچك سنتي ميزد. من تمپو و دف را دوست داشتم اما دلم ميخواست توي تالاري، سالني، جايي ساز بزنم. صدايم هم بد نيست. بالاي شهر كه ميچرخم، دم بعضي از خانهها نگهام ميدارند و ميگويند بخوان.
ـ درآمدت خوب است؟
ـ شكر. يكي پانصد تومان ميدهد، يكي هزار تومان. يك بار خانمي ده دوازده هزار تومان داد. موقع تولد امام رضا رفته بودم مشهد. اين جور وقتها اين جور جاها خوب پول ميدهند. من توي شوش، شريكي با يك نفر اتاقي گرفتهام ماهي سي هزار تومان كرايهاش است. بالاخره ميگذرد.
ـ يعني تا حالا نشده كسي به تو اعتراض كند؟
ـ چرا. بعضيها ميگويند اين كار را نكن، گناه دارد. ميگويم مجبورم. بعضيها هم ميگويند خوب است كه دزدي نميكني، مردم را شاد ميكني اما برو توي پارك بزن!
* «باسکرزبرن» بزرگترين جشنواره خياباني موسيقي در سوييس است که همه ساله هنرمندان و گروههاي مختلفي در زمينه موسيقي جاز، بلوز،كلاسيك و فولكلور در آن شرکت ميکنند. از ايران هم گروه موسيقي «خنيا» به سرپرستي پري ملکي دو دوره در اين جشنواره شرکت کرده است. هنرمنداني كه آثار خود را در خيابانها ارائه ميكنند از استعداد بالايي براي برقراري ارتباط با مردم عادي برخوردارند و اغلب براي منفعت مالي چنين كاري نميكنند.
* از سي سال پيش روز آغاز تابستان (21 جون) در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان به عنوان روز «موسيقي خودساخته» در بيش از 360 شهر دنيا جشن گرفته ميشود. در اين روز گروههاي مختلف امکان مييابند هنر خود را در خيابانها و ميدانهاي شهر عرضه کنند. برلين نخستين شهر آلمان بود که در سال 1995 تعدادي از خيابانها و ميدانهاي خود را در اختيار نوازندگان و خوانندگان گذاشت. اين کار به شهروندان هم امکان ميدهد تا بدون هزينه به تماشاي کنسرتهاي موسيقي بپردازند.
* در جشنواره فيلم اصلاح الگوي مصرف سال 1388 زماني که قرار بود از مسعود ده نمكي، کارگردان فيلم اخراجيها، تقدير شود، او درخواست کرد هديهاش را از دستان يك نوازنده خيابانگرد آكاردئون دريافت کند. ده نمکي هديهاش را پس از دريافت، به خود آن نوازنده اهدا كرد.
* ژان ميشل آندره ژار (Jean-Michel André Jarre) (زادة 24 اوت 1948 در ليون) موسيقيدان، آهنگساز و تهيه کننده موسيقي فرانسوي که با آلبوم اکسيژن در سال 1976به شهرت رسيد، از تماشا کردن اجراي نوازندگان خياباني از پنجره خانه پدربزرگش در دوران کودکي به عنوان يکي از مشوقان شروع موسيقي خود ياد ميکند.
* جعفر پناهي در فيلم آکاردئون، داستان دو نوازنده خياباني کمسنوسال را روايت ميکند که در پي يک اتفاق، آکاردئونشان از آنها گرفته ميشود.
« یکی بود یکی نبود
... و آنها سال های سال به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند...»
آدم خیال می کند بعضی جمله ها فقط مال قصه هاست. اما بعضی وقت ها، بعضی جاها به بعضی آدم ها برمی خورد که می فهمد افسانه ها می توانند برگرفته از همین واقعیت های دور و برمان باشند، گرچه در روزگار ما کمتر بشود پیدایشان کرد.
خانه «نجف دریابندری» و «فهیمه راستکار» یکی از همان جاهاست که در عصر اینترنت، هنوز مي شود از کشفشان لذت برد، از همان سقف ها که خاطرات زیبای سال ها زندگی عاشقانه زن و مردی را در دل دارند. براي تكميل اين گفتگو دوبار به اين خانه گرم و صميمي مي آييم و هربار احساس مي كنيم در خانه خودمان هستيم. اتاق پذيرايي اش با دیوار آجری قرمز، نشانه باشکوهی از روزهای دل انگیز دور است، با دیس های شیرینی و میوه روی میز و تزییناتی از ظروف قدیمی و سماورهای برنجی و گلدان ها در اطراف و تابلوهای هنرمندانه روی دیوارها، که می دانیم یکیشان کار سهراب سپهری است، اصل اصل.
ميهمان ميهمان«راسل»!
کسی که امروز به دیدارش آمده ایم، روزی با «برتراند راسل» در منزل خود او ملاقات کرده است. اکنون ما در محضر او همان حسی را داریم که او در محضر آن متفکر انگلیسی داشت!
خانه باصفا و صمیمی این زوج فرهیخته هنرمند و البته خود آنها به قدری انرژی مثبت دارند که بلافاصله بعد از ورود، ما را تحت تاثیر قرار می دهند، طوری که سرحال می آییم و زبان می ریزیم و استاد ترجمه را به حرف می کشیم، کسی که با توجه به بی مهری مالوف مسوولان به گنجینه های ادب و هنر مملکت و با توجه به بیماری زمینگیر کننده همسرش و جراحی اخیر خودش، خیال می کردیم با چهره گرفته و دل شکسته او مواجه خواهیم شد، اما ما را به ياد گرماي زادگاه دريا و بندري اش، بوشهر مي اندازد وقتي با لبخند گرمی که بر لب دارد آراممان می کند و به ما جرات سوال کردن می دهد.
حسابي شرمنده الطاف استاد مي شويم وقتي حتي اجازه مي دهد به عكس هاي خصوصيشان نگاهي بيندازيم و يك بار هم با همراهي خود او به اتاق همسرش برويم. در ميان حرف هايمان كه بلند مي خندد، نفس راحتي مي كشيم از اين كه به نظر مي رسد به خاطر گفتگو با ما خسته نشده است.
استاد ترجمه ايران
- استاد، تنوع موضوع در كارهای شما خیلی زیاد است. آیا شما صرفا به ترجمه، فارغ از آن که متن اصلی چه باشد، علاقه مند بوديد یا واقعا همه این شاخه های هنری را هم دوست داشته اید؟
- من همه کارهایی را که کرده ام طبعا دوست داشته ام و انتخاب کرده ام.
- ترجمه های شما در عین وزین بودن، بسیار ساده و روان است. مقدمه هایتان آن قدر خوب است که آدم را از خواندن کتاب بی نیاز می کند! این نشان می دهد شما چقدر متن را خوب فهمیده اید که می توانید این قدر ساده اش کنید.
- سلیقه ها مختلف است و هرکس سلیقه ای دارد. آن کسی هم که عجیب و غریب می نویسد حتما برای خودش علتی دارد.
- به نظر من دلیلش این است که خودش هم متن را درست نفهمیده و به خاطر همین موقع ترجمه هم همان قدر پریشان است.
- گاهی این طور است، اما نه همیشه. هستند کسانی که پیچیده فکر می کنند و پیچیده می نویسند.
خانم صالحی که از آشنایان استاد، و واسطه دیدار ما با ایشان است، به واسطه مطالعه دقيق آثارشان، توضیحات تکمیلی خوبی را به حرف ها می افزاید و اعتقاد دارد استاد، سعدی عصر ماست.
از آقاي دريابندري مي پرسيم: اصلا چطور شد به انگليسي علاقه مند شديد؟
- اتفاقا در سال سوم دبيرستان از درس زبان انگليسي تجديد شدم! تابستان شروع كردم به خواندن زبان و از آن موقع تا حالا دارم ميخوانم! سينما هم در زبان يادگرفتن من خيلي موثر بود. سينما تاج آبادان در آن موقع سه تا فيلم به زبان اصلي نشان ميداد و من اين فيلمها را بيشتر از يك بار ميديدم كه خودش خيلي اهميت داشت.
زندان با طعم تاريخ فلسفه!
- آیا در اين سال ها واقعا هیچ جایزه رسمی به شما ندادند؟
- فقط یک بار چند سال پیش در امریکا به من جایزه ای دادند و خبرش را در روزنامه ها هم نوشتند، اما در ایران نه.
- چطور شد که به ترجمه تاریخ فلسفه غرب ( اثر برتراند راسل) علاقه مند شدید؟
- این داستان مال سال ها پیش است. می دانید که تاریخ فلسفه را در زندان ترجمه کرده ام، در حدود سال هزار و سیصد و سی و...
- ظاهرا اول حکم اعدام به شما داده بودند.
- بله، این حکم بعدا تبدیل به زندان ابد شد. آن موقع فکر کردم لابد مدتی در زندان خواهم بود، البته فکر نمی کردم تا ابد! این بود که کتاب تاریخ فلسفه را که از قبل با آن آشنا بودم و مقداری ازآن را خوانده بودم گرفتم و مشغول به کار شدم.
- و بعد کتاب را برای آقای برتراندراسل بردید؟
- آن موقع فقط جلد اولش چاپ شده بود که برایش بردم.
- چه جالب!
- بله، البته او نمی توانست آن را بخواند!
- آیا عکس راسل را که امضا کردند و به شما دادند هنوز دارید؟
- بله، دارم حتما. توی کاغذهایم هست!
- ما دوست داريم شما هم عين همان كار را براي ما انجام بدهيد، يعني عكس خودتان را برايمان امضا كنيد...
آشنايي زوج هنرمند
حالا اگر اشكالي نداشته باشد كمي وارد سوالات شخصي تر بشويم. جايي خوانديم با خانمتان در يك ميهماني آشنا شده ايد، وقتي در مورد غذاي آن ميهماني با هم حرف زده ايد!
مي خندد: نه... خانمم آن زمان كارهاي هنري اش را شروع كرده و معروف بود و من از خيلي قبل تر مي شناختمشان. آشنا هم بوديم.
- هيچ وقت در مورد كارهاي همديگر نظر مي داديد؟
- خانمم در زندگي من خيلي موثر بوده و با من كار كرده. من هم به ديدن تئاترهايشان مي رفتم و هميشه كارهايي كه ايشان انجام مي داد براي من جالب بود.
- كتاب مستطاب آشپزي را با همراهي همسرتان نوشته ايد. كدامتان بيشتر آشپزي مي كرديد؟!
- هيچ كداممان آشپزي نكرديم!
- اما چطور ممكن است اين كتاب، نوشته كسي باشد كه خودش اهلآشپزي نيست؟!
- من آشپزي را در زندان شروع كردم. غذاي آنجا خوردني نبود. مثلا به آش يك چيزهايي اضافه مي كرديم تا مزه اش بهتر شود.
- ظاهرا زندان براي شما منشاء خير بوده! آشپزي ياد گرفته ايد، كتاب ترجمه كرده ايد، نقاشي كشيده ايد...( تابلويي كه استاد در زندان كشيده، روي ديوار اتاق كارشان به چشم مي خورد)
از قضا با غذا!
- با اين همه سفر و علاقه به مبحث غذا و تجربه هاي ارزشمند در اين زمينه، به نظر شما غذاهاي كجاي دنيا خوشمزه ترند؟
- خيال مي كنم غذاهاي ايتاليايي بهترند. اولا ذائقه آنها به ايراني ها خيلي نزديك است و ثانيا با غذا ارتباط جالبي دارند. انگليسي ها كه هيچ! فرانسوي ها هم دو جور غذا دارند، يكي آنها كه خودشان مي خورند، يكي آنها كه براي رستوران ها و مردم جاهاي ديگر به عنوان غذاي فرانسوي مي پزند!
- كدام غذاي ايراني را بيشتر دوست داريد؟
اين سوال ما به شدت مورد توجه خانمي كه براي استاد غذا مي پزد قرار مي گيرد چون به گفته خودش، استاد تا به حال به ايشان نگفته چه غذايي را بيشتر دوست دارد تا بپزد!
- قليه ماهي. غذاهاي جنوبي كه با ماهي تهيه مي شوند را دوست دارم. آبگوشت هاي قديم را كه در آن گوجه فرنگي نمي ريختند خيلي دوست داشتم.
- چه غذايي را نمي خوريد؟
- از هيچ غذايي بدم نمي آيد!
- الان مشغول چه كاري هستيد؟
- نمایشنامه ای هست مال یونان قدیم. اگر اوضاع فراهم شود خیال دارم آن را ترجمه کنم.
بر بالين صاحب صداي جادويي
بعد از خوردن چای و شیرینی وعکس گرفتن با استاد، اجازه می گیریم تا سری هم به همسر هنرمندشان که متاسفانه در بستر بیماری اند بزنیم و ایشان با مهربانی اجازه می دهند.
«فهیمه راستکار»، دوبلور و بازیگر توانا، مدتی است که دچار آلزایمر شده اما شما نمی دانید چطور در عرض چند دقیقه ما را عاشق خودش کرد. می شود به جرات ادعا کرد اینجا خانه یک زوج مسن بیمار که نیازمند توجه ما باشند نیست، اینجا خانه کسانی است که ما به دیدارشان نیازمندیم. شاید در ابتدا تصور می کردیم دیدن آثار ناملایمات روزگار بر این دو بزرگ، قلبمان را به درد بیاورد، اما به زودی دریافتیم که چقدر از بودن در این خانه باصفای صمیمی و نشستن در کنار کسانی که روح بلندشان، فارغ از همهمه های روزگار، به تعالی می اندیشد لذت می بریم و چقدر سبکبار می شویم. خانم راستکار، عمری را در خدمت هنر و فرهنگ جامعه بوده، پس شایستگی آن را دارد که به جای پریشان گویی های معمول بیماری، دیالوگ های سنگین تئاتری بگوید و ما را با خود به عوالم روحبخشی که در آنها سیر می کند ببرد. او با همان صدای جادویی که همه ما بارها و بارها شنیده ایم، نرم و ملایم، زیرلب می گوید: می خواهم بروم بالا...
دیدن یک هنرمند توانا در حالی که به شدت وزن کم کرده و پوست و استخوانی بیش از او نمانده است می تواند دردناک باشد، اما شگفت آن که چشمهای خانم راستکار هنوز پرفروغند و گونه های استخوانی دوست داشتنیشان آن قدر لطیفند که دلمان می خواهد بارها غرق بوسه شان کنیم.
خانمی که همراه ماست، با صدایی خوش، تصنیفی از ملک الشعرای بهار می خواند. خانم راستکار به دقت گوش می دهد و در جاهایی همراه تصنیف، زمزمه می کند. بعد دستش را به علامت گذاشتن صفحه روی گرامافون حرکت می دهد.
دوست همراهمان که در صدا و سیما کار می کند واین موضوع را با افتخار به خانم راستکار می گوید که همکار ایشان است، اشاره می کند: « موسیقی مال بهشت است.»
- بله... به به... دلم باز شد این را که شنیدم. چیزی در این کره خاکی هست که اگر آدم آن را پیدا کند...
- آرامش؟ شما آن را پیدا کرده اید...
- پیدا نکردم؟ چرا... پیدا کردم!
- چیز دیگری هم هست که دلتان بخواهد داشته باشید؟
- دلم می خواهد یک چیزی باشد که من را مجبور نکند. می خواهم از دست سمیرا اینها در بروم. من استقلال خودم را دارم. پدرم گفت آخر چرا توی همین خانه؟ وقتی این آقا آمد من به رقص در آمدم. به همین دلیل...
شاید به روزهای خواستگاری آقای دریابندری از خودش برگشته است. خنده عمیقش توی عکس دونفره شان در تابلوی روی دیوار که مال همین چند سال پیش است، نشان می دهد که زن خوشبختی بوده. به ياد فيلم « ستاره بود» مي افتم كه در آن در نقش خودش بازي كرده، و صداي مهربان و جدي «مامي» در فيلم جاودانه«بربادرفته».
هرچند لحظه یک بار با انگشت به پیشانی اش می زند، گویی می خواهد چیزی را به یاد بیاورد. من تصور می کنم زمانی را که او در صحنه تئاتر می درخشیده و لبخندش در عکس های دوران بازیگری که به در و دیوار است نشان می دهد که چقدر کارش را دوست داشته، لبخندی که هنوز بر لب دارد و دل ما با دیدنش غنج می زند. چقدر دوست داشتنی هستید خانم راستکار!
ناگهان به من نگاه می کند و می گوید:« فرنگیس!» و من دلم می خواهد جای آن فرنگیس واقعی بودم که اینک از میان خاطرات این زن، به شکل من در آمده است و لابد می توانسته اوقات بیشتری را با این آدم های عزیز بگذراند. چقدر آدم در این خانه احساس خوبی دارد!
پرستار خانم راستکار از خاطره روزی که آقای داود رشیدی و چند هنرمند دیگر به ملاقات خانم راستکار آمده بودند تعریف می کند و بعد می گوید مدتی بود که ایشان این قدر حرف نزده بود، آن هم به شکل نسبتا با مفهوم. خوشحال می شویم که حضور ما هم برای ایشان انرژی مثبت داشته، همچنان که دیدن ایشان برای ما. چند بار قصد می کنیم مزاحمتمان را به پایان ببریم اما خانم راستکار می گوید:« چرا می روید؟» و به پرستار توضیح می دهد:« آزاری ندارند. من خسته نیستم.» و ما هم در همان چند دقیقه عاشق این شده ایم که بنشینیم و جملات ناپیوسته ایشان را با آن صدای گرم و آشنا بشنویم که هرکدام لابد متعلق به یک نمایشنامه یا فیلم سینمایی اند. دلم برای مسوولانی که حتی به فکر یک احوالپرسی از این هنرمند نیستند و در واقع خودشان را از تجربه این لحظات ناب انسانی محروم می کنند می سوزد!
سرانجام وقتی می خواهیم دل بکنیم و وعده می دهیم که برخواهیم گشـت، خانم راستکار به چشمهای من نگاه می کند و می گوید:« تو هم عروسی می کنی!»
بیوگرافی نجف دریابندری
نجف دریابندری فرزند ناخدا خلف ظلم آبادی، طبق شناسنامه متولد اول شهریور 1308 در آبادان است. او به همراه محمد قاضی از معروفترین مترجمان نسل خود شناخته میشود.
تخصص آقاي دريابندري «درآوردن» لحن نویسنده اصلی است. معتقد است تنها مترجم كاردرست ایران محمد قاضی بوده. درعینحال از ذبیحالله منصوری، «شوهر آهوخانم» و مسعود كیمیایی هم خوشش میآید.
آثار نجف دریا بندری عبارتند از:
فلسفه روشنانديشي و كتاب مستطاب آشپزي، آثار تاليفي دريابندري و پيرمرد و دريا از ارنست همينگوي، يك گل سرخ براي اميلي از ويليام فاكنر، وداع با اسلحه از ارنست همينگوي، چنين كنند بزرگان اثر ويل كاپي (عنوان اصلي: انحطاط و سقوط تقريبا همهي افراد) ، قدرت از برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل، رگتايم اثر ادگار لورنس دكتروف، بيگانهاي در دهكده اثر مارك تواين، معني هنر، نوشتهي ايزا برلين، ماجراهاي هاكلبري فين اثر مارك تواين، فلسفه روشنانديشي از ارنست كاسيرر، گور به گور ويليام فاكنر، بيلي باتگيت از ادگار لورنس دكتروف، آنتيگونه و پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران.
منتخبي از مقاله ديدار با برتراند راسل، نوشته استاد دریابندری*
« طي سفر به انگلستان طي نامه اي براي برتراندراسل نوشتم: اكنون كه براي مدت كوتاهي به اينجا آمدهام اگر نتوانم از اين فرصت براي ديدار با مردي كه سالها با نوشتههايش بهسر بردهام استفادهكنم برايم جاي تاسف خواهد بود.
لرد راسل در پاسخ، يادداشتي فرستاد كه در روز پنجشنبه بيستم ماه اوت (بيست و نهم مرداد) در خانهاش منتظر من خواهد بود.
خانه راسل در نزديكي شهر كوچكي است به نام« پنرين داي دراث» در شماليترين نقطهي ايالت ويلز، در كنار خليج ايرلند. من و همسرم نزديك غروب به پنرين داي دراث رسيديم كه شهري است كوچك و پاكيزه با خانههاي از سنگ خاكستري. قرارمان ساعت يازده و نيم صبح بود. درست سر ساعت يازده و نيم زنگ در را فشار دادم. خانم ميانسال با ادبي در را گشود و گفت: «بفرماييد، لرد راسل منتظر شما هستند.»
در اتاق متوجه شدم كه روي يك باريكه كاغذ در گوشهكاغذ آبخشككن وسط ميز تحرير نوشته است « مترجم فارسي : ساعت يازدهو نيم .»
با خودم گفتم خدا را شكر كه سر وقت رسيدم.
در همين لحظه حضور او را در اتاق حس كردم. همين كه برگشتم او را ديدم. چهرهاش گلگون و موهايش سفيد و ابروهايش سفيد و چشمانش ريز بود و قدش نه چندان بلند. به خوشرويي با ما سلام و تعارف كرد و يك راست رفت به طرف بخاري و گفت:« هوا كمي سرد است. بهتر است اول بخاري را روشن كنيم.»
بعدگفت:« من خيلي دلم ميخواست كه كشور ايران را از نزديك بشناسم، ولي ميدانم كه از من گذشته است.» شوخي و اشاره به مرگ در چشمهايش ديده ميشد.
گفتم: « ايراني ها خيلي خوشوقت خواهند شد كه شما رادر ميان خودشان ببينند.»
گفت:«خيلي دلم ميخواست كه به ايران بروم، ولي ميدانم كه نميروم .»
بعد دنباله حرفش را اينطور ادامهداد:«من يك وقت خيلي به شعر فارسي علاقهمند بودم و مقدار زيادي از ترجمههاي اشعار فارسي را خواندم. ظاهرا ايران چند شاعر بزرگ واقعي به دنيا عرضه كردهاست. در آن ايام يك جوان ايراني در سفارت ايران بود كه زياد به ديدن من ميآمد و براي من شعر فارسي ميخواند و ساز عجيبي هم داشت كه مينواخت. با آن كه معني اشعار را نميفهميدم، كلمات و آهنگ برايم خيلي خوشايند بود.»
هنگامي كه خداحافظي ميكرديم بشقاب بيسكويت را برداشت و باز هم به ما تعارف كرد. دستش را كه ميفشردم گفتم:« لرد راسل، اين ساعت را از لحظات بزرگ زندگيم ميدانم.» خنديد، انگار حتي رنگش برافروخت و با آن دست ديگرش دستم را گرفته، بعد تا دم در ما را همراهي كرد.
در كه پشت سر ما بسته شد، من سرم را برگرداندم . از پشت پرده نازك شيشه در، سايهي او پيدا بود كه بي حركت و كمي خميده در دالان ايستاده بود. سابهاش، بيش از خودش، آدم را به ياد آن عكسهايي ميانداخت كه از او در روزنامهها چاپ ميكنند، عكس هاي چهره آشناي متفكر پير پرشوري كه سياست را به عنوان امري مبتذل محكوم كردهاست ولي نامش هر روز در لابه لاي اخبار سياسي به چشم ميخورد.»
* منبع: روزنامه كيهان، 17 دي 1343
برای هرکس ممکن است پیش بیاید که یک روز معمولی، یک آزمایش خون معمولی بدهد و ناگهان با حقیقت تکان دهنده دردناکی روبه رو شود: اچ آی وی مثبت!
متاسفانه نگرش ما به این بیماری هنوز منصفانه و یاری دهنده نیست. با جان و دل حاضریم روزها در خدمت هر بیمار دیگری باشیم و حتی اگر غریبه است، حداقل پای درددلش بنشینیم اما ایدز در نظرمان چیز متفاوتی است، غولی بی شاخ و دم و شرم آور که خودمان را فرسنگ ها از آن دور می بینیم، آن قدر که نمی توانیم حتی یک لحظه تصور کنیم به جای یکی از مبتلایان به آن قرار گرفته ایم. اما واقعیت این است که ایدز به تک تک ما خیلی نزدیک تر از چیزی است که فکر می کنیم و بسیار بی سرو صدا و خزنده می تواند پا به زندگی ما بگذارد.
اولین گروه بیماران اچ آی وی مثبت در ایران، یک دسته از بیماران مظلوم هموفیلی بودند که پس از استفاده از خون آلوده وارد شده از فرانسه، به ایدز مبتلا شدند. در اولین سال های بعد از آن، ایدز توسط معتادان تزریقی که از سرنگ مشترک آلوده استفاده می کردند، گسترش پیدا کرد و در سال های اخیر، با عملی شدن راهکارهای مناسبی مانند پخش سرنگ رایگان در میان معتادان، میزان شیوع آن توسط روش فوق کمتر، و الگوی شیوع ایدز به سمت سرایت از راه جنسی و در سنین پایین تر متمایل شده است.
«باشگاه یاران مثبت»، ساختمان کوچکی است در بیمارستان خمینی، یکی از معدود جاهایی که اچ آی وی مثبت ها می توانند در آنجا از بیماریشان حرف بزنند و رانده نشوند. این باشگاه که امکانات محدودی مانند میز پینگ پنگ و کلاس معرق کاری و جلسات مشاوره را به رایگان در اختیار مشترکانش قرار می دهد، نقطه کوچک امیدی است برای هر فرد اچ آی وی مثبتی که می خواهد مثبت فکر کند و انگیزه ای برای ادامه زندگی داشته باشد.
طی مدتی که منتظر ملاقات با مسوول باشگاه هستیم، زن خدمتکاری که روی پله های راهروی پشتی نشسته و در لحظات استراحتش، سیگار می کشد، سرصحبت را با ما باز می کند: دنیا با ما نساخت. 16 سالم بود که خانواده ام را در زلزله رودبار از دست دادم. الان هم یک شوهر مریض روی دستم افتاده. سال هاست حسرت به دل مانده ام که لااقل با این مانتو و شلوار کهنه سرکار نیایم.
همان طور که گوشه مانتوی نیمدارش را در دست می گیرد و با حرص و حسرت، آن را روی پایش می کوبد، اشک از چشمانش سرازیر می شود: ما را ایدز نمی کشد. رفتارهای این و آن می کشد.
یک لحظه از دریافت این نکته که آن خانم هم بیمار است، جا می خوریم اما او توجهی نمی کند و به درددلش ادامه می دهد: چرا شبکه 3 قول داد تصویر من را پخش نکند و بعد پخش کرد؟ همه من را شناختند. یک میلیون تومان بیشتر نداشتم برای پول پیش. تازه به زحمت جایی را گیر آورده بودم. اگر صاحبخانه عذرم را بخواهد چه خاکی به سرم بریزم؟
وسط حرف هایش، به ما خبر می دهند می توانیم برای دیدن مسوول باشگاه به اتاقشان برویم. آن خانم اشک هایش را پاک می کند و می گوید: ببخشید مادر، نمی خواستم شما را ناراحت کنم. بفرمایید...
***
خانم « کردی»، مسوول باشگاه، زن خوش صحبت و گشاده رویی است که با صبر و حوصله حرف می زند: بعد از ورود ویروس ایدز به ایران، در حدود سال 1383 بدون اطلاع افراد در زندان ها از آنها تست گرفتند و آمار عجیب و غریبی از میزان ابتلا به این بیماری به دست آمد. در سال 1385 خانم دکتر راغبی درانجمن تنظیم خانواده و خانم دکتر محرز در مرکز تحقیقات ایدز برای اولین بار در ایران با ارائه طرحی مشترک، باشگاه مثبت را برقرار کردند که شعبه های آن در بعضی شهرستان ها نیز احداث شده یا در دست ساخت است.
این باشگاه بیشتر کارهای فرهنگی انجام می دهد، کلاس های آموزشی، مدیتیشن و فرا درمانی می گذارد، مبتلایان را برای برگشتن به زندگی عادی مشاوره و توانمند می کند. ازآنجا که معرق کاری، تمرکز زیادی می طلبد، بیماران با شرکت در این کلاس از فکر و خیال بیرون می آیند... کلا محیطی را درست کرده اند که با توجه به « انگ و تبعیض» موجود در جامعه نسبت به اچ آی وی مثبت، این بیماران بتوانند حداقل در اینجا خانواده جدیدی پیدا کنند. حتی موارد ازدواج درون گروهی هم داشته ایم.
- کسانی که با این شرایط ازدواج می کنند برای بچه دار شدن باید چه تمهیداتی بیندیشند؟
- ببینید، ویروس اصلا در اسپرم و تخمک وجود ندارد و تنها در مخاط یافت می شود. بنابراین دو فرد اچ آی وی مثبت، نسبت به یک فرد مثبت و یک فرد منفی، خیلی راحت تر می توانند با هم ازدواج کنند. چون در حالت دوم، فرد منفی باید منفی بماند، برای بچه دار شدن، باید شستشوی اسپرم و لقاح مصنوعی انجام بشود تا خطر سرایت از طریق مخاط از بین برود. سه تا پنج درصد احتمال آلوده شدن نطفه وجود دارد و در دوران جنینی هم اصلا مشخص نمی شود که بچه مبتلا شده یا نه. از سه ماهگی که ارتباط مادر و جنین از طریق بندناف و خون مادر برقرار می شود داروهایی تجویز می شود، زایمان به شیوه سزارین انجام می گیرد و مادر به بچه شیر نمی دهد. تا شش ماه بعد از تولد هم به بچه دارو می دهند و آن وقت آزمایش می کنند تا ببینند مبتلاست یا نه. درحال حاضر تست HIV برای زنان باردار اجباری شده و به زن بارداری که مشخص شود اچ آی وی مثبت دارد، اجازه سقط می دهند.
- برای آزمایش قبل از ازدواج چطور؟
- در این مورد، تست HIV چندان نمی تواند معتبر باشد، چون ایدز تا شش ماه دوره نهفته دارد و خودش را نشان نمی دهد. ممکن است خواستگار شما همین دیروز رفتار پرخطری انجام داده باشد و وجود ویروس در آزمایش مشخص نشود.
- باشگاه چند عضو دارد؟
- 360نفر. البته کسانی هم هستند که دوست ندارند به شکل رسمی ثبت نام کنند ولی می آیند و از امکانات استفاده می کنند.
-آیا به خانواده های بیماران هم مشاوره می دهید؟
- بله اما اکثر اعضای ما ترجیح می دهند خانواده شان در جریان بیماری آنها قرار نگیرند. متاسفانه به دلیل این که اوایل، همه تبلیغات درباره ایدز منفی بود، ترس از ابتلا، باعث ایجاد انگ و تبعیض نسبت به بیماران می شد و خیلی ها بیماریشان را پنهان می کردند، مثل آتش زیر خاکستر. اخیرا در یک برنامه رادیویی هم علیرغم خواسته مسوولان برنامه، این حرف ها را زدم که چرا طوری تبلیغ می شود انگار کلید حل بی بندوباری جنسی و روابط نامشروع، تنها خواندن صیغه است، درحالی که با توجه به بالا رفتن سن ازدواج و اهمیت بکارت در فرهنگ ما، متاسفانه جوان ها به خاطر نیاز جنسیشان تن به روابط متعدد از راه غیرمعمول می دهند که ده برابر احتمال ریسک دارد. چرا در آگاهی دادن به جوان هایمان، صریح نیستیم؟ چرا هنوز به جای کاندوم می گوییم وسیله پیشگیری؟ چرا صورت بیمار باید مثل دزد و قاچاقچی، شطرنجی بشود؟ اینها در حالی است که تغذیه و دارو و درمان بیمار در یک کفه و روحیه او در یک کفه دیگر ترازو قرار می گیرد و با این نوع نگاهی که به این بیماران وجود دارد ما شانس زندگی را ازآنها می گیریم، با این که یک بیمار اچ آی وی مثبت، در صورتی که بیماری خود را بپذیرد، می تواند مثل یک فرد عادی زندگی کند و حتی عمری طبیعی داشته باشد.
- برای زنان خیابانی و دختران فراری چه فکری شده؟ آنها می توانند به سرعت این ویروس را در سطح جامعه پخش کنند.
- هرازگاهی که این زنان را جمع می کنند، در مرکز تحقیقات، آموزش هایی به آنان داده می شود و کتابچه های مخصوصی دراختیارشان می گذارند تا در این مورد آگاهی پیدا کنند. اخیرا شاید بیشت راز سه مورد انتقال از راه اعتیاد نداشته ایم و اغلب خانمها در ازدواجشان مبتلا شده اند اما در مورد رفتارهای پرخطر جنسی واقعا آگاهی مردم و جوان ها کم است.
- یک بار در اینترنت به عکس هایی از بیماران ایدزی برخوردیم که زخمهای وحشتناکی بدنشان را پوشاندهب ود. این مرحله آخر بیماری است؟
- آن زخمها، اثار بیماری های پوستی است که اغلب در بیمارانی که به کراک و شیشه معتادند دیده می شود. درغیر این صورت مرحله آخر بیماری لزوما چنین نشانه ای ندارد و ایزوله کردن بیمار در این مرحله، به خاطر خود اوست که سیستم دفاعی بدنش به شدت تضعیف شده است.
- درباره مراحل بیماری توضیح بیشتری می دهید؟
- مرحله اول، نهفته (پنجره) است که از ده روز تا شش ماه یا یک سال طول می کشد. مرحله دوم، مرحله HIV+ است که در آن، بیمار انتقال دهنده ویروس است اما عارضه ای ندارد و ممکن است این مرحله تا آخر عمرش هم به طول بینجامد. مرحله آخر یا همان ایدز، مرحله ای است که در آن، CD4 یا شاخص گلبول های سفید بدن، بسیار پایین می آید. در این بین ممکن است فردی شکست درمان داشته باشد، یعنی به داروها پاسخ ندهد و توان تهیه داروی خارجی را هم نداشته باشد، یا فردی به خاطر ابتلا به هپاتیت C، کبدش را از دست بدهد. در مرحله ایدز، بیمار که سیستم دفاعی خود را تقریبا از دست داده، در معرض انواع عفونت ها، سرطان ها و اسهال مزمن قرار دارد که در نهایت به مرگ او منجر می شوند. درواقع، ایدز به خودی خود کشنده نیست، فقط سیستم دفاعی بدن را تخریب می کند و فرد با ابتلا به هر بیماری دیگری در معرض خطر مرگ قرار می گیرد.
- آیا پزشکان و پرستاران با بیماران اچ آی وی مثبت همکاری لازم را دارند؟
- الان وضعیت نسبت به یک دهه قبل خیلی بهتر شده است. موردی داشتیم که آندوسکوپی بیمار را انجام نداده و جلوی همه گفته بودند دلیلش این است که شما ایدز دارید.
- در واقع اطرافیان بیمار در معرض چه خطراتی هستند؟
- ببینید، ویروس ایدز خیلی زود در مجاورت هوا از بین می رود و حتی در خون خشک شده هم وجود ندارد، مگر روی فلز و در هوای مرطوب. به همین دلیل ویروس در سرنگی که خون در مخزن آن باقی می ماند یا روی تیغ در محیط مرطوب حمام، مدت ها می تواند زنده و فعال بماند و باید مراقب این موارد بود. اهدای عضو هم می تواند خطرناک باشد. متاسفانه چند سال پیش فردی به جای برادر اچ ای وی مثبتش آزمایش خون داد و با استفاده از نتایج آن آزمایش، کلیه برادر بیمار را فروختند که منجر به ابتلای فردی که کلیه را دریافت کرده بود شد. ایشان خلبانی بود که کلیه با بدنش سازگار هم نبود و فوت کرد اما متاسفانه همسرش هم مبتلا شد.
به طور کلی ناآگاهی به کل جامعه لطمه می زند و توجیه پذیر نیست. خیلی ها هنوز کاندوم را فقط به عنوان وسیله ای برای پیشگیری از بارداری می شناسند و نمی دانند برای جلوگیری از سرایت بیماری های مقاربتی چقدر لازم است. حتی یک مورد مرد سی و اندی ساله می شناسم که اچ ای وی مثبت داشت و ازدواج کرده بود و از کاندوم هم استفاده نمی کرد.
- آیا این فرد به لحاظ قانونی جرمی مرتکب شده؟
- بله، انتقال به همسر یک جرم حقوقی است و دیه کامل دارد.
- خطر ابتلا از طریق خدمات پزشکی هم خیلی کم است، نه؟
- بله، فقط سه مورد ابتلا از طریق دندانپزشکی در کل دنیا داشتیم که آن هم به خاطر حس انتقام جویی خود دندانپزشک که اچ آی وی مثبت داشت، بوده. ما در اینجا سونوگرافی و رادیولوژی و MRI را به طور رایگان برای بیماران انجام می دهیم. برای آندوسکوپی هم یک ساعت خاص در یک مرکز خاص برای اعضای ما مشخص کرده اند. پزشک زنان هم داریم.
این ویروس از طریق نیش حشرات هم قابل انتقال نیست چون حشره خون را می مکد و تزریق نمی کند. خون مکیده شده را هم صرف سوخت و ساز بدنش می کند.
آرایشگاه، استخر و امثال آن ها خطری ندارند البته خود آرایشگر باید نکات بهداشتی را در مورد همه مشتریانش رعایت کند و اگر شما می بینید که فرضا از تیغ مشترک استفاده می کند باید تذکر بدهید.
***
با هماهنگی خانم کردی قرار می شود با دو نفر از بیماران اچ آی وی مثبت، یک خانم و یک آقا، صحبت کنیم تا ببینیم دغدغه های آنها چیست.
اتاق کوچکی که هم سالن پینگ پنگ است و هم اتاق تلویزیون، محل ملاقات ماست. روی وایت بردی که به دیوار نصب شده، نوشته اند: « قرعه کشی جام به این شکل شروع و تمام شد: اکبر و سید اول و دوم شدن، یک جورایی باهم قهرمانی را قسمت کردند. سعید از آخر نفر اول شد! مدیریت جام»
«پریسا» زن جوان و زیبایی است که تا چند سال پیش مثل خیلی از ما خوب زندگی می کرد، همسر تحصیلکرده و مهربانی داشت و از او صاحب دو پسر شده بود که درحال حاضر 16 و 21 ساله اند. آنها حتی ندانستند کابوس ایدز از کجا وارد زندگیشان شد که مرد را با خود برد و زن را مبتلا باقی گذاشت و چون دیر فهمیده بودند، پسر کوچکشان هم با ویروس اچ آی وی مثبت به دنیا آمده بود. دردل های او از برخورد قهرآمیز اطرافیانش، آدم را یک جورهایی به یاد داستان سریال«ستایش» می اندازد: به همسرم گفتند بهتر است بروی استراحت کنی و ما حقوقت را می دهیم. خودش هم ترجیح داد دیگر سرکار نرود. لج کرده بود و به هرکس که برای احوالپرسی زنگ می زد می گفت من ایدز دارم. با این که فامیل نزدیک بودیم، همه طردمان کردند. خانواده شوهرم می خواستند پسر سالمم را بگیرند و می گفتند تو صلاحیت نگهداری از او را نداری. حتی می گفتند باید ارثیه را فقط به پسر بزرگترت بدهی. وقتی همسرم فوت کرد و من اعلامیه چهلم او را به مدرسه پسرم بردم، مسوولان دبستان، مرا به دفتر بردند و سوال پیچ کردند که علت فوت چه بوده و ما می دانیم شما هم مبتلایید و از مرکز به ما گفته اند و اینها. در نهایت هم سرزنشم کردند که چقدر خودخواهی و چطور اجازه دادی بچه ات بیاید اینجا. هرسال برای ثبت نامش دردسر داشتم. قبل از فوت شوهرم، آن قدر درگیر درمان او بودم که به بیماری خودم فکر نمی کردم اما بدترین روز زندگی ام، روزی بود که جواب آزمایش پسرم آمد. دنیا روی سرم خراب شد. با خدا قهر کردم. کارم شده بود گریه توی آشپزخانه. فکر می کردم وقتی پسرم بزرگ شد به او چه بگویم. تا این که رفتم پیش روانپزشک.
طی هفته اول بعد از مرگ شوهرم حال من هم به خاطر استرس زیاد، خیلی بد شد. دکتر آمد به من سرم وصل کرد و خواهرم دید که سرم را بعد از تزریق بردند آتش زدند. سال های اول در جلسات اولیا و مربیان مدرسه پسرهایم، از پشت سرم می شنیدم که بعضی ها به هم می گفتند اگر این طور باشد ما بچه مان را از این مدرسه می بریم.
- حتما خیلی ناراحت می شدید.
- من همه جا می گفتم که از مردم خرده نمی گیرم چون نمی دانند اما الان با توجه به عصر اینترنت دیگر از مردم هم توقع دارم که بدانند، نه به خاطر ما، به خاطر خودشان.
- شرایط روحی پسرکوچکتان چطور است؟
- الان نگاه نکنید که من روحیه ام را حفظ کردم. این چند وقت اخیر روزهای بسیار بدی را پشت سر گذاشتم. پسرم هیچ امیدی به آینده ندارد. در دو سال گذشته خیلی به خاطرش اذیت شدم. از مدرسه فرار می کند، هیچ دوستی ندارد.
- چه کمکی می شود کرد؟
- بیشتر خود بیمارها هستند که به خودشان انگ می زنند، انگ درونی. مثلا بیماری هست که می گوید من خواهرزاده ام را خیلی دوست دارم انا از وقتی فهمیدم مریضم دیگر به سمت او نمی روم. نقش اطرافیان هم البته پررنگ است. من سه سال پیش به خانه خاله ام رفتم. پسر او، نوه اش را بغل کرد و رفت آن اتاق. شاید اگر سرطان داشتم جور دیگری رفتار می کردند. ما در باگاه جلسه همدلان مثبت داریم که مثل NA( مراکز ترک اعتیاد) می نشینیم و گفتگو می کنیم. یک نفر در جلسات بود که حرف های روزهای اول من را می زد و می گفت با خدا قهر کرده. من به او گفتم اتفاقا داد بزن و هرچه می خواهی به خدا بگو چون او تنها کسی است که محبتش را در هیچ شرایطی از تو دریغ نمی کند. خود من همیشه می پرسیدم چرا من؟ ولی کم کم فهمیدم بنده های برگزیده خدا هستند که راه صحیح زندگی را از پیچ و خم مشکلات و بیماری ها پیدا می کنند. به آن دوستمان گفتم اگر تو بیمار نمی شدی هنوز معتاد بودی، یا من هنوز زن خانه داری بودم که یک فیش بانکی را هم نمی توانستم به تنهایی پر کنم. الان می توانم به همدردانم کمک کنم یا در فرهنگسراها به مردم توضیح بدهم که چگونه با این وضعیت مواجه شوند. این ها به من انگیزه زنده بودن می دهد. همیشه کوله بارم برای رفتن آماده است. از زندگی ام توقع آن چنانی ندارم. وقتی زن پیری را می بینم که برای پنجاه تومان اعصاب همه را خرد می کند خنده ام می گیرد. خواهم همه مبلمان خانه اش را عوض می کند ولی مسائل من خیلی بزرگ تر از اینهاست. به نظرم همین که همدردانم می گویند نمی خواهیم حتی یک نفر دیگر هم به هر دلیلی به این بیماری مبتلا بشود، یک جور پالایش روحی عظیم است.
- حرفی مانده که دلتان بخواهد بزنید؟
- ما فقط دوست داریم چیزی که می گوییم نوشته بشود صدا و سیما چیزی متفاوت با حرف های ما را نشان می دهد.
***
«داوود»، 43 ساله و مجرد است، قدبلند و خوش تیپ. تا سال سوم راهنمایی درس خوانده و قبلا شغل آزاد داشته، در حال حاضر بی کار است. او 19 سال معتاد بوده، از حشیش و تریاک و مشروبات الکلی بگیر تا هروئین و 11 سال تزریق. پنج سال پیش اراده کرد تا اعتیادش را ترک کند. به NA ( انجمن معتادان گمنام) مراجه کرد، موفق هم شد. او درباره آن روزها می گوید: در دوران خدمت و توی پادگان آلوده شدم. پدر و مادرم همان وقت ها متارکه کرده بودند. طی بیست سال بعدی یا در زندان بودم یا درگیر مواد. در زندان هم همه جور مواد در دسترس بود. اگر اینجا باید دو تا چهارراه بروی آن طرف تر تا جنس گیر بیاوری، آنجا کافی بوددستت را دراز کنی به طبقه بالا یا پایین تخت. معتادها با قطره چکان و لوله خودکار، پمپ درست می کردند برای تزریق.
- هوا نمی رفت تویش؟
می خندد: نه، حرفه ای بودند ولی صدنفر با همان یک پمپ تزریق می کردند. آن اواخر اوضاعم خیلی بی ریخت شده بود. یک بار ساعت 9 صبح توی حمام نمره تزریق کردم، دچار ایست کامل قلب شدم و تا ساعت یک بعدازظهر همان جا افتاده بودم. نصف شب توی بیمارستان به هوش آمدم. 17-16 ساعت در بی هوشی کامل بودم. یک پیرزن دراتاقمان مرده بود، یک جوان تصادفی تمام کرده بود... اما من هنوز زنده بودم.حتما دلیلی داشت.
چهارسال آخر کراک مصرف می کردم. خودم هم خسته شده بودم. تا این که اتفاقا قاچاق فروشم را یک ماه ندیدم. بعد از یک ماه او را دیم که سرحال بود. جریان را پرسیدم و من را با NA آشنا کرد. NA وجدان آدم را زنده می کند، فکر آدم را عوض می کند.من همه راه های ترک را امتحان کرده بودم و جواب نمی داد اما در آنجا موفق شدم.
داوود عکس راهنمایش را از جیب پیراهن در می آورد و همان طور که چشمهایش از دیدن او می درخشد، کلی تعریفش را می کند: سی سال هرویینی بوده، آخرش هفت شب توی پیکان خوابیده تا ترک کرده.
داوود با اراده قوی که برای ترک اعتیاد نشان دد، لیاقت برگشتن به زندگی سالم و خوشبختی را داشت اما متاسفانه با انجام آزمایشات بعد از پاکی، متوجه می شود که ویروس مرموز در لحظات بی خبری خماری و نشئگی به بدنش راه پیدا کرده است. او خاطره آن روز را به روشنی در ذهن دارد: یک ماه و نیم پاک بودیم. با دوستانم رفتیم جواب آزمایشمان را بگیریم. به من گفتند بمانم و بعد فهمیدم چه مشکلی پیش آمده. گفتند هپاتیت داری، ایدز هم داری. مثل آن بود که آب جوش ریخته باشند روی کمرم. گفتم خدایا همه پاک می شوند، صاحب زن و زندگی می شوند. حالا من چه کار کنم؟ 24 ساعت بعد رفتم پیش راهنمایم.
خانواده پنج نفره داوود از بیماری او بی خبرند، شاید به خاطر همین مادرش اصرار دارد که داوود زن بگیرد و آرزوی آنها را در مورد تک پسرشان برآورده کند: دوتا از خواهرهایم ازدواج کرده اند و آن یکی دانشجوست. در این اجتماع باید یا پشت داشته باشی یا مشت، و من همه امنیت اقتصادی و اجتماعی ام را از دست داده ام. با این شرایط مایل نیستم ازدواج کنم. سل و هپاتیت C هم دارم. بچه های HIV+ خیلی متواضعند و سختی ها را تحمل می کنند اما مسوولانمان آمار دقیق نمی دهند، وضعیت ما را قبول نمی کنند و روی آن سرپوش می گذارند. هیچ حمایتی نمی کنند. در ظاهر می خواهند امنیت اخلاقی برقرار باشد اما دقیقا برعکس عمل می کنند. الان من یک سری نیازها دارم. می خواهم ازدواج کنم و موارد خوبی هم سراغ دارم اما هیچ کس قدمی برنمی دارد و بستری فراهم نمی کند. من می توانم، اما خیلی ها شاید نتوانند خودشان را کنترل کنند. ما از صبح تا شب یک لبخند هم نمی بینیم.
- این که این روزها فراگیر شده. ما هم نمی بینیم.
- بله، همه استرس دارند اما حکایت ما با شما خیلی فرق دارد. بچه های ما خیلی باید قوی تر باشند. در آمریکا اگرCD4 شما پانصد باشد درمان دارویی را شروع می کنند اما در ایران این مقدار باید دویست باشد تا به شما دارو بدهند. اینجا خانمی داریم که CD4 اش، 26 است و می آید کار خدماتی انجام می دهد. باور کنید فقط ارزش های درونی و شرافت است که باعث می شود آدم در این شرایط به خودکشی یا هزار کار بد دیگر فکر نکند و اینها اصلا دیده نمی شود. بیماران هموفیلی شماره حساب دارند برای کمک های مردمی ولی ما حتی جزو بیماری های خاص به حساب نمی آییم. البته داروهایمان رایگان است. مشکل اصلی موقعیت اجتماعی ماست. من در یک بنکداری در پاساژی کار می کردم که خیلی سرد بود و سرما برای ما سم است، آمدم بیرون. من تمام عمرم را یا در زندان بوده ام یا درگیر مواد، تخصصی یاد نگرفته ام. گاهی با موتورم کار می کنم.
فلان مسوول می گوید دخترو پسر نمی توانند به سفره خانه بروند، توی خیایبان گیر می دهند. نتیجه این است که جوان ها بیشتر به خانه ها کشیده می شوند و احتمال هرجور خطری بالاتر می رود. الان دیگر دوره ای نیست که دانشجوها را از هم جدا کنی و بگویی خوب با این کار امنیت اخلاقی را برقرار کردیم. یکی از اساسی ترین مشکلات جوان های حالا مشکل مالی است. به قول یکی از دوستانم فقر مثل جذام است. چرا شهرداری نمی آید یک غرفه میوه و تره بار درست کند بدهد دست امثال من تا کار کنیم و خرج خودمان را دربیاوریم؟ یک سری ارگان ها می توانند برای بچه ها کارهای ساده فراهم کنند.
- باشگاه یاران مثبت چقدر کمکت کرد؟
- چهارسال پیش اصلا نمی دانستم چنین جایی هست. آن موقع CD4 ام 1170 بود. چهارسال نرفتم دنبال درمان. پارسال، ظرف یک هفته سه بار تب و لرز کردم. آزمایش دادم، CD4 ام به 700 رسیده بود. از عید تا حالا هم به خاطر استرس و مشکلات، دویست تا دیگر پایین آمده. یک دفتربه ما نمی دهند که یونیت دندانپزشکی را بگذاریم توی آن تا بچه ها دندان هایشان را درست کنند. الان من باید همه دندان هایم را بکشم ولی جایی قبولم نمی کنند. دکتری که سوگند پزشکی یاد کرده به من می گوید چرا خرج شما کنیم؟ خرج امور فرهنگی می کنیم! من به آرایشگاه که می روم با خودم دسته تیغ می برم. وقتی به آرایشگر یا دندانپزشک حق می دهم کا من را انجام ندهند، یک جورهایی احساس خوبی به من دست می دهد ولی وقتی بارها در طول ماه عذاب می کشم و درد دارم و حالم بد می شود باید چه کار کنم؟ اینها حال آدم را بد می کند. حسن اینجا این است که بچه ها دور هم جمع می شوند. در یک سال گذشته دو مورد ازدواج درهمین باشگاه داشتیم. دو ماه یک بار به مناسبت های مختلف جشن می گیریم.
- در خانه چه سرگرمی هایی داری؟
- شطرنج را دوست دارم. ماهواره نگاه می کنم.
- چه حرفی باقی مانده؟
- من فقط دوست دارم بستر ازدواج برای امثال من هم فراهم باشد.
کالبدهای خالی
چند وقت پيش گزارشي در مورد اتاق تشريح دانشكده پزشكي خوانده بودم. خواندن آن گزارش به افراد زير هجده سال و كساني كه ناراحتي قلبي دارند، توصيه نشده بود. به واقع هم ديدن عكس هاي اجسادي كه سال ها در اين اتاق مي مانند و بارها توسط دانشجويان پزشكي تشريح مي شوند، تكان دهنده بود. در بقاياي صورت هاي به ظاهر بي احساس اين اجساد، مي شد دنبال ارواحي گشت كه روزي در اين كالبدها زيسته بودند، آدمهايي كه مثل همه ما عمري را با بيم و اميد و غم و شادي و تلخي و شيريني گذرانده و دست سرنوشت، آنها را به اينجا كشانده بود، يا شايد هم خودشان اين سرنوشت را برگزيده و بدنشان را بعد از مرگ براي پيشرفت علم پزشكي به اتاق تشريح هديه كرده بودند.
مي دانستم اتاق تشريح سازمان پزشكي قانوني، جايي نيست كه جسدي مدت ها ميهمانش شود. اجساد مي آيند و پس از تشريح براي بررسي علت مرگ، براي دفن، به صاحبانشان سپرده مي شوند. اما مي دانستم فضا، مي تواند همان فضا باشد، با همان سردي سنگيني كه هرآدمي را به فكر درباره سرنوشت محتوم زندگي اش وا مي دارد و وحشت از مرگ را به رگ ها تزريق مي كند. بودن در اين جور جاها را دوست دارم، به خاطر همان سوالاتي كه به ذهن مي آورند و هر كسي زندگي اش را در جستجوي جوابشان مي گذراند.
سكوتي كه در راهروهاي ساختمان پزشكي قانوني كهريزك، حكمفرما بود به اين احساسات دامن مي زد و آنها را با بوي خاص فرمالين كه برخلاف تصور من، آزاردهنده نبود، مي آميخت. قدمهاي من كه از احتمال ديدن صحنه هاي دلخراش، تا مدتي مي لرزيد، كم كم استوارتر مي شد و مي ديدم چگونه در اين راهروها، زندگي همچنان بر مرگ مي چربد و جريان دارد. شايد روزي گذر ما هم به روي تخت هاي سرد فلزي اتاق تشريح بيفتد اما تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
گفتگو با یک خانم متخصص پزشکی قانونی
شايد در نگاه اول، باور اين كه خانم«واعظي» متخصص پزشكي قانوني است، براي شما هم سخت باشد. اين شغل، چيزي نيست كه بتوانيد متصدي آن را يك خانم، آن هم با اين همه ظرافت و لطافت روح تصور كنيد. اما زنان خيلي وقت است كه باورهاي قديمي و خط كشي هاي جنسيتي را زيرپا گذاشته اند.
اين خانم سي و پنج ساله، كه از محل كارش واقع در كهريزك، براي شركت در يك سمينار به ساختمان اصلي پزشكي قانوني تهران آمده بود، در مجال پيش آمده، تجربه هاي خود را از داشتن شغل متفاوتش با ما در ميان گذاشت.
- خانم دكتر به ما بگوييد آيا با علاقه اين رشته را انتخاب كرديد يا اول وارد دانشگاه شديد و بعد كم كم علاقه پيدا كرديد؟
- من با آگاهي رشته ام را انتخاب كردم. پدرم استاد دانشگاه و مادرم دبير بودند اما عمويم پزشك بود و من با فضاي كار پزشكي بیگانه نبودم. روحيه خودم هم به اين كار مي خورد، چون دوست داشتم حقيقت را كشف كنم. مدتی هم به عنوان پزشک عمومی با سازمان پزشکی قانونی کار کرده و با محیط آشنا بودم.
- تحصیل در رشته شما چه مراحلی دارد؟
- پس از گذراندن دوره پزشکی عمومی، یک دوره سه ساله برای کسب تخصص پزشکی قانونی و شناخت مسمومیت ها می گذرانیم. بخشی از حوزه کاری پزشک قانونی، کار در سالن تشریح است که وظیفه معاینه اجساد ارجاعی از بیمارستان ها و کلیه اجساد ناشناس و مقتولین و موارد فوت در منزل را بر عهده دارد. موارد فوت را اورژانس به کلانتری خبر می دهد و در واقع، کلانتری، رابط پزشک و قاضی است که از ما می خواهد جسد را معاینه و جواز دفن را صادر کنیم. اما این تخصص، حوزه گسترده ای با عنوان« معاینات بالینی» افراد زنده را هم در برمی گیرد که شامل مواردی مثل تعیین درصد نقص عضو، میزان جراحت ناشی از تصادف و ضرب و جرح برای تعیین دیه، معاینات تخصصی خانمها، صدور مجوز سقط جنین، و بررسی موارد روانپزشکی( مثل بررسی وجود جنون ادواری در مجرمان) و کودک آزاری است.
- تمام کسانی که در بیمارستان ها فوت می کنند به شما ارجاع داده می شوند؟
- اگر مدت بستری شدن بیمار در بیمارستان به قدری کم باشد که هنوز علت مرگ برای پزشک محرز نشده باشد، جسد برای تشخیص به اینجا آورده می شود.
- اجساد ناشناس چطور؟
- بله. اگر جسد مجهول الهویه یا اسکلتی پیدا شود، باید برای تعیین هویت به پزشکی قانونی بیاید. از روی شکل جمجمه می شود تشخیص داد جسد متعلق به زن است یا مرد، یا مثلا بالغ است یا نه. حتی تشخیص جنسیت اسکلت هم آن قدرها ساده نیست، چون گاهی اسکلت، از هردو خصوصیات زنانه و مردانه، علایمی دارد. محدوده سنی و قد تقریبی آن را هم می شود با فرمول های تخصصی حساب کرد.
گاهی با توجه به توضیحات بستگان و علایم کالبدشکافی می توان خیلی زود علت فوت را تعیین کرد، مثلا فرد با دردسینه به بیمارستان رفته و فوت شده، درضمن مشاهده می شود که قلب بزرگ است، عروق کرنر دچار تنگی و گرفتگی بالا هستند و عضله قلب علایم سکته قدیمی و جدید را نشان می دهد. پس همه چیز واضح است. اما گاهی نشانه ها را در کالبدشکافی و با چشم غیرمسلح نمی شود دید. مثلا خانم جوانی که شرح حالی هم از او موجود نیست، به صورت ناگهانی فوت شده. در این حالت، علت مرگ ممکن است مسمومیت باشد. ما نمونه های سم شناسی مثل محتویات معده، نمونه صفرا و نمونه امعاء و احشاء را برمی داریم و به آزمایشگاه می فرستیم. گاهی علایم، خودشان را در نسوج، ادرار یا حتی مایع زجاجیه چشم( که می تواند وجود الکل در خون را تایید کند) نشان می دهند.
- تا چه مدت پس از مرگ می توان با کالبدشکافی به نتیجه قطعی رسید؟
- با گذشت زمان، امعاء و احشاء دچار استحاله می شوند و فقط نمونه سم شناسی ممکن است جواب بدهد. ما برحسب شرایط هر مورد، برای آن تصمیم می گیریم. مثلا ممکن است آثار گلوله در جمجمه مشاهده شود، درحالی که همه چیزجسد از بین رفته باشد. گاهی اوقات نمونه پاتولوژی ( آسیب شناسی) هم لازم می شود که بعضی بیماری ها را مشخص می کند.
- کدام اعضای بدن، مدت بیشتری پس از مرگ سالم می مانند؟
- «رحم» در خانمها و «پروستات» در آقایان، آخرین اعضایی هستند که فاسد می شوند. بقیه احشاء به خاطر آنزیمهای فراوانشان زودتر از بین می روند.
- مو چطور؟ آیا درست است که مو تا مدتی بعد از مرگ به رشد خود ادامه می دهد؟
- مو و ریش ممکن است به خاطر از دست دادن آب جسد بعد از مرگ، بلندتر به نظر برسند ولی رشد نمی کنند.
- آیا بعد از برداشتن نمونه ها و پیش از اعلام نتایج آزمایشات، جسد برای دفن به بستگانش تحویل داده می شود؟ کلا چقدر طول می کشد تا نتیجه مشخص شود؟
- بله، ما متوفی را تحویل می دهیم. حدود دو-سه ماه برای رسیدن به نتیجه وقت لازم است. گاهی نتیجه «اتوپسی سفید» است، یعنی در کالبدشکافی و آزمایشات سم شناسی و آسیب شناسی چیزی مشخص نمی شود. این جور وقت ها علت فوت قابل تعیین نیست و شاید با توجه به شواهد پرونده کیفری بشود به نتیجه رسید.
- آیا انجام تشریح برای اطرافیان متوفی هزینه ای هم دارد؟
- در هفته قوه قضاییه ارجاعی ها به شکل رایگان انجام می گیرند. پرداخت هزینه اجساد ناشناس هم با شهرداری است.
- به جز شما خانم دیگری هم در اتاق تشریح کار می کند؟
- روز به روز تعداد خانمهایی که در این رشته تحصیل می کنند و به آن علاقه نشان می دهند بیشتر می شود. ما در محل کارمان هشت نفریم، هفت آقا و من.
- از مشکلات کارتان بگویید.
- کار در سالن تشریح، فرسایش روحی روانی دارد. به خاطر همین، نیروها معمولا بعد از 6-5 سال، جا به جا و به بخش بالینی فرستاده می شوند.
- و حتما کار برای خانمها سخت تر است.
- هیچ فرقی نمی کند. بیرون از محل کارت نباید به آن فکر کنی.
- مورد خاصی هست که در ذهنتان مانده باشد؟
- یکی از موارد معروف کودک آزاری در ذهنم مانده... در تعطیلات عید هم یک مورد تکان دهنده داشتیم که کسی را به طرز فجیعی به قتل رسانده بودند. جسد، آثار کبودی و سیاه شدگی زیادی داشت. دهانش را با پلاستیک و چسب نواری بسته بودند و علاوه بر ضرباتی که به سر و بدنش وارد آمده بود، خفه اش کرده بودند. در واقع زجرکش شده بود.
یک جسد زغالی هم داشتیم که در شهرستانی از اطراف تهران پیدا شده و کل بدن غیرقابل شناسایی و امعاء و احشایش پخته و سوخته شده بود.
-در این جور موارد هم می شود با کالبدشکافی چیزی فهمید؟
- از استخوان ها و دندان ها می شود نمونه DNA گرفت. در آن جسد، آثار شیارمانندی در ناحیه گلو مشاهده می شد و استخوان های حلق و حنجره دچار شکستگی شده بود. اینها معلوم می کرد متوفی، خفه شده است.
- حرفی هست که دلتان بخواهد به بهانه این گزارش بزنید؟
- خوب است در جامعه جا بیفتد که پزشکی قانونی فقط شامل اجساد نیست و درصد بالایی از مراجعان سازمان ما را افراد زنده تشکیل می دهند.
- سپاسگزارم.
به سوی کهریزک
معاینات بالینی در همین ساختمان اصلی انجام می شوند اما برای تهیه گزارش از سالن تشریح و آزمایشگاه ها باید به کهریزک برویم، جایی که یکی از مراکز مجهز پزشکی قانونی است. ورود ما به اتاق تكنسين هاي آزمايشگاه سازمان پزشكي قانوني كهريزك، مصادف مي شود با ورود دسته اي از دانشجويان حقوق دانشگاه علامه طباطبايي براي بازديد از اين مركز. ما هم ترجيح مي دهيم با آنها همراه شويم و مراحل كار را ببينيم و بعدا سر فرصت براي گفتگو با كاركنان آزمايشگاه به اتاق آنها برگرديم.
البته فعاليتهاي تحقيقاتي و آزمايشگاهي سازمان پزشكي قانوني كهريزك نیز تنها محدود به تشخيص هويت و علت مرگ متوفيان نيست، آزمايش DNA، تشخيص جرم از روي ابزار قتل به جا مانده در صحنه جرم، تشخيص هويت افراد از روي DNA و ... نيز هست كه بسياري از آنها به زندهها مربوط ميشود.
آزمايشگاههاي سازمان پزشكي قانوني كشور را ميتوان به چهار دسته تقسيم كرد: آزمايشگاه آسيبشناسي، آزمايشگاه سمشناسي، آزمايشگاه سرولوژي و آزمايشگاه ژنتيك(DNA).
مراحل تشریح
خانم«جهاني» مراحل كار را اين طور توضيح مي دهد: ابتدا در سالن تشريح، قسمتهايي از اندام متوفيان به فراخور درخواست پزشكان و متخصصان تالار تشريح برش زده ميشود كه ميتواند قسمتهايي از ريه، كليه،كبد، پوست، ترشحات بدن و ... باشد. در اين مرحله، بعضي از اعضاي بدن به شكل كامل مورد بررسي قرار مي گيرند كه عبارتند از قلب، مغز و مخچه، حلق و حنجره.
سپس اندامهاي برش زده را در سطلهاي پلاستيكي دردار- دبه- مياندازند كه حاوي مايعي به نام فرمالين است. اين ماده بر روي اندامها ماليده ميشود تا فيکس (Fix) و محكم شوند. هر اندامي براي فيكس شدن يك زمان 3 تا 4 هفتهاي نياز دارد.
سپس اين سطلها يا دبّهها، بسته به نوع آزمايش به مسؤولان و آزمايشگاه مربوطه سپرده ميشوند. در آزمايشگاه آسيبشناسي (پاتولوژي) علل آسيب وارده به تك تك سلولها يا بافتها و نيز انواع آسيبهاي وارده به كل بدن مشخص ميشوند. آسيبشناسي دو شاخه دارد: تشريحي و باليني.
در آسيبشناسي تشريحي، ميتوان مشخص كرد كه مثلاً اگر خونريزي حنجره يا شكستگي گردن در متوفي رخ داده باشد، قبل از مرگ بوده يا بعد از آن . همچنين ميتوان زمان اين آسيب را تعيين كرد.
آزمايشگاه آسيبشناسي به لحاظ موضوعي و كاري، ارتباط تنگاتنگي با تالار تشريح دارد. در اتاق، تكنسين مربوطه اندامها را از فرمالين 10% خارج كرده و به قطعات كوچكتر تبديل ميكند و شرح مختصري هم در پرونده ميگذارد.
سپس در اتاق آمادهسازي بافتها، نمونهها را با الكل ميشويند و به مدت 4 ساعت در دستگاهي كه با اشعه مادون قرمز كار ميكند ميگذارند تا آماده شوند. در نهايت نمونهها را قالبگيري اسلايدهاي 3 يا 4 ميكروني تهيه ميكنند. (با دستگاه ميكروتون) اين اسلايدها بايد رنگآميزي شوند تا وقتي زير ميكروسكوپ رفتند، قابل مشاهده باشند.
اين لامهاي آزمايشگاهي و شرح آنها چك و مقايسه ميشوند تا اشتباهي رخ نداده باشد و سپس همه آنها را تحويل پاتولوژيست ميدهند تا تشخيص و نظر نهايي را به پرونده اضافه كرده و جواب را به سالن تشريح بدهد.
در تمام اين مراحل، نمونهها با كدهاي مشخص موردآزمايش قرار ميگيرند و کسی در جريان اسم شخص متوفي و پرونده وي قرار نميگيرد.
در آزمايشگاه سمشناسي، كارهاي استخراج، تشخيص دارو، سموم دفع آفات نباتي، مواد مخدر و بررسی مسمومیت های فلزي و گازي انجام می شود.
در آزمايشگاه سرولوژي، كارهاي مربوط به تجسس، تعيين گروههاي خوني از روي نمونههاي لكه و مو، آزمايش بارداري، تعيين انتسابها (مثلاً رابطه پدر و فرزندي) با استفاده از گروههاي خوني، تطابق مو، آزمايش خون در ادرار در حوادث و ضربه كليهها، بررسي موارد تجاوز جنسي و بسياري از آزمايشهاي موردي ديگر انجام ميشود.
در اين قسمت علاوه بر نمونههاي انساني، نمونههاي غيربيولوژيك نيز به آزمايشگاه فرستاده ميشوند. مثلاً يك فيلتر سيگار ميتواند جهت تشخيص بزاق روي آن و تعيين گروه خون بررسي شود يا لكههاي خون روي سپر يك اتومبيل، می تواند مورد آزمايش قرار بگيرد. كساني كه براي برداشت اين نمونهها به صحنههاي جرم و جنايت ميروند، افراد آموزش ديده و خاصي هستند كه نمونههاي منحصر به فرد جامانده در صحنه را ميبينند. همچنين گلولهها و ادوات و سلاحهاي سرد نيز به اين قسمت فرستاده ميشوند تا آزمايش شوند.
وقتي توضيحات مربوط به آزمايشگاههاي مختلف و مراحل اعلام نظر كارشناسي تالار تشريح تمام ميشود به اتاق استراحت خانمها برميگرديم تا كمي از حواشي و سختيهای کارشان بپرسيم.
ديگر دل و جگر نمي خورم!
در اتاق استراحت كاركنان آزمايشگاه ها، به آنها مي پيونديم. اغلبشان آرام، خندان، پرحوصله و خوشرو هستند.
از سختي هاي كارشان مي پرسيم. خانم« علايي»كه 25 سال سابقه كار دارد، مي گويد:«ما اينجا با مواد شيميايي خاصي سروكار داريم كه علاوه بر آسيبهاي لحظهاي در درازمدت نيز صدمات بسياري دارند. در لحظه تمام پوست انگشتان و قسمتهاي ديگري كه با آنها سروكار دارند را نازك و ليز، و حتي گاهي آن را دچار آسيب مي كنند، به طوري كه دستگاه تشخيص هويت نمي تواند اثر انگشتمان را درست بخواند. استنشاق اين مواد و بوهاي آزاردهنده شان، ممكن است سرطان زا باشد همكارهايي داشته ايم كه ريه هايشان صدمه ديده. ترشح فرمالين در چشم نيز نگرانكننده و خطرناك است. گاه در حين كار با تيغ ميكروتون ممكن است انگشتان خود را قطع كنيم و اگر جنازه آلودگي داشته باشد احتمال انتقال بيماري وجود دارد. ايدز و هپاتيت همواره و همهجا نگرانكننده هستند.»
- چرا اقلا براي حفاظت تنفسي، از ماسك استفاده نمي كنيد؟
- «ها» كردن با دهان مي تواند در رديف شدن بافت براي آزمايش، كمك كند بنابراين ماسك، مانع كار مي شود.
يك نفر خاطره ديگري دارد: « موقع كار، ناگهان همكارم گفت انگشتم رفت! توي پودرها دنبال انگشتش مي گشتيم، خوشبختانه ناخنش پريده و فقط كمي از سرانگشتش زخمي شده بود. اما كار با تيغ ها هميشه خطرناك است.»
از آنها مي پرسیم نظر خانواده تان در مورد شغل شما چيست؟ يكيشان مي گويد: شغل ما براي كشف حقيقت است اما اين كار سخت و نتيجه مهم آن براي كساني كه بيرون از اينجا هستند و تصور درستي ندارند چنان آزاردهنده است كه ما معمولاً ترجيح ميدهيم شغل خود را پنهان كنيم.
يكي از خانمها، نگراني ويژه ديگري را يادآوري مي كند: حساسيت كار ما بالاست. همواره فكر ميكنم مبادا اشتباه كنم و با اشتباه من جاي ظالم و مظلوم عوض شود!
خانم«علي محمدي» به نكته جالبي اشاره مي كند: روزهاي اول، گوشت توي قصابي را با بافت هاي بدن كه اينجا مي بينيم مقايسه مي كرديم. هنوز نمي توانم جگر بخورم، فكرش هم ناراحتم مي كند.
سر درددل همه شان باز شده. هركدام حرفي مي زنند كه از يك جهت براي ما جالب است:
- كار در اينجا عجيب، سخت و متفاوت است. تجربههايي از زندگي پيدا كردهايم كه قبلاً نداشتيم. چيزي است كه نه ترس است و نه افسردگي، نه ناراحتي، نه استرس. چيز خاص و متفاوتي است كه نميتوانم بگويم. خلاصه آخر زندگي اينجاست و توي دبّه ! خدا كند طوري بميريم كه توي دبّه نيفتيم!
ـ بايد جوري زندگي كرد كه تا آخرين لحظهاش خوب باشد. چون اين كه آخر زندگي كي باشد و چه باشد را نميدانيم، اما اين كه كجا باشد را ميدانيم. وقتي اينجاست، پس بهتر است به اينجا نرسيده از آن استفاده كنيم و لذت ببريم.
ـ به تمام سختيهاي كار عادت كردهام مگر وقتي كه پرونده جواني را ميخوانم و شرح حال مينويسم يا وقتي تجاوز به كودكي مطرح است، اين جور وقتها ديگر همه چيز مثل نوبت اول دردناك و اشكآور ميشود.
در حرف هایشان، احساس مسؤوليت نسبت به کوچک ترین ذرات بی جان پیکرهایی که روزی پاره جگر اطرافیانشان بوده اند، موج می زند. همه آنها ميگويند هر ذرهاي و هر قطرهاي از اين متوفيان چنانچه در پرونده قضايي ايشان ثبت و ضبط نگردد، بعد از انجام آزمايش در بهشت زهرا دفن ميشود و ما همواره نگران اين هستيم كه مبادا در اين مورد غفلت كنيم.
- پزشكي قانوني فرزند و شاخه اصلي قوه قضاييه است و در اصل كاربرد قانون در پزشكي در جهت كشف حقيقت است. همين هدف است كه به ما و شغل ما معنا ميدهد و اهميت و سختي كار ما را بيشتر ميكند. گاهي برخي همكاران از طرف بعضي مجرمين تهديد هم ميشوند اما كار ما نه تعطيل ميشود نه تغيير ميكند.
مي پرسیم: با اين اوصاف آيا شما با علاقه وارد اين رشته شده ايد؟
اغلبشان جواب مي دهند: نه، انتخابي نبود. به خاطر دولتي بودن اين شغل، بعد از گذراندن یک دوره سه ماهه، وارد آن شديم.
يكيشان مثال جالبي مي زند: البته بعدا علاقه مند شدیم، مثل كساني كه بعد از ازدواج به همديگر علاقه مند مي شوند!
خبر تازه مرتبط با کار آنها این است که طي چندماه اخير تصويب شده تا تمام نمونهها و پروندهها مادامالعمر – و نه فقط براي چند سال- بايگاني شوند که هر زمان لازم شد، به آنها رجوع شود. مي پرسيم مثلا درچه مواردي؟ مي گويند مثلا وقتي بعد از سال ها قرار است وراث كسي شناسايي شوند.
- دردناك ترين تجربه شما طي اين مدت چه بوده؟
- عروس و دامادهاي جواني كه دچار گازگرفتگي مي شوند. زمستان گذشته دو مورد داشتيم.
تالار آخر
جمع گرم و صمیمی تکنسین های آزمایشگاه را با وسوسه رفتن به تالار تشریح ترک می کنیم، جایی که از صبح تا حالا همه به ما توصیه کرده اند اصراری برای دیدنش نداشته باشیم. درواقع ساعت تشریح روزانه هم به پایان رسیده و وقتی با هماهنگی مسوول روابط عمومی، سرانجام به آنجا سرک می کشیم، فقط تخت های فلزی را می بینیم و چند نفر که مشغول شستن تالار هستند.
شاید همین که در طول تهیه گزارش، صحنه دلخراشی ندیدیم، کمکمان می کند تا در راه برگشت برای رفع گرسنگی و افت فشارخون، به یکی از کبابی های اطراف حرم شاه عبدالعظیم برویم و کباب و ریحان بزنیم توی رگ. آن وقت، درحالی که خیال می کنیم در مقایسه با بعضی ازکارکنان آزمایشگاه های کهریزک، شانس بیشتری داریم که هنوز می توانیم از خوردن کباب لذت ببریم، ناخودآگاه رباعیات خیام در ذهنمان دوره می شوند، این شعرهای زیبا شايد چكيده اي باشند از تمام آنچه كه دراين چند ساعت ديده ايم و شنيده ايم:
تا چند اسير رنگ و بو خواهي شد
چند از پي هر زشت و نكوخواهي شد
گر چشمه زمزمي و گر آب حيات
آخر به دل خاك فرو خواهي شد!
***
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يك دم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه ازين دير فنا درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم!
بک نفر با جستجوی عبارت"برنامه جهت اجرا شدن در کجا قرار می گیرد" به این وبلاگ رسیده!













